the doomed fallen

freedom is a lonely road

و ناگهان جهان ساکت شد

  • Leyli
  • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷
  • ۲۲:۰۸

   منتظرش بودم. دیر کرده‌بود. خودش همیشه می‌گوید: دیرکردن از ویژگی‌های لاک‌پشتائه. به این حرفش که فکر می‌کردم خنده‌م می‌گرفت. به خودش می‌گفت لاک‌پشت! پیاده‌رو شلوغ بود. تقریبا همیشه شلوغ است. گوشه‌ای کز کرده‌بودم و منتظرش بودم. پستو بود. جز مرد میان‌سالی که در حاشیه پیاده‌رو چیزهای عجیبی می‌فروخت و مدام رهگذران را به چایی یا نسکافه دعوت می‌کرد و البته مرد تقریبا جوانی که کنار او ایستاده بود و چاییش را می‌خورد، کسی به من توجه نمی‌کرد. مرد میانسال نگاهم می‌کرد و با صدای تقریبا بلند جوری که به نظر برسد دارد زیبایی عام زنان را تحسین می‌کند از زیباییم می‌گفت. این که دختر زیبایی هستم. حالم خوب بود. لبخندی زدم و گوش به هیاهوی پیاده‌رو سپردم.

   شلوغی پیاده‌رو و همهمه‌ش به شرط این که کسی به من توجه نکند برایم جذابیت دارد. موقعیت تقریبا مناسبی بود. از نقطه‌ای که ایستاده‌بودم بیشتر صداها قابل شنیدن بود و جذاب‌تر این که می‌توانستم صداها را تفکیک کنم. در میانه انتظارم دخترکی از پسر بی‌تفاوتی که در کنار هم راه می‌رفتند پرسید: تو اگه از یکی حوصله‌ت سربره ازش بدت میاد؟ پسرک بی‌تفاوت‌تر از قبل گفت: نه!

   سوالش درگیرم کرد. حوصله‌مان از آدم‌ها سرمی‌رود؟ این تفکر تکراری شدن آدم‌ها برایم هضم نشدنی‌ست. این که آدم‌ها را موجوداتی بدانیم که بعد از بازه زمانی مشخصی جذابیت‌های خود را از دست بدهند و برایمان حوصله‌سربر و تکراری شوند از نظرم تفکری تلخ و کور است! ما احساسی را که از بودن در کنار آدم‌ها داریم دوست داریم. احساسات تکراری نمی‌توانند حوصله‌سربر باشند.

   درگیر افکاری از این قبیل بودم که تلفنم برای بار چندم زنگ خورد. سومین باری بود که به من زنگ می‌زد. می‌گفت در همان حوالیست و باید مرا ببیند. جلوتر رفتم و قد بلندش را درمیان شلوغی پیاده‌رو تشخیص دادم. استایل و مدل لباس پوشیدنش با آدم‌های دوروبرش فرق اساسی داشت، به سادگی قابل تشخیص بود. بغلم کرد و من غرغرمی‌کردم که چرا تا این ساعت تاخیر داشته. نمی‌دانم دلتنگش بودم یا نه ولی از دوباره دیدنش خوشحال بودم. دلم می‌خواست دوباره ببینمش. تمام مسیر را بغلم کرد. دستش گاه دور تنم و گاه گوشه کمرم بود.

   دیروقت بود که برای اولین بار مرا روی نیمکت آشنایی که بارها سابقا از کنارش گذشته بودم و روی آن نشسته بودم، بوسید. تجربه دوست‌داشتنی‌ای بود. هیجان انگیز بود. بیشتر از قبل دوستش می‌داشتم.

    از اولین باری که مرا بوسیده چندی می‌گذرد، از اولین باری که دیدمش و به من گفت که خنده قشنگی دارم چندی می‌گذرد. مدت زمان زیادی نیست ولی برای اولین بار با او دارم چیزی را تجربه می‌کنم که سابقا هیچ‌گاه تجربه نکرده بودم.

