the doomed fallen

freedom is a lonely road

مواجهه با چیزهایی که از آن‌ها می‌ترسیم!

  • Leyli
  • چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۹:۳۲

   بالاخره دیدمش. تو اتوبوس بود. مثل بوقلمون سرمُ دراز کرده‌بودم که ببینم آخرین دختری که سوار اتوبوس میشه تا راه بیوفته کیه! اصلا تو خاطرم نبود که ممکنه ببینمش. یه جوری با انگیزه خم‌شده‌بودم ببینم کیه که انگار تمام دخترایی که سوار اتوبس می‌شنُ می‌شناسم. صحنه مضحکی بود. منی که از پشت صندلیای بلند اتوبوسی خم می‌شم تا آخرین مسافرُ ببینم و آخرین مسافری که به غایت ترجیح می‌دادم آخرین کسی باشه که تو دنیا می‌بینم.

   شوکه شدم. با این که می‌دونستم با توجه به شرایطی که دارم دیدنش خیلی دور از انتظار نیست و خب بالاخره ما دو سال و نیمی رو لحظه به لحظه با هم زندگی کردیم، ولی بازم جا خوردم. این همه انگیزه واسه دیدن آخرین مسافر به طرز زشت و مسخره‌ای تو کوتاه‌ترین زمان ممکن رو صورتم ماسید. خشک شدم. سعی کردم نشون ندم که ضربانم بالا رفته. سرمُ انداختم پایین تا از کنارم رد بشه و یه ردیف پشت سر من بشینه. مثل همیشه عینک دودی ارزونشُ جلو چشاشُ گرفته‌بود. بزرگ و تحمل‌ناپذیر. با اون مانتوی سبز‌آبی که تنگه ولی من دوستش داشتم. وقتی گردن کج و برق شوقُ تو لحظه اول تو چشای من دید تنها یه لبخند کج و زشت رو می‌شد رو لباش تشخیص داد. پوزخند بود.

   خیلی زود پیاده شد و داستان من جز همین چند خطی که اینجا نوشتم چیزی ازش باقی نموند.ترس یا خجالت، هیچ‌وقت این داستانُ واسه کسی تعریف نکردم و نخواهم کرد.

  • نمایش : ۶۳
  • محمد
    سلام
    زیبا بود
    مرسی
    =)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"