the doomed fallen

freedom is a lonely road

جاری در رگ‌هایم، همچون دیوانگی

  • Leyli
  • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷
  • ۱۱:۳۵

   چند روزی‌ست که با داریوش حرف می‌زنم. خیلی وقت نیست که داریوش را می‌شناسم. داریوش را می‌شود دوست داشت. ایده‌ها و نظراتش جذابند. حتی این که چگونه به مسائل نگاه می‌کند برایم تازگی دارد.

   دیشب به من می‌گوید دیوانگی برایش جذابیت دارد. من دیوانه‌م. این را نه از مکالمه با داریوش فهمیده‌م، نه لازم است کسی به من گفته‌باشد. دیشب داریوش فقط این واقعیت را درمورد من تایید کرد. من را دیوانه خطاب کرد چرا که تلاش‌هایم برای زنده بودن از آن دست تلاش‌هاییست که سال‌هاست فراموش شده. تعداد آدم‌هایی که چنین دیوانگی‌هایی می‌کنن کمتر و کمتر شده. به خاطر همین است که دیوانه خطاب می‌شویم. تعدادمان کم است و این یکی از مهم‌ترین دلایل دیوانگی ماست.

   به داریوش گفتم من هستم، من واقعیم. واقعی‌تر از تمام کسانی که با آن‌ها زندگی کرده‌ید، تمام کسانی که در پیاده‌روهای شلوغ از کنارشان گذشته‌ید. من هستم. من صرفا هستم. من داستانی برای تعریف کردن دارم. تصویر متحرکی نیستم که آینده برایم موهوم و کسالت‌بار باشد. من انتخاب می‌کنم، می‌جنگم و می‌سازم. فعل انتخاب‌کردن همیشه کارها را سخت می‌کند، ما عادت‌کرده‌یم صرفا انتخاب بشویم. فراموش کرده‌ایم جنگیدن برای به دست آوردن چیزی که می‌خواهیم به چه شکل است.

   داریوش تقریبا کم‌حرف است. نهایتا به من می‌گوید کاری را بکنم که فکر می‌کنم درست است و به شیوه خودم پیش بروم. به من می‌گوید به کسی یا چیزی غیر از خودم اعتماد نکنم. تمام کسانی که آن بیرونند سستند.

   داستان کم‌کم برایم جالب می‌شود. برایم دوباره شکل ماجراجویی به خودش گرفته. از این که شکست بخورم یا همان‌گونه که دوست دارم تمام نشود، نمی‌ترسم. می‌خواهم چیزی را تجربه کنم که مدت‌هاست فراموشش کرده‌بودم. داستانی می‌خواهم برای نوشتن.

  • نمایش : ۵۰
  • علی ابن الرضا

    مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب

    کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست


    داریوش را نمیدانم ولی خوشبحالت که دیوانگی را درک و حتی تجربه میکنی...لطفا عاقل مشو....


    چقدر قشنگ بود : . من انتخاب می‌کنم، می‌جنگم و می‌سازم....

    باز هم داریوش را نمیشناسم ولی لطفا مراقب باش  مثل اکثر آدمها نشوی...


    با احترام تمام

    امیدوارم همین‌قدر خوب پیش بره :)
    آبان داد
    داستان بدی نباید بشه... یعنی امیدوارم

    چقدر احتمال داره شخصی رو بشه اینطور که تو داریوش رو توصیف کردی توصیف کرد؟

    بیشتر از چیزی که انتظارشُ دارم داره اذیتم می‌کنه...
    دوست دارم خوب باشه. دوست دارم واقعا خوب باشه. ولی می‌دونم همه آدما تو وقتایی که اذیت میشن درخواست‌هاشون عاجزانه‌تر میشه و منم دارم چنین چیزی رو تجربه می‌کنم ولی صمیمانه دوست داشتم حتی اگه سخته خوشگل و واقعی پیش بره...
    آبان داد
    میگی اذیت میشی و من یاد خودم میافتم... 
    میگن وقتایی که اذیت میشیم این قوانین فردی خودمونه که داره اذیتمون میکنه نه رفتار دیگری ...
    و منی که دائما تو روابطم اذیت میشم دائما از خودم میپرسم یعنی این رفتار سطح پایین، بی فرهنگی و اداب ندانی نیست؟
    بعد میپرسم یعنی من پر توقع ام؟
    و بعد که میبینم قدرت تحملشو ندارم دوباره عاجزانه میرم تو انزوای خودم...
    و متاسفانه اونقدر از انزوام بیرون نیومدم که حرفتو تجربه کنم.. 
    آره عزیزم...
    متوجهم...
    یه جایی نوشتم بزرگترین دشمنم خودمم...
    قوانین منن که زندگی رو برام سخت‌تر می‌کنن. روابط بین فردیم رو برام لاینحل‌تر می‌کنن...
    نمی‌خوام چیزی رو تغییر بدم، فقط بعضی آدما رو از زندگی حذف می‌کنم...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    In the end, we'll all become stories

    "Margaret Atwood"