the doomed fallen

freedom is a lonely road

someone should put an end to this misery

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷
  • ۱۷:۴۵

   روانشناسم فکر می‌کند بزرگترین اشتباه زندگیم را مرتکب شده‌م. البته این را هفته پیش وقتی پیش او اعتراف کردم که تمام مدت اشتباه می‌کرده‌م و حق با او بوده‌ست به من گفت. غمگین بودم. تمام طول هفته دلم نمی‌خواست راجع به این قضیه با کسی حرف بزنم. دلم نمی‌خواست دوباره به اشتباهی که مرتکب شده‌بودم اعتراف کنم. او که روانشناسم بود و فقط یک نفر، فکر نکنم توانایی این را داشته‌باشم که بلند جلوی دوستانم به چنین اشتباهی اعتراف کنم. ترس از قضاوت شدن در زیر پوستم ریشه دوانده.

   به او گفتم که ۵۵ روز تمام به اشتباهم ادامه داده‌م. لبخندی بر لب نداشت ولی صدایش سرشار از اعتماد به نفسی بود که آزارم می‌داد. حق به جانب بود. البته که حق با او بود ولی من بیمارش بودم، هستم. ترجیح می‌دادم با من مهربان‌تر می‌بود.

   ۵ روز دیگر ۶۰مین روزی‌ست که برای اولین بار دیدمش. دنیا پر از چیزهای عجیب است. ۵۵ روز زمان زیادی نیست ولی برایم به اندازه چند قرن گذشته‌ست. دوستان تازه پیدا کردم، دنیاهای تازه دیدم، مکالمه‌های عجیب و حتی بی‌اهمیت داشته‌م. مگر همین تمام چیزی نبود که می‌خواستم؟ از این‌ها گذشته با مسائلی روبه‌رو شده‌م که هرگز نمی‌توانستم باور کنم وجود خارجی دارند. با چیزهایی سروکله زدم که فکرش را هم نمی‌کردم در زندگی آدمی چون من اتفاق بیوفتند.

   اما دیگر باید به این بازی خاتمه بدهم. به نقطه پایانش رسیده‌ایم. چیز بیشتری برایم ندارد. در این بین نباید عاشق می‌شدم که حس می‌کنم روند سم‌زدایی را پشت سر می‌گذارم. با تمام وجودم در این ۱۲ روزی که همدیگر را ندیده‌ایم دلتنگش می‌باشم اما حس می‌کنم شاید بهتر باشد که دیگر نبینمش. دوباره دیدنش دوباره شروع شدن ماجراییست که برای به اینجا رساندنش ۱۲ روز تمام گریه‌کرده‌م. نه دیگر انرژی‌ش را دارم و نه حتی وقتش. می‌توانم با دلتنگی کنار بیایم. او انتخابش را کرده. نوبت من است. بیشتر از این نباید به این داستان ادامه داد. نقطه پایانش را من می‌گذارم.

Last night thoughts

  • Leyli
  • جمعه ۹ آذر ۹۷
  • ۱۳:۰۳

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نامه‌ای به خودم.

  • Leyli
  • جمعه ۹ آذر ۹۷
  • ۰۰:۱۹

۱۸ مهر امسال برای خودم نامه‌ای نوشتم. نامه را اینجا هم می‌نویسم و اگر بارها و بارها دوباره این اتفاق برایم بیوفتد دوباره این نامه را برای خودم خواهم نوشت:


لیلی عزیزم؛

   جانم از برای تو می‌نویسم. درست تو همین لحظات که گاهی از نظر خودت احساسات خاصی نداری، و متقابلا تو لحظات متناظری حس می‌کنی احساساتت تکه‌پاره شدن، باید بگم که احتمالا تو رابطه با فرد-افراد اشتباهی هستی، سعیت برای به تعادل رسوندنشون نه کامل بود و نه موفق.

   لیلی عزیزم؛ اگر فکر می‌کنی لازمه که تعدیلشون کنی، بدون خودت همیشه مهم‌تری و این که چه بلایی سر تو میاد از این که پارتنرت چه حسی داره یا خواهد داشت مهم‌تره.


