the doomed fallen

freedom is a lonely road

آیا توانایی گریه کردن را نیز می‌توان از دست داد؟

  • Leyli
  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۶

   ماه‌ها پیش وقتی هنوز شرایط زندگی با ایده‌آل من خیلی فاصله داشت و بابت چیزایی که کنترلشون دست من نبود به طرز غریبی اذیت می‌شدم، تنها کاری که دوست‌داشتم بکنم گریه کردن بود. گوشه حیاط بزرگ خوابگاه وقتی تندتند راه می‌رفتم و آهنگی رو که دوست‌داشتم گوش می‌دادم ریز اشک می‌ریختم، بعد یه قیافه قدرتمند به خودم می‌گرفتم و چشای پف‌کرده‌مُ از هر رهگذری که می‌شناختم و نمی‌شناختم می‌دزدیدم و پاورچین و خجالتی به سمت اتاقم می‌رفتم. نمی‌دونستم از چی باید خجالت بکشم ولی انگار این که چشم‌های پف‌کرده‌داشته‌باشی چیز خجالت‌آوری بود.

    هفته‌ها بعد وقتی تصمیم گرفتم به این زندگی فلاکت‌بار خاتمه بدم و به خونه برگردم دیگه اثری از اشک نبود. آروم بودم و سنگ. مثل مجسمه. با این که مدام ماه‌های دور بودن از شقایقُ بهش یادآور می‌شدم و تاکید می‌کردم که دارم میرم، ولی deep down حس خیلی بدی هم نداشتم. داستان اینه که ابدا حسی نداشتم. سنگ بودم. سکون و سکوتم تعمیم‌یافته‌بود. از کسی بدم نمیومد، به کسی حس خوبی نداشتم. با این که سعی می‌کردم عاشقانه به روابطم نگاه کنم ولی واقعا اثری از چیزی نبود.

   این داستان تا زمانی که به دزدیدن آدرس سابقم منتهی شد کماکان ادامه داشت. تو اون بازه دردناک به مدت ۵ روز تمام، شب و روز گریه کردم. اسم و اعتبارم دزدیده‌شده‌بود، و دردناک‌تر این که کسی نبود حتی بفهمه چی می‌گم. همه بی‌اعتنا صرفا رد می‌شدن و حتی گاهی ابراز تاسف هم نمی‌کردن. تو اون تاریخ حس کردم که دیگه واقعا لازم نیست کسی به مجموعه آدم‌های بی‌اعتنای زندگیم اضافه کنم. تحمل همین تعداد از بی‌توجهی هم به اندازه کافی سخت بود. البته همچنان همین حسُ دارم، به جرئت می‌تونم بگم اون روزا بعد از داستان آقای ش. سخت‌ترین روزای زندگیم بودن. خب داستان به خوبی و خوشی تموم شد و اثری از اون روزا جز چندتا تار بی‌رنگ نموند.

   آخرین‌باری که گریه کردم هفته پیش بود، تو میدون ولیعصر وقتی با شقایق تو آخرین ساعتای بیرون موندنمون از روز تو هوای خنک تو جایگاه انتظار نشسته‌بودیم. خاطرات بد و خوب زیادی اونجا داریم. با این که معنی و مفهموم خاصی نداره ولی دوستش دارم. جایگاه اختصاصی خاطره‌سازی من و شقایقه. احتمالا تا ابد کس دیگه‌ای رو اونجا نبرم، مجبورش نکنم از آقایی که شبا حوالی ساعت ۹ اونجا چایی می‌فروشه چایی بخره، بشینیم و خدمه مهربون و بامزه‌ش به شال افتاده‌مون اشاره کنه و بهمون بگه که اون بالا مامورای گشت ارشاد هستن. کس دیگه‌ای رو اونجا نمی‌برم تا با هیچ‌کس دیگه‌ای اونجا خاطره نداشته‌باشم. بعضی چیزا واسه بعضی آدمای خاصن. سیبردای سفید و گل‌گلی واسه آقای ش. ، کافه ورتا واسه آقای ن. ، نوارخونه پردیس علوم واسه آقای م، میدون ولیعصر واسه شقایق، کافه‌های نچسب برج اسکان واسه آیرین، کلانا و شورینی واسه آقای ف و... داستان آخرین قطره اشکم واسه اتفاق ناجوری بود که وقت بدی واسم تو تمام عمرم افتاده‌بود و از بخت بد من هنوز این اتفاق ناجورُ دوست داشتم.

   امشب وقتی خبر سکته ناگهانی یکی از فامیلای نزدیکمونُ بهمون دادن، اولین چیزی که بهش فکرکردم این بود که اگه فوت کنه آیا می‌تونم واسش اشک بریزم؟ سنگدلانه به نظرمی‌رسه؟ این ابدا به این معنی نیست که دلم می‌خواد این اتفاق واسش بیوفته، فقط همون حالت کرختی و بی‌حسی‌ای رو دارم که بهمن ماه وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه داشتم. هنوز همون‌قدر نسبت به آدما بی‌احساسم که همون موقع بودم. کم‌کم دارم به این فکر می‌کنم شاید دیگه هیچ‌وقت بهتر نشم. شاید تا ابد همین‌جوری مجسمه و خشک و سفت و سخت باقی بمونم.

  • نمایش : ۶۶
  • علی ابن الرضا
    گریه...اشک ..
    چه حسهای عجیبی...نمیدونم ادم گریه میکنه خوبه یا بده چون حتما اتفاق بدی افتاده که ادم گریش میگیره از طرفی این گریه نشون میده هنوز احساسش زندست


    خدا شفا بده فامیلتونو...
    درسته...
    ممنون...

    ان‌شاءالله
    علیــ ـرضا
    حالا این اتفاقات لازمه این شد که دلتون جفت شش سنگ بمونه .
    اتفاقات عجیبی همیشه در حال به وقوع پیوستنه .
    امیدوارم چنین حالی از دلتون کوچ کنه .
    آره می‌فهمم...
    با این که تو این شرایط نمی‌تونم از چیزی اذیت بشم ولی همین کرختی خودش آزاردهنده‌ست...
    بهتر میشه :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"