the doomed fallen

freedom is a lonely road

even love is something for your own!

  • Leyli
  • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
  • ۱۷:۵۸

   سجاد گوشه میز کارش یک عدد مهر دارد، چند برگ کاغذ تایپ‌شده که احتمالا بخشی از مقاله‌ای در مقطع کارشناسی ارشدش و برگ کاغذی که گوشه سمت چپ روی دیواره پارتیشن‌بندی میزکارش چسبانده. در توضیح آن برگ کاغذ به من گفت که نمودار کلی مسئله‌ایست که روی آن کار می‌کند. در بدو ورودم گوشه برگه‌های روی میزش را له کردم. تاشدند. توجهش را جلب کرد ولی به روی خودش نیاورد. اسمی که برای ورود به حساب کاربری بیانم استفاده‌کرده‌م برایش جالب‌تر می‌نمود.

   دفترکارش را با کسانی که دفترش را با آن‌ها سهیم است به من واگذار کرد تا خودش به دفتر دانشجوی دکتری‌ای برود که با او برروی مدل‌سازی‌ش کار می‌کنند. به من قول داد که تا یک ساعت دیگر بازگردد. من مطمئن نیستم که از پسش بربیاید. فکر نمی‌کنم کارش را بتواند در ظرف یک‌ساعت تمام کند. به او گفتم که اگر کارم زودتر تمام شود می‌روم ولی قبل رفتن به او خبرخواهم داد.

   حواسش بود که اینترنت داشته‌باشم و جایم راحت باشد. مهمان‌نوازی بی‌نقصی بود درحالی که می‌توانستم بعد از ظهرم را در کتاب‌خانه مرکزی یا حتی در پردیس علوم در کنار باقی دوستانم بگذرانم. توجه کردنش توجهم را جلب کرد. تاکید داشت که بعد از بازگشت از مرخصی حالم بهتر شده، لبخندم زیباتر شده. خودم هم می‌دانم حال و روز بهتری دارم. کمتر مسئله‌ای آزارم می‌دهد. صحبت‌های بریده کسی عصبی‌م نمی‌کند. ماهیت غریب و گاه ظالمانه انسان‌ها دیگر ناراحتم نمی‌کند.

   من و سجاد دوستان خوبی هستیم. سجاد بیشتر از چیزی که از او انتظار دارم به من توجه می‌کند اما متوجه شده‌م که این ویژگی صرفا بخشی از ماهیت اوست. در رابطه با آقایان به نمونه‌هایی برخورده‌م که تحت هیچ شرایطی موجودی جز خودشان برایشان اهمیت نداشته‌ است. نمی‌خواهم این قضیه را صرفا مختص به آقایان بدانم. در میان دختران نیز دیده‌م. موجودات خودخواهی که در دنیای کوچکشان ماهیت باارزش‌تری جز خودشان وجود ندارد! این شاید حقیرترین ویژگی انسانی باشد.

   در رابطه اخیرم با دوستی متوجه شدم که تنها تامرزی برایش اهمیت داشتم که در ارتباط با او اذیت نشوم، هیچ‌گاه بقیه حالاتم نه برایش مهم بود و نه حتی می‌توانست حائز اهمیت باشد. این داستان تا حدودی مرا آزار می‌داد، هرچند مدام به خودم یادآور می‌شدم که من موجود مستقلی هستم و نیازی به توجهی از جانب کسی ندارم، ولی باز هم هضم قضیه بی‌تفاوت بودنش برایم ساده نبود. مدت‌زمانی ذهنم را درگیرکرد. بهانه‌های مختلفی می‌تراشیدم. شاید وقت ندارد و سرش شلوغ است و از این قبیل افکار تسکین بخش. می‌دانستم به خودم دروغ می‌گویم. از مدت‌ها قبل به اختتامیه رابطه‌مان فکرکرده‌بودم. بارها صحنه آخرین مواجه‌مان را مسجم کرده‌بودم. این‌روزها با تمام این تفاسیر دیگر رابطه‌ای در میان نیست و تقریبا به هیچ مدلی که تصورشم کرده‌بودم برایم اتفاق نیوفتاد، ولی این مسئله نه ناراحتم می‌کند و نه خوشحال. شاید بی‌تفاوتی مسئله واگیرداری باشد.