  • نمایش : ۹۳
  • . یاسون .
    در باب پاراگراف سوم:
    یه وقتایی تو تخیلم با خودم میگم اگر به فلانی نزدیک شم، بعد از مدتی ممکنه تمام چیزایی که توی من هست رو ببینه و بعدش چیز جدیدی توم نباشه. حالا یه آدم چقدر میتونه به ثبات یک نفر اطمینان کنه؟ که بدونه بیست سال دیگه م همینه که هست. همینقدر جالب و دوست داشتنی. بعد میگم اصلا کی میتونه به ثبات خودش حتی اعتماد کنه؟ که یه وقت از یه چیز خسته یا زده نشیم یا کلاً نظرمون در موردش عوض شه.
    یه بار یکی از معلم های مدرسه مون بهمون گفت اگر زن گرفتین، خیلی باهاش تا ته نرید! مرز نگه دارید برا خودتون و نذارید از یه جایی جلوتر بیاد! همیشه یه چیزی داشته باشین که برا خودتون باشه یا یه چیزی که بشه بعداً باز روش کرد.
    هرچند حرف اون بزرگوار تا حدود زیادی مهمل بود، ولی کماکان این ترس توم هس که خب مگه دو نفر تا کی میتونن همدیگه رو بخوان؟
    آزاردهنده ترین ویژگی فیلمای هالیوود برام همینه. پسر و دخترایی که میخوان به هم برسن و راحت یا سخت، میرسن و بعدش رابطۀ خوبشون و دعوا سر یه چیز الکی. کمتر رابطۀ زن و شوهر چهل ساله رو دیدم. و نمیدونم چه چیزی تضمین میکنه یا باعث میشه که دو نفر همدیگه رو برا همیشه بخوان. 
    این رو بعدا پست باید بکنم. یکی از بزرگترین درگیریهای فعلیمه...
    .
    در باب کلّ متن: بَه‌به :))
    یاسین عزیزم؛
    از امروز صبح اول وقت که کامنتت رو دیدم به این فکر می‌کنم در جوابش باید چی بگم. تمام امروزم رو به این مسئله فکر می‌کردم که واقعا آدما واسه هم تکراری می‌شن؟ به یه جایی می‌رسیم که از هم دیگه خسته بشیم و یه روزی برسه که حس کنیم کنار همدیگه هیچ حسی نداریم؟
    امروز وقتی فرشته ازم پرسید من از آدما خسته میشم یا نه گفتم که آدما واسه من خسته کننده نیستن. آدما هرکدوم داستان تمام‌نشونده زندگیشونن. من می‌تونم داستانشون رو دوست داشته باشم یا نداشته باشم. می‌تونم باهاشون درارتباط باشم یا نباشم. هیچ کدوم باعث نمیشه ازشون بدم بیاد. آدما برای من تموم نمیشن. نمی‌فهمم این کسالت از کجا ناشی میشه؟

    حتما منتظر نوشته‌ت هستم :)
    . یاسون .
    موافقم که آدم‌ها هرکدوم داستان منحصر به فردی هستن. اما فکر میکنم هر داستانی بالاخره یه جا تموم میشه. کمتر کسی رو میتونیم پیدا کنیم که اونقدر گسترده باشه شخصیت و ابعاد وجودیش که توی درازمدت تموم نشه. و خب محدود میشیم از جایی به بعد.
    شاید آدمهای دور من اونقد پویا نبوده سِیر زندگی و شخصیتشون که با خودم بگم این آدم تموم شدنی نیست. به هر حال شرایط تاثیر میذاره...
    یه بار خوندم توی یک مقاله که به نظر ابن سینا و خواجه نصیر طوسی، عشق فرآیند لذت بردن از یک امر "نیک" یا "خیر" توی یک شیء یا شخصه که ریشه در اندیشۀ ما داره. حالا ممکنه ما خودمون دارای اون امر نیک نباشیم. مثلا از تند صحبت کردنِ یک نفر ذوق کنیم در حالیکه خودمون نمیتونیم تند حرف بزنیم. یه چی تو مایه های جاذبه و دافعه ست. حالا کی میتونه مطمئن باشه که همیشه عاشق یک نفر میمونه؟ در اصل باید مطمئن باشه که اون امری که الان در نظرش "خیر" هس، همیشه در نظرش خیر باقی می مونه یا اون فرد غایب، همیشه فاقد اون امر خواهد بود. این رو گفتم که اون بخش "من می‌تونم داستانشون رو دوست داشته باشم یا نداشته باشم" رو نقد کنم. ممکنه یه روز یکی رو دوست داشته و یه روز نداشته باشی.
    .
    کامنت طولانی مانع کسبه :) میدونم. ولی گفتم نظرم رو تموم کنم. خوشحالم که درباره ش صحبت شد. و ممنون :)
    بابت وقتی که گذاشتین ممنونم...
    نظرتون در این مورد خیلی قشنگ بود. من رو ببخشید که دیر جواب میدم...