"لیلی"


   امشب اتفاق دردناک تازه‌ای نیوفتاد. تازه نبود چون منتظرش بودم، دردناک نبود چون دردش را هفته‌ها متحمل می‌شدم. دوباره برای خودم نامه نوشتم. این بار باید پربارتر می‌نوشتم. راستش را بخواهید حال چندان مساعدی ندارم.

   باید می‌گفتم که من به کلمات ایمان داشتم. من به آدم‌ها ایمان داشتم. من به صداها ایمان داشتم. اما هیچ کدام دیگر راست نمی‌گویند. واقعیت همانی‌ست که بیان نمی‌شود. پشت سنگر کلمات قایم می‌شود. واقعیت ضربه دردناک پتکی‌ست که نا به هنگام بر تن و بدن باورهایم فرود می‌آید. دردم می‌گیرد. به باورهایم شکل تازه‌ای می‌دهد. اولش نافرم به نظر می‌رسد. بعدترها شکل و قیافه‌ش مقبول‌تر می‌شود.

   ضربه امشب ضربه مهلکی بود که به کودکانگی‌م اصابت کرد. کودکانه کلمات را باور داشتم. آدم‌ها را در پس کلماتشان باور داشتم. صداقت مسئله واضح و روشنی بود، اما متوجه شدم که حتی برای صادق نبودن هم می‌شود بهانه‌های به ظاهر منطقی تراشید و از آن بدتر می‌شود در تمامی لحظات ادعای صداقت کرد.

   امشب کلمات نیز همچون نگاه‌ها، همچون رفتارها خاصیتشان را برایم از دست دادند. دیگر نه صدایی معنایی دارد، نه نگاه بی‌تابانه‌ای و نه حتی بی‌تابی‌ای. داستان درست در همین نقطه در همین لحظه تمام شد. اشک شد و به تاریخ پیوست.

kiss me hard before you go

  • Leyli
  • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷
  • ۱۱:۱۶

   آدم دلخوشی‌های کوچکم. چیزهایی که کمتر کسی را شاد می‌کند. با من می‌شود آرام و خوشحال بود. ساده‌م. کودکانه چیزهای ابتدایی را می‌پسندم. تکرار را دوست دارم. تجربه‌های تازه برایم سخت‌ند. عادت‌های غریبی دارم که البته احتمالا هیچ‌کدام آسیبی به کسی نمی‌زنند!

   آخرین بوسه‌مان از معدود چیزهایی بود که خیلی دوستش داشتم. به من قول داده‌بود که دیگر قرار نیست مرا ببوسد. درست یک هفته دیگرش به من گفت که به خانه می‌رود و احتمالا به این زودی‌ها باز نگردد. غصه تمام لحظاتی که می‌توانست مرا ببوسد و نبوسیده‌بود، تمام جاهایی که می‌توانستیم برویم و نرفته‌بودیم، سم‌کافه‌ای که قولش را داده‌بودم و عملیش نکردم، تمام مکالماتی که می‌توانستیم با هم داشته‌باشیم و نداشتیم، تمام چیزهایی که می‌خواستم درمورد شعرهایش به او بگویم و نگفتم، ناگهان بر دلم نشست. لحظاتم مزه خاکستر گرفت.

   با تمام مقاومتم برای گریه نکردن نهایتا اشک ریختم. نمی‌دانم چه حکمتی‌ست که حتی نمی‌دانم دوستش دارم یا نه اما برای از دست دادن چیزهایی که فکر می‌کردم برایشان هنوز وقت دارم غصه می‌خورم. آخرین بار که دیدمش، به اندازه ۳ ساعت قبلش منتظرش مانده‌بودم. مصرانه می‌خواستم ببینمش. حتی خودم هم دلیلش را نمی‌دانم. فقط چهار دقیقه دیر رسیدم و در آخرین مکالمه تلفنی‌مان به من گفت: "این‌قدر منُ معطل نکن." منتظرم بود. بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم من منتظر او بوده‌م.

