the doomed fallen

freedom is a lonely road

لبخندها و نگاه‌ها

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۲۷

   درست از روزی که لبخندای بامزه و مهربون رو لبای خشک و مصنوعی عروسکا شکل گرفت، درست از همون اولین لحظاتی که بچه‌ها با کنجکاوی تو نگاه خالی عروسکا عمیقا نگاه کردن و نتونستن تسخیص بدن که عروسک داره به کجا نگاه می‌کنه، داستان ترسیدن از نگاه‌ها و لبخندا شروع شد. از واهمه واقعی نبودنش با وجود قشنگ‌بودنشون، ترس از خشک و مصنوعی بودنشون.

   از روزای بچگی که تلخندای مصنوعی عروسکای قشنگ می‌ترسیدم خیلی گذشته، ولی هنوز نمی‌تونم به هر لبخند اطمینان‌بخشی اعتماد کنم. لبخندای مهربون، قشنگ، شیرین و آرومی که به آدم می‌گن نگران نباش، چیزی نیست، همه چی زود تموم میشه ولی تو با تمام وجود مطمئنی که چنین چیزی واقعیت نداره. ترس دوران بچگی یا فوبیای تعمیم‌یافته بزرگ‌سالی، هر کدومش که باشه باعث میشه متزلزل باشی، سخت‌تر و بهانه‌گیرتر از معمول به آدما اعتماد کنی.

   ذهن بهانه‌گیرم به دنبال دلایل موهوم برای رد صلاحیت تمام موجوداتیه که دوروبرش وجود دارند. یه حالت تدافعیه واسه این که بهم بگه من خودم انتخاب می‌کنم کسی دوروبرم نباشه، درحالی که به طرز باورنکردنی‌ای از رها شدن، فراموش‌شدن، شنیده‌نشدن می‌ترسه. ترسایی که ابتدایی‌ترین ترسای زندگی هر آدمین، ترسایی که همه آدما باهاش مواجه می‌شن ولی بالاخره باهاش کنار میان. به اطرافیانشون اعتماد می‌کنن و باور می‌کنن که فراموش شدن داستانیه که طول می‌کشه حتی اگه خیانت کردن به اندازه ثانیه‌ها کوتاه باشه...

  • نمایش : ۵۱
  • علی ابن الرضا
    امان ازین لبخندای مصنوعی
    که هم گوینده رو آزارمیده هم شنونده
    خوش بحال اون عروسکا حد اقل لبخند تلخشون علامت تلخی درونشون نیست...
    بالاخره باید خیلی از دروغها و خیانتها رو دید و گذشت وگرنه زندگی نمیگذره
    درسته =)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"

    https://t.me/picture_me_a_new_world