the doomed fallen

freedom is a lonely road

سیاه است سیاه است

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶
  • ۲۱:۱۱

   درست نمی‌دونم آخرین‌باری که تونستم حسابی بنویسم کِی بود ولی همیشه به یه انگیزه حسابی واسه نوشتن نیاز داشتم. امروز دوستی این انگیزه رو واسم ساخت. مجبورم کرد برم سراغ نوشته‌های ماه‌های پیشم. احتمالا اواسط تابستون. دوباره بخونمشون. تمام آخرهفته رو داشتم به این فکر می‌کردم که هیچ‌وقت دوست ندارم دوباره بخونمشون. ازشون منتفرم. به این فکر می‌کردم که چه‌قدر ناشیانه و کودکانه نوشتمشون. امروز اما دوشنبه‌ست و من دوباره دارم چیزایی رو که فکر نمی‌کردم دوباره بخونمشون می‌خونم. اولش یه حس گنگ و ناامیدکننده داشت. ادامه که دادم از چیزی که نوشته‌بودم خوشم اومد. غلط املایی پیدا کردم و حتی گاهی غلطای نگارشی ولی دوستش داشتم. داستان بود. اون موقع این‌جوری به نظر نمی‌رسید ولی الان می‌دیدمش که یه داستان بود. چیزی بود که من نوشته‌بودمش، حتی اگه بچگانه به نظر می‌رسید ولی واسه من بود. یادآور لحظه‌های نه خیلی خوبم بود. یادم رفته‌بود که واسه نوشتنش وقت گذاشته‌بودم.

   خوندم و پیام اون دوست توجهمُ جلب کرد. نوشته‌بود: بیشتر از چیزی که باید از رابطه‌ت خوندم و حس خوبی ندارم. سیاهه. احساس می‌کنم یه هاله خاکستری و تیره دوروبرشُ گرفته. موقع خوندن این کلمات سایه سنگین این هاله رو رو خودم حس کردم. من سیاه بودم. هاله دوروبرم تیره بود. ترسناکه. کلمات رو دوشم سنگینی می‌کردن که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. داستانمُ نوشتم چون به اعتقاد خودم روزای سختی داشتم. چون حقم بود بنویسم. می‌دونم ممکنه تصور کردنش سخت باشه ولی لازم داشتم بنویسم. این نباید باعث بشه که من سیاه به نظر برسم. می‌دونم که هنوز مشکلات زیادی دارم ولی واقعا این دید که آدما رو صرف مشکلاتی که دارن از جمعمون حذف کنیم ایده تلخ و دردناکیه...

  • نمایش : ۶۳
  • دوست
    شرمندم، ولی این توصیفات، کلمات و حرفا رو بذار به حساب اینکه از چیز بدتری جلوگیری بشه. 
    من گفتم تو روشنی، چیزی که اطرافته و تو رو گرفته و داره بهت آسیب میزنه تاریکه. 

    ولی مجبور شدم اینا رو بگم. 
    مجبور.
    مجبور.

    بیشتر از این نزار خودمو لعنت کنم...

    پیمان محسنی کیاسری
    من سال‌هاست که وبلاگ می‌خونم و آدم‌های مختلفش رو تا حدودی شناختم
    خیلی‌ها از وبلاگ برای تخلیه خودشون استفاده می‌کنن. این که نوشته‌هاشون سیاه به نظر می‌رسه دلیل بر سیاهی نویسنده نیست. چون وبلاگ تمام نویسنده نیست فقط بخشی از اونه.

    من چند مورد رو یادمه که سر حرف بقیه دست از این که هر چی می‌خوان بنویسن برداشتن و خوب بعد از مدتی حس کردن که دیگه وبلاگ بهشون آرامش نمی‌ده؛ پس یا برگشتن به حالت قبل یا از بلاگستان رفتن.
    درسته...
    کمااین که به نظرم ظالمانه‌ست اگه بخواییم به داستانی که نوشتم به عنوان ابزاری صرفا واسه تخلیه خودم نگاه بشه...
    من صرفا یه داستان نوشتم...
    ورای این که مهم باشه واقعیه یا نه...
    ممنون بابت دیدگاهتون...
    من شما رو از وبلاگ قبلیم می‌شناسم :)
    پیمان محسنی کیاسری
    نه من یک مثال زدم منظورم نبود که کار شما لزوما اینه
    اوه! لیلا ج؟
    متوجهم...
    من تو بلاگ‌اسکای هم دقیقا با همین آدرس و به اسم لیلی می‌نوشتم :-)
    پیمان محسنی کیاسری
    اوه اوه اوه! چه اتفاقی!
    من یه چیزایی یادمه. یه پست بود درباره‌ٔ به‌هم زدن و یه دوست یا هم اتاقی‌ای که یه چیزایی فهمیده بود. یادمه.
    فکر کنم از یه لینکی وارد اون‌جا شده بودم و طبق عادتم وبلاگ رو شخم زدم.
    از رو فونت فهمیدم و یادم اومد.

    خوب چه جالب :)
    آره آره احتمالا خودشه :-)
    beny20
    کسی که فیزیک فوول ، شیمی فوول ،
    همچیش فووول ، واقعا باید ناراحت باشه ؟
    خووودت جواب منو بده :)
    نمیشه نمیشه :-))))
    لطف‌داری تو...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"

    https://t.me/picture_me_a_new_world