the doomed fallen

freedom is a lonely road

one last goodbye

  • Leyli
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
  • ۰۱:۲۸

   این روزها تابستان من دارد به پایان می‌رسد. بیشتر از تعطیلات تابستانی تعطلات داشتم. تقریبا هشت ماه در خانه بودم. هشت ماهی که شقایق می‌گوید زود گذشت، من می‌گویم به اندازه هشت ماه گذشت. بیشتر از این نمی‌خواستمش، به اندازه کافی بود. پیشنهاد مادرم را مبنی بر رها کردن رشته تحصیلی‌م را رد کرده و تصمیم گرفتم به تهران بازگردم. سابقا نوشتم برای خانه ماندن هنوز جوانم. این روزها با این که چنین حسی ندارم ولی فکر می‌کنم برای گذاشتن نقطه پایان برای این ماجراجویی هنوز زود است.

   این روزها می‌دانم که باید دوباره با آدم‌های واقعی‌تر مواجه بشوم. تمام این دوران دوستانی پیدا کردم که هنوز موفق به دیدنشان نشدم. البته به جز عده قلیلی تمایلی به دیدن باقی‌شان نیز ندارم. به قول دوستان، آدم‌های مجازی باید مجازی باقی بمانند. تجربه موفقیت آمیزی در رابطه با ارتباط برقرار کردن با آدم‌های واقعی ندارم. تفاوت ماهیت آدم‌ها در دنیای واقعی با چهره مجازیشان درست مثل درک تفاوت‌ها در تماشای یک صحنه واقعی و دیدن قسمتی از یک فیلم است. در دنیای واقعی هیچ حرکتی از آدم‌ها بی‌ایراد نیست. نکات باریکی در رفتار آدم‌ها من را اذیت می‌کند. فیلم‌ها دقیقا بی‌ایراد‌ترین تکه‌های رفتاری را نشان می‌دهند. حساسیت‌های غریبی روی رفتار‌ها و حرکات آدم‌ها دارم.

   موجود حساسی هستم. کوچک‌ترین جزئیات، ظریف‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین کلماتی که نباید به خاطر سپرده شوند، در خاطرم می‌مانند. چیزهایی آزارم می‌دهند که برای بقیه آدم‌ها وجود خارجی ندارند. مادرم می‌گوید حساسیت بی‌جایم است که از آدم‌ها دورم می‌کند، از واقعیت دورم می‌کند و مجبورم می‌کند کنج روشن اتاق و کتاب تپل‌تر شده‌ام را بیشتر از آدم‌ها دوست بدارم. برای مادرم ماهیتم درک‌نشدنی و عجیب است.

   این روزها جدای از ماهیت نامفهومم برای مادرم، سعی می‌کنم خودم برای خودم مفهوم‌تر باشم. شناخته‌شده‌تر باشم. متوجه شدم در تمام دورانی که در خانه بوده‌م داستان زندگی برایم شفاف‌تر شده، سرگشتگی روزهای زمستان قبلم را ندارم. سکوت را ترجیح می‌دهم اما صدای اطرافیانم بی‌طاقتم نمی‌کند. آستانه تحملم بالاتر رفته. آدم بهتری شده‌م. موجود واضح‌تری شده‌م. تصویرم در آیینه مرزبندی‌های مشخص‌تری دارد. این روزها شاید هنوز ندانم از دنیایم چه می‌خواهم اما احتمالا یاد گرفته‌م با دنیای اطرافم کنار بیایم.


پی‌نوشت: دوباره دچار بحران عنوان شده‌م. دیگر محاوره نمی‌نویسم و ظاهرا این قضیه با عدم توانایی در انتخاب عنوان ارتباط مستقیم دارد.


پی‌نوشت۲: برای این ساعت از شب می‌توانم one last goodbye را از anathema توصیه کنم :)

  • نمایش : ۷۲
  • بوبک جان
    تفاوت ماهیت آدم‌ها در دنیای واقعی با چهره مجازیشان درست مثل درک تفاوت‌ها در تماشای یک صحنه واقعی و دیدن قسمتی از یک فیلم است۰
     
    تعبیر جالبی بود :)
    مرسی عزیزممم
    مرسی از این که این‌قدر دقیق خوندی...
    نظر لطفته :)
    بنیامین بیضایی
    به هر چیزی که فکر کنی بد بد یا خوب خوب نیست. "هیچ چیز سیاه سیاه یا سفید سفید نیست"

    آره درسته...
    یه طیف طوسی‌رنگی هستیم ظاهرا :)
    اله سار
    با اینکه محاوره ننوشتین ولی احوالات رو به خوبی منتقل کردین 
    این استانه تحمل هم خیلی خوب بود.برا منم بالاتر رفته و و تاثیر خوبش رو حالا تازه دارم میبینم 
    اهنگه هم زیبا بود (:
    لطف دارین :]
    آره درسته. البته برای من به اندازه هشت ماه طول کشید تا به اینجا برسه.
    .
    راستش این که بهم می‌گین آهنگُ گوش دادین این‌قدر خوشحال می‌شم که دلم می‌خواد بال دربیارم!!
    به ندرت کسی گوش می‌کنه و خب یه درصد خیلی قلیل‌تری سلیقه موسیقیایی من رو می‌پسندن :))))
    خوشحالم خوشتون اومده...
    اله سار
    خوشحالم بابت خوشحالیتون (: من از این گروه یه اهنگ خیلی عای تو وقتای دور گوش دادم که الان یادم نمیاد چی بود...اسم گروه رو که دیدم ترغیب شدم گوش کنم ...جدا از اینکه در جست و جوی سلایق دیگرانم همیشه (:
    :]
    کارهای این گروه دقیقا تو سبک آلترناتیو راکه. این سبک تنها گرایشی از راکه که دوستش دارم. من معمولا نئوکلاسیکال و امبینت رو ترجیح میدم ولی عموما این روزا بدون راک نمیشه زندگی کرد 😅
    و خب بازم چه خوبه که خوشتون اومده :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"