   حال در مسیر خانه‌ست. در این دقایق باید به خانه رسیده‌باشد. من هم خانه‌م. به اندازه ۱۲۰۰ کیلومتر از یکدیگر فاصله گرفته‌یم. قبل از این که به خانه برگردم به این فکر می‌کردم که شاید فاصله گرفتن برایمان بهتر باشد. شاید در این شرایط بهتر بتوانیم تصمیم بگیریم. شاید تصمیم بگیرم که به این داستان خاتمه بدهم. هنوز نمی‌دانم. الان، اما احساس می‌کنم این که نمی‌دانم کِی قرار است دوباره ببینمش کمی مسئله را سخت‌تر می‌کند. شاید البته هیجانش بیشتر باشد.

جاری در رگ‌هایم، همچون دیوانگی

  • Leyli
  • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷
  • ۱۱:۳۵

   چند روزی‌ست که با داریوش حرف می‌زنم. خیلی وقت نیست که داریوش را می‌شناسم. داریوش را می‌شود دوست داشت. ایده‌ها و نظراتش جذابند. حتی این که چگونه به مسائل نگاه می‌کند برایم تازگی دارد.

   دیشب به من می‌گوید دیوانگی برایش جذابیت دارد. من دیوانه‌م. این را نه از مکالمه با داریوش فهمیده‌م، نه لازم است کسی به من گفته‌باشد. دیشب داریوش فقط این واقعیت را درمورد من تایید کرد. من را دیوانه خطاب کرد چرا که تلاش‌هایم برای زنده بودن از آن دست تلاش‌هاییست که سال‌هاست فراموش شده. تعداد آدم‌هایی که چنین دیوانگی‌هایی می‌کنن کمتر و کمتر شده. به خاطر همین است که دیوانه خطاب می‌شویم. تعدادمان کم است و این یکی از مهم‌ترین دلایل دیوانگی ماست.

   به داریوش گفتم من هستم، من واقعیم. واقعی‌تر از تمام کسانی که با آن‌ها زندگی کرده‌ید، تمام کسانی که در پیاده‌روهای شلوغ از کنارشان گذشته‌ید. من هستم. من صرفا هستم. من داستانی برای تعریف کردن دارم. تصویر متحرکی نیستم که آینده برایم موهوم و کسالت‌بار باشد. من انتخاب می‌کنم، می‌جنگم و می‌سازم. فعل انتخاب‌کردن همیشه کارها را سخت می‌کند، ما عادت‌کرده‌یم صرفا انتخاب بشویم. فراموش کرده‌ایم جنگیدن برای به دست آوردن چیزی که می‌خواهیم به چه شکل است.

   داریوش تقریبا کم‌حرف است. نهایتا به من می‌گوید کاری را بکنم که فکر می‌کنم درست است و به شیوه خودم پیش بروم. به من می‌گوید به کسی یا چیزی غیر از خودم اعتماد نکنم. تمام کسانی که آن بیرونند سستند.

   داستان کم‌کم برایم جالب می‌شود. برایم دوباره شکل ماجراجویی به خودش گرفته. از این که شکست بخورم یا همان‌گونه که دوست دارم تمام نشود، نمی‌ترسم. می‌خواهم چیزی را تجربه کنم که مدت‌هاست فراموشش کرده‌بودم. داستانی می‌خواهم برای نوشتن.

انتحار شکل‌های مختلفی دارد که می‌تواند برایمان به غایت تازگی داشته‌باشد.

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷
  • ۱۶:۵۹

    به قدری از هرمان هسه و فلسفه انتحارکنندگانش که در "گرگ بیابان" حرف می‌زند گفته‌م که به بخش ثابت مکالماتم، چه با خودم چه با اطرافیانم، تبدیل شده. من با این فلسفه زندگی کردم. با همین فلسفه به خاتمه دادن به زندگیم فکرکردم و با همین فلسفه از مرگی خودخواسته جان سالم به در بردم. روزهای تلخ و شیرین زندگی من آغشته به کلماتی‌ست که ۵-۶ سال پیش برای اولین بار خواندمشان و این‌روزها بیشتر از همیشه درکشان می‌کنم.