    خواهش می‌کنم...
    فا طمه
    یاالله :)) با اجازه بیام تو بحثتون :دی
    خب نکته اول اینکه هرکی جریان رو از منظر خودش میبینه. پس بله. هم میشه حوصله سر بره هم میشه نره. هم میشه ترکیبی باشه از این دو :دی واقعا میشه حتی با تغییرم حوصله سر نره و هنوز دوس داشت. حالا یا ب خاطر خاطراتی ک باش داشته یا یه چی مث عادت یا هرچی. بستگی ب شخص داره کاملا.
    نکته دوم اینه که بله امکان تغییر ادم و احساسش هس یا تغییر طرف. و طبیعی هم هست. اصولا هیچ اجباری هم نیس ک ادم تا تهش با کسی باشه. رود روانه. چرا باید جلوشو گرفت؟ باید قبلش خودسازی کرده باشی و درست انتخاب کنی و تا جایی که در لحظه میتونی لذت ببری و سعی کنی چیزا رو درست کنی میون خودت و طرف ینی منطقش اینه وگرنه ب نظر من خودسازی اینام نبود نبود:دی به هرحال تو مسیر زندگی یاد میگیره. دیگه اینکه یه روز تغییر کنی اونقد مسیله غامضی نیس ادمیزادیم دیگه.. فیلم تئوری او اوری ثینگ هم چیز جالبی بود در این مورد. تهش ادم ب تموم شدن زندگی هاوکینگ و زنش هم لبخند میزد هم غمگین میشد. غم هم که بد نیس. غمم قشنگه. غمم خودش باعث رشده. و چه عب داره خب اگر دیدی بعد بیس سال بهتره دیگه با کسی نبود؟  لحظه های قبلش ک پوچ نبوده. زندگی کردی دیگه ولی حالا این شده. اینکه ادم بترسه از تکراری شدن کسی شاید چون همه برنامشو طرف ریخته رو اینکه ادمای زندگیش هیجان انگیزطوری چیزی باشن یا فیووریت سرگرمی چیزیشه این کشف ادما خلاصه ک اینطور مبشه البته ممکنه ب خاطر دلیلای روانشناسانه فلسفی و اینام باشه مثلا چون دوس داره دنیا رو هی بیشتر کشف کنه و اینا. یه نکته هم اینکه ترس با غلو هم همراهه اصولا. وقتی میری تو بطن ممکنه حتی ی چیز کسل کننده و روتین تکراری هم دوس داشته باشی :دی نمونشم دیدم. بعدترش اینکه ادم فک کنم اگر برنامه زندگیشو جای ترسیدن رو این بریزه که من میرم توش و سعی میکنم همه همه چیزو همیشه بهتر کنم و خلاقیت بزنم و فلان اون وقت حسش بهتر میشه. بعد تر تر اینکه ممکنه فک کنیم ادمی تکراری شده ولی یه حرکت بزنه همون یهو و... یا مثلا همه چیزشو بت نشون نداده برا همین این فکرو د ار ی و... فک کنم هرچی ب ذهنم رسیده بود حین خوندن رو گفتم که حاصل تفکر و تجربه و دیدن تجربه بقیس. ممنون از این تریبون. بیشتر برا خودم گفتم اینا رو هم. ببخشید دیگه جفت پا پریدم وسط :دی
    مرسی لطف کردی :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"