  • نمایش : ۴۱
  • . یاسون .
    برای این پستت یه کامنت ده دوازده خطی نوشتم همون شب اولی که خوندم، ولی نزدیک صبح شد، حس کردم چیزی نمیبینم توی مانیتور و گرفتم خوابیدم. متنِ کپی شدۀ کامنت در 9 مهر:
    «خیلی از احوالات سابقت مطلع نیستم، ولی خوشحالم که در حال حاضر خوب به نظر میرسی جلوی دوستت. (چه جملۀ به هم ریخته ای بود!)...» بقیۀ کامنت میره رو یه فازی که خوندنش مهم نیست به نظرم.

    جالب بود که توی فاصلۀ 9 مهر تا 26 مهر، دو سه بار توهم افسرده بودن بهم دست داد ولی خودم رو بیشتر درگیر کارام کردم که وقتی برای فکر کردن بهش نداشته باشم. نتیجه هم راضی کننده س تا حدی.
    الان پست آخرت رو خوندم و حس کردم شاید میزون نباشی. اومدم بگم یه چیزی بنویس. همین وبلاگا هم تاثیر دارن توی بهتر شدن حال و احوال. البته اگر میتونی کامنتای مهمل رو تحمل کنی.
       از دیشبی که کامنتتُ خوندم تا همین الان که دارم سعی می‌کنم واسش جوابی بنویسم، نمی‌دونم باید چی بگم. نه می‌دونم باید چی بگم. یه روزایی هستن که دوست داریم ادای آدمای قوی رو در بیاریم. یه ضرب‌المثل بریتانیایی هست که میگه fake it till make it. دوست داریم به همه نشون بدیم که هنوز موجود قدرتمندی هستیم ورای تمام اتفاقاتی که برامون میوفته. اون روزا حس می‌کردم باید به تمام دنیا بگم که من هنور قدرتمندم. هنوز می‌تونم حال خودمُ خوب کنم. هنوز حالم خوب هست.
       این روزا اما دیگه اجباری واسش ندارم. کماکان چهره بی‌تفاوت و آروم به خودم می‌گیرم. با کسی حرف نمی‌زنم و ترجیح می‌دم همون آدم قوی از دور به نظر برسم ولی این فضا دیگه فضای منه، با این وجود حتی اینجا هم احساس امنیت ندارم. شاید باید بیشتر بنویسم. روزهای بدتری داشتم. این روزها به نسبت روزهای معمولی‌تری محسوب میشن ولی هیچ‌وقت چنین حسی نداشتم. موجودی در من بسیار قدرتمندتر از من برای از بین بردن من قد علم کرده. در من فریاد می‌کشه. احساس می‌کنم احساساتم به شدت دوپاره شده. موجودی در من می‌خواد غمگین باشه و بخش دیگری از من ترجیح میده آزاد و بی‌تفاوت باشه...
       با تمام این تفاسیر بابت کامنتت ممنونم :)
    . یاسون .
    آره. کلاً به طرز عجیبی سعی در ثابت کردن خودمون داریم. بهانۀ خوبیه در کل.
    من از دوران دبیرستان اونقد خودمو بین دوستام پرانرژی جا انداخته بودم که تا نمیشد حتی یه روز هم ساکت باشه. نیم ساعت یک بار میپرسیدن چت شده آرومی؟ هنوزم تو این مورد هیچ فرقی نکردم. با این که بیشتر کسایی که باهاشون کار میکنم، جدیدن و تازه آشنا شده.

    شدیداً درک میکنم این دوپارگی رو. دو تا روحیۀ مختلف شاید.
    سلامت باشی.
    بله درسته. احتمالا بیشتر آدما تو زندگیشون چنین کاری کردن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم. گاهی کارهایی کردم که شباهتی به من نداشته یا حداقل منِ واقعی نبوده. این روزها هم دوباره این چندپارگی رو در خودم حس می‌کنم.

    مرسی :)
    تاخیرم رو هم ببخشید...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"

    https://t.me/picture_me_a_new_world