   در کشاکش روزهای سخت رابطه بی‌سرانجامی که با آدم‌ها دارم مدام به این می‌اندیشم که آدم‌ها را درست تا زمانی که بتوانم، تحمل می‌کنم. خود را موظف به تحمل هر رفتار یا هر حرفی از نمی‌دانم. فقط تا جایی در رابطه‌ای حضور دارم که از تحملم خارج نباشد.

   درست در میانه صحبت‌هایم با خودم به خودم می‌گویم که آستانه تحمل انسان‌ها پارامتر متغییری است که به مرور زمان می‌تواند چندین برابر افزایش یابد. درست همان‌گونه که بسیاری از انتحارکنندگان هرگز به شکل خودخواسته نمی‌میرند. آن‌ها با خود عهد می‌کنند که هرگاه دیگر نتوانند زندگی را تحمل کنند به زندگی خود خاتمه بدهند و به مرور تحت شرایط مختلف هر اتفاق ناگواری را می‌توانند متحمل باشند. در نتیجه هیچ‌گاه سوءقصدی به جان خودشان نمی‌کنند.

   قولی که به خودم در رابطه با انسان‌های مسموم زندگیم داده‌م شباهت بی‌نظیری به این داستان دارد. من به مرور در برابر تحمل هر چیزی مقاوم می‌شوم و چیزی از رفتار ناسالم آن‌ها نمی‌تواند آزارم دهد. شاید به مرور من نیز بخشی از جامعه آن‌ها بشوم. شاید من نیز چنین چیزی را می‌خواهم.

   گاه با خود می‌اندیشم که چه چیزی در چنین آوارگی‌ای در زندگی شلخته‌شان جریان دارد برایم جذابیت دارد؟ اولین پاسخی که به ذهنم می‌رسد عادی نبودن زندگی‌شان است. حتی اگر می‌دانم که شلخته، ناآرام، اشتباه و گاهی متعفن است و با این وجود دوستش دارم این است که از زندگی‌های آرام و ساده و معمولی خسته‌م. چیزی را می‌خواهم که از این روزمرگی مرگ‌بار بیرون بکشد. به دنیای تازه‌ای هدایتم کند. دنیای تازه‌ای که آدم‌هایش شباهتی به این‌روزهای من نداشته‌باشند.

   بلاتکلیفی در تمام رفتارها و کلماتم ریشه دوانده. این جمله را در این هفته برای چندمین بار است که می‌نویسم و تکرار می‌کنم. می‌دانم مرتکب انتحاری ابلهانه می‌شوم. می‌دانم این داستان روزی مرا از پای خواهد درآورد، اما مصرانه با اصراری که حتی خودم هم دلیلش را نمی‌دانم ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم با خودم منطقی صحبت کنم، اما پاسخ منطقی‌ای دریافت نمی‌کنم. 

هفت ماه و ده روز

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۰۱:۲۵

   در طول هفت ماه و ده روزی که از شروع امسال می‌گذرد، این سومین باری است که احساساتم به طرز عجیب و دردناکی تکه پاره می‌شوند. هربار داستان عجیب‌تری را تجربه می‌کنم. هربار دردش استخوان‌سوزتر می‌شود. هربار می‌دانم که دیر یا زود این اتفاق برایم خواهد افتاد اما باز انتخابش می‌کنم. منم که انتخابش می‌کنم. کسی ترغیبم نمی‌کند، حتی کسی مانعم هم نمی‌شود. عجیب نیست؟

   هربار با هر واکنشش فکر می‌کردم که دوست داشتنم کار سختی‌ست. می‌دانستم کار سختی‌ست. بارها این را در نگاه ترسیده و حتی کلافه آدم‌هایی با آن‌ها درارتباط بودم دیدم. اما این بار داستان فرق می‌کند. این بار می‌دانم دوستم دارد. این‌بار حداقل به من می‌گوید دوستم دارد، اما من بلاتکلیف‌تر از آنم که بتوانم درک درستی از چیزی که می‌گوید داشته‌باشم. من خسته‌تر از آنم که بخواهم برایم بجنگد. نه می‌خواهد ترکم کند و نه حتی می‌گذارد ترکش کنم. اصرار دارد که باید با یکدیگر دوست بمانیم. دوست بمانیم تا بتواند لبخندم را ببیند، دوست بمانیم و حتی اگر اجازه ندارد مرا ببوسد مرا خوب تماشا کند. آزارم می‌دهد. عذابم می‌دهد.

