the doomed fallen

freedom is a lonely road

به مناسبت روزهایی که تردید در مغز استخوانمان رخنه کرده و صدا موجودیست آزاردهنده

  • Leyli
  • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۳۹

   همیشه وقتی روزای مردد داشتم به این فکر می‌کردم که یعنی روزایی وجود دارند که تردید توشون وجود خارجی نداشته‌باشه و زندگی به صراحت نور عمیق و تازه باشه. همیشه فکر می‌کردم تردید چنان قدرت شومی تو رسوخ‌کردن تو بافت روشن روزم داره که سیاهش می‌کنه، که تارش می‌کنه که باعث می‌شه زندگی معادله تلخ و ناهمگون سنگینی روزای سیاه باشه.

   این روزا اما با این که نمی‌تونم بگم روزام همون روزای سفید و روشن هستند که همیشه منتظرشون بودم ولی می‌دونم که روشن‌تر از روزایین که پشت‌سر گذاشتمشون. داستانم به نقطه‌ای رسیده که سکون و آرامش می‌تونه بخشی ازش باشه. 

   امشب فهمیدم که واقعا دارم بزرگ می‌شم. اتفاقی که باید هفته‌ها، ماه‌ها پیش میوفتاد تازه داره خودشُ نشون میده. دختری که باید ماه‌ها پیش می‌بودم الان داره به دنیا میاد. من همون آدمیم که روزای عجیبی رو پشت‌سر گذاشته و هنوز همون آدمیم که باید می‌بودم فقط بزرگ‌تر شدم. دنیام یه شکل تازه به خودش گرفت و عریض و طویل‌تر شد. من بیشتر دیدم، بیشتر یادگرفتم، و بیشتر فکرکردم.

   فهمیدم به قول محیا ذهنمون فقیره، دنیاهامون کوچیکه، باورمون کوره و احساساتمون خشکه. من نمی‌خوام تو یه دنیای کوچیک با باورای کور و احساسات نخراشیده زندگی کنم. داستان من چیزی ورای روزای غمگین بیست‌سالگیه. تردید روزی همین حوالی بالاخره از داستان زندگی من رخت خواهد بست...

  • نمایش : ۳۲
  • Shaqayeq
    تو دخترى هستى، که من همیشه بهش افتخار میکنم😊
    مرسی عزیزمم...
    منم 🍀🦋
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"