   من نمی‌دانم در دنیای آدم‌های واقعی، آدم‌ها چگونه رفتار می‌کنند؟ من نمی‌دانم کار درست چیست؟ من نمی‌دانم چرا همیشه چنین انتخاب‌هایی دارم؟ انتخاب‌هایی که از لحظه اول می‌دانم آزارم می‌دهند. انتخاب‌هایی که می‌دانم دردشان قرار است چند تار مویی از من را سفید کنند.

و ناگهان جهان ساکت شد

  • Leyli
  • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷
  • ۲۲:۰۸

   منتظرش بودم. دیر کرده‌بود. خودش همیشه می‌گوید: دیرکردن از ویژگی‌های لاک‌پشتائه. به این حرفش که فکر می‌کردم خنده‌م می‌گرفت. به خودش می‌گفت لاک‌پشت! پیاده‌رو شلوغ بود. تقریبا همیشه شلوغ است. گوشه‌ای کز کرده‌بودم و منتظرش بودم. پستو بود. جز مرد میان‌سالی که در حاشیه پیاده‌رو چیزهای عجیبی می‌فروخت و مدام رهگذران را به چایی یا نسکافه دعوت می‌کرد و البته مرد تقریبا جوانی که کنار او ایستاده بود و چاییش را می‌خورد، کسی به من توجه نمی‌کرد. مرد میانسال نگاهم می‌کرد و با صدای تقریبا بلند جوری که به نظر برسد دارد زیبایی عام زنان را تحسین می‌کند از زیباییم می‌گفت. این که دختر زیبایی هستم. حالم خوب بود. لبخندی زدم و گوش به هیاهوی پیاده‌رو سپردم.

   شلوغی پیاده‌رو و همهمه‌ش به شرط این که کسی به من توجه نکند برایم جذابیت دارد. موقعیت تقریبا مناسبی بود. از نقطه‌ای که ایستاده‌بودم بیشتر صداها قابل شنیدن بود و جذاب‌تر این که می‌توانستم صداها را تفکیک کنم. در میانه انتظارم دخترکی از پسر بی‌تفاوتی که در کنار هم راه می‌رفتند پرسید: تو اگه از یکی حوصله‌ت سربره ازش بدت میاد؟ پسرک بی‌تفاوت‌تر از قبل گفت: نه!

   سوالش درگیرم کرد. حوصله‌مان از آدم‌ها سرمی‌رود؟ این تفکر تکراری شدن آدم‌ها برایم هضم نشدنی‌ست. این که آدم‌ها را موجوداتی بدانیم که بعد از بازه زمانی مشخصی جذابیت‌های خود را از دست بدهند و برایمان حوصله‌سربر و تکراری شوند از نظرم تفکری تلخ و کور است! ما احساسی را که از بودن در کنار آدم‌ها داریم دوست داریم. احساسات تکراری نمی‌توانند حوصله‌سربر باشند.

   درگیر افکاری از این قبیل بودم که تلفنم برای بار چندم زنگ خورد. سومین باری بود که به من زنگ می‌زد. می‌گفت در همان حوالیست و باید مرا ببیند. جلوتر رفتم و قد بلندش را درمیان شلوغی پیاده‌رو تشخیص دادم. استایل و مدل لباس پوشیدنش با آدم‌های دوروبرش فرق اساسی داشت، به سادگی قابل تشخیص بود. بغلم کرد و من غرغرمی‌کردم که چرا تا این ساعت تاخیر داشته. نمی‌دانم دلتنگش بودم یا نه ولی از دوباره دیدنش خوشحال بودم. دلم می‌خواست دوباره ببینمش. تمام مسیر را بغلم کرد. دستش گاه دور تنم و گاه گوشه کمرم بود.

   دیروقت بود که برای اولین بار مرا روی نیمکت آشنایی که بارها سابقا از کنارش گذشته بودم و روی آن نشسته بودم، بوسید. تجربه دوست‌داشتنی‌ای بود. هیجان انگیز بود. بیشتر از قبل دوستش می‌داشتم.

    از اولین باری که مرا بوسیده چندی می‌گذرد، از اولین باری که دیدمش و به من گفت که خنده قشنگی دارم چندی می‌گذرد. مدت زمان زیادی نیست ولی برای اولین بار با او دارم چیزی را تجربه می‌کنم که سابقا هیچ‌گاه تجربه نکرده بودم.

۸ ساعت

  • Leyli
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷
  • ۲۱:۱۷

   ۸ ساعت فاجعه‌ای را پشت سر گذاشته‌م. چشم‌هایم پف کرده‌ند و درد می‌کنند. نفس‌هایم مرتب و سنگینند و احساس می‌کنم به اندازه سال‌ها خسته‌م. نه مصاحبت کسی را می‌خواهم و نه حتی بچه‌های تازه متولدشده می‌توانند حالم را بهتر کنند.

   در ۸ ساعت گذشته با تمام قوا گریسته‌م. مادرم عصبی شد. عصبی شد و باقی‌مانده‌های من از تربیت انتحاری خانواده را هدف قرار داد. کلماتش بی‌آن که فکرکرده باشد من را نشانه گرفت. مادرم را دوست دارم. چیزی نگفتم. چندباری با صدای بلند از او خواستم که تمامش کند ولی مادرم مصمم‌تر از این حرف‌ها بود. در اتاقم را بستم و شروع کردم به گریه کردن. گریه کردم و احتمالا یکی دو ساعتی به گریه کردنم ادامه دادم. مادرم سر رسید. اصرار کرد که این رفتار درست نیست و آمرانه به من گفت که به گریه کردن خاتمه بدهم. از اتاقم بیرونش کردم. گفتم که ربطی به او ندارد و ترجیح می‌دهم به غایت تنها باشم.

   در خانه ما تنها گزینه موجود معمولی بودن است. اگر عادی نباشید به شما به چشم یک دزد، قاتل یا چنین موجودی نگاه می‌شود. موجودی که ماهیتی انسانی دارد ولی کاری بسیار نپسندیده انجام داده. وقتی بعد از ساعت‌ها از اتاقم بیرون رفتم خواهرم جوری نگاهم می‌کرد انگار سال‌هاست من را می‌شناسد ولی کماکان غریبه‌م، چون کاری را کرده‌م که انتظارش را نداشته. بی‌تفاوت گذشتم. حوصله‌ش را نداشتم. حوصله هیچ‌کدام از آن آدم فضایی‌ها را نداشتم. هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند در من چه می‌گذرد! از دنیای من نبودند.

   به اتاقم بازگشتم. سه وعده پشت‌سرهم چیزی نخوردم. تمایلی به غذا خوردن نداشتم. به این فکرمی‌کردم که تمام چیزی که در این روزها لازم داشتم به سادگی یک آغوش بود و در خانواده پنج‌نفره‌م کسی پیدا نشد تا مرا بغل کند! کلماتشان مرا آزرد. حال بد امروزم را به افسردگی ماه‌ها پیشم ربط دادند و اشک‌هایم را داغ‌تر کردند. چه‌قدر غریبه بودم امروز.

   هنوز هم حالم خوب نیست. دیگر اشکی درکار نیست ولی کماکان افکارم گریبانم را گرفته‌ند. انتظار خسته‌م کرده. گاهی تردید دارم ولی این فکر در ذهنم  ریشه دوانده که تردید محصول وابستگی‌ست. نمی‌دانم، خسته‌م!

even love is something for your own!

  • Leyli
  • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
  • ۱۷:۵۸

   سجاد گوشه میز کارش یک عدد مهر دارد، چند برگ کاغذ تایپ‌شده که احتمالا بخشی از مقاله‌ای در مقطع کارشناسی ارشدش و برگ کاغذی که گوشه سمت چپ روی دیواره پارتیشن‌بندی میزکارش چسبانده. در توضیح آن برگ کاغذ به من گفت که نمودار کلی مسئله‌ایست که روی آن کار می‌کند. در بدو ورودم گوشه برگه‌های روی میزش را له کردم. تاشدند. توجهش را جلب کرد ولی به روی خودش نیاورد. اسمی که برای ورود به حساب کاربری بیانم استفاده‌کرده‌م برایش جالب‌تر می‌نمود.

   دفترکارش را با کسانی که دفترش را با آن‌ها سهیم است به من واگذار کرد تا خودش به دفتر دانشجوی دکتری‌ای برود که با او برروی مدل‌سازی‌ش کار می‌کنند. به من قول داد که تا یک ساعت دیگر بازگردد. من مطمئن نیستم که از پسش بربیاید. فکر نمی‌کنم کارش را بتواند در ظرف یک‌ساعت تمام کند. به او گفتم که اگر کارم زودتر تمام شود می‌روم ولی قبل رفتن به او خبرخواهم داد.

   حواسش بود که اینترنت داشته‌باشم و جایم راحت باشد. مهمان‌نوازی بی‌نقصی بود درحالی که می‌توانستم بعد از ظهرم را در کتاب‌خانه مرکزی یا حتی در پردیس علوم در کنار باقی دوستانم بگذرانم. توجه کردنش توجهم را جلب کرد. تاکید داشت که بعد از بازگشت از مرخصی حالم بهتر شده، لبخندم زیباتر شده. خودم هم می‌دانم حال و روز بهتری دارم. کمتر مسئله‌ای آزارم می‌دهد. صحبت‌های بریده کسی عصبی‌م نمی‌کند. ماهیت غریب و گاه ظالمانه انسان‌ها دیگر ناراحتم نمی‌کند.

   من و سجاد دوستان خوبی هستیم. سجاد بیشتر از چیزی که از او انتظار دارم به من توجه می‌کند اما متوجه شده‌م که این ویژگی صرفا بخشی از ماهیت اوست. در رابطه با آقایان به نمونه‌هایی برخورده‌م که تحت هیچ شرایطی موجودی جز خودشان برایشان اهمیت نداشته‌ است. نمی‌خواهم این قضیه را صرفا مختص به آقایان بدانم. در میان دختران نیز دیده‌م. موجودات خودخواهی که در دنیای کوچکشان ماهیت باارزش‌تری جز خودشان وجود ندارد! این شاید حقیرترین ویژگی انسانی باشد.

   در رابطه اخیرم با دوستی متوجه شدم که تنها تامرزی برایش اهمیت داشتم که در ارتباط با او اذیت نشوم، هیچ‌گاه بقیه حالاتم نه برایش مهم بود و نه حتی می‌توانست حائز اهمیت باشد. این داستان تا حدودی مرا آزار می‌داد، هرچند مدام به خودم یادآور می‌شدم که من موجود مستقلی هستم و نیازی به توجهی از جانب کسی ندارم، ولی باز هم هضم قضیه بی‌تفاوت بودنش برایم ساده نبود. مدت‌زمانی ذهنم را درگیرکرد. بهانه‌های مختلفی می‌تراشیدم. شاید وقت ندارد و سرش شلوغ است و از این قبیل افکار تسکین بخش. می‌دانستم به خودم دروغ می‌گویم. از مدت‌ها قبل به اختتامیه رابطه‌مان فکرکرده‌بودم. بارها صحنه آخرین مواجه‌مان را مسجم کرده‌بودم. این‌روزها با تمام این تفاسیر دیگر رابطه‌ای در میان نیست و تقریبا به هیچ مدلی که تصورشم کرده‌بودم برایم اتفاق نیوفتاد، ولی این مسئله نه ناراحتم می‌کند و نه خوشحال. شاید بی‌تفاوتی مسئله واگیرداری باشد.

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"