سلاخ‌خانه شماره ۵

  • Leyli
  • دوشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۳:۴۸

   امروز بعد از سه روز کاری شلوغ و مدام بالاخره کتاب "سلاخ‌خانه شماره ۵" رو تموم کردم. دیشب وقتی هنوز ۷۰ صفحه‌ای به آخر ماجرا مونده‌بود، به محیا گفتم که هرچه‌قدر بیشتر می‌خونم مثل موجود تشنه‌ای می‌شم که با بیشتر آب‌خوردن تشنه‌تر میشه. این که هرچی بیشتر کتاب می‌خونم و ساعت‌هایی که به خوندن اختصاص می‌دم باعث میشه کمتر از همیشه دلم بخواد بنویسم باعث میشه حس خوبی نداشته‌باشم.

   نوشتن واسه من هیچ‌وقت شکل عادت نداشته. من بهش اعتیاد پیدا نکردم ولی دوستش دارم. واسم یه دنیای جدید بود-هست. از من آدم تازه‌ای می‌ساخت-می‌سازه. از چیزایی می‌نوشتم که کم بودن، از چیزایی که نبودن. چیزایی که زندگی رو خوشگل می‌کردن، یا حداقل فکرمی‌کردم خوشگل می‌کنن.

   محیا میگه شاید به نقطه‌ای از زمان برسم که دلم نخواد چیزی بنویسم. به جایی برسم که دیگه چیزی ننویسم. ماه‌ها از آخرین چیزی که نوشتم بگذره و من همچنان سکوت و گوشه روشن اتاقمُ واسه خوندن به نوشتن ترجیح بدم. هنوز احتمالا با اون روز خیلی فاصله دارم، کمااین که مهم‌ترین آثار نویسنده‌ها تو اوج desperate time زندگیشون نوشته ‌شده. نویسندگی احتمالا باید خیلی بالا و پایین داشته‌باشه.

   کتابی که این چند وقته می‌خوندم، سلاخ‌خانه شماره ۵، داستان اسارت یه سرباز آمریکایی اواخر جنگ‌جهانی دوم توسط آلمانی‌هائه. داستانی که با چاشنی طنز و البته داستان تخیلی موازی سیاره‌ای به اسم ترالفامادور که تاثیر مستقیم رو زندگی نویسنده، راوی داستان، می‌ذاره ادامه پیدا می‌کنه. اولش به نظر می‌رسه که قراره داستان درمورد اسارت و سختی‌های نویسنده باشه ولی حاشیه پررنگ ترالفامادور به کلی از ماجرا دورتون می‌کنه. با این که نویسنده سال‌های زیادی برای نوشتن این کتاب وقت گذاشته ولی به نظر می‌رسه نوشتن نسخه‌های متعدد از یه داستان باعث شده که حتی واقعیات حائز اهمیت برای ذکر شدن-توصیف‌شدن در پس نشخوارهای مدام داستان از بین رفتن و فقط یه اشاره خشک و بی‌اهمیت ازشون باقی مونده. داستان باشکوه اعدام سربازی برفراز شهری که هیچ‌موجود زنده‌ای درش باقی نمونده اونم به بهانه دزدیدن یه قوری از خرابه‌ها در حد یه اشاره ساده و بی‌اهمیت نوشته‌شده در حالی که صفحات طولانی به داستان خیالی اهالی ترالفامادور که می‌تونن بعد چهارم رو هم ببینن اختصاص داده‌شده.

   نه که با بخش تخیلی داستان مشکلی داشته‌باشم،کمااین که ترکیب داستان خیالی و یه واقعه تاریخی با این که کار کلاسیکی نبوده و ریسک زیادی داشته ولی حرکت جالب توجهی بوده. ولی این کتابی نبود که بشه اسم داستان جنگ روی اون گذاشت. منم با نویسنده درمورد این که کسی درمورد بمباران درسدن چیزی نگفت و اون فاجعه درصورتی که به مراتب از بمباران هیروشیما و ناکازاکی هولناک‌تر بود، مسکوت موند موافقم. ولی معتقدم نویسنده دربرابر شفاف‌سازی این واقعه باید مسئول‌تر می‌بود، یا حداقل کتاب رو با چنین توصیفاتی دست خواننده نمی‌داد. داستان از نظر من داستانی تخیلی با کمی چاشنی جنگ بود، نه داستان جنگی که با تخیل جذاب‌تر بشه. 

بال‌هایمان را چه کسی از ما گرفت؟

  • Leyli
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۰:۳۱

   شاید اولین چیزی به خاطرش از تمام کائنات شاکی باشم این باشه که هیچ‌وقت به من یادداده نشد درست و مستقل تصمیم بگیرم. میگم کائنات چون نمی‌تونم مستقیما پدر و مادرمُ مقصر بدونم. چون اون‌ها هم مثل من کسی رو نداشتن بهشون یاد بده. چون حتی تو مدارسمون کسی بهمون یاد نداد مستقل باشیم، آزاد فکر کنیم. همیشه ازمون خواستن مطیع باشیم، حتی نذاشتن خلاق باشیم. پدر و مادرامونم همین جوری بزرگ شدن.

   سال‌ها قبل وقتی برای اولین بار با اصطلاح "تفکر مستقل" مواجه شدم، اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بود که مگه میشه کسی نتونه آزاد فکر کنه؟ مگه اصلا فکر و چیزی که صرفا واسه خودمونه و حتی خیلی وقتا به اشتراک‌گذاشته نمیشه رو میشه کنترل کرد. بعدترها فهمیدم به طرز تلخ و مسخره‌ای تو همین واقعیت گیر افتادم. افکارم کنترل شدن. من بارها به خاطر طرز افکارم، به خاطر آزادی‌ای که فکر می‌کردم باید تو بیان افکارم می‌داشتم، به خاطر موجودی که بودم طرد شدم.

   این روزا متوجه شدم تنها عاملی که تونست افکارمون و زندگیامونُ این قدر کنترل کنه کاشتن بذر ترس تو پس‌زمینه افکار تک‌تکمون بود. هر تصمیمی که گرفتیم خودمون گرفتیم و کسی مجبورمون نکرد. نمی‌تونیم کسی رو به خاطر تصمیمامون مقصر بدونیم. همیشه فقط یه نفر بود که تبعات انجام ندادن کارُ مدام بهمون یادآور بشه، که چیزایی رو که واقعی نیستن به نفع خودش به واقعیت زندگیمون اضافه کنه، که یه جورایی قانعمون کنه که اگه چنین شرایطی رو نپذیریم اتفاقاتی میوفته که جبران ناپذیرن.

   تو مکالمات اخیرم با محیا که به این داستان‌ها کشیده شد، وسط مکالمه‌م گفتم چیزی که ازمون گرفتن آزادی نبود، چیزی که ازمون گرفتن چیزی خیلی بزرگ‌تر از آزادی بود. ازمون اوج‌گرفتنُ گرفتن، بال و پر گرفتنُ گرفتن. بال پرواز داشتیم و قبل از این که بتونیم یادبگیریم پرواز کنیم بال‌هامونُ شکستن. ما هیچ‌وقت یاد نگرفتیم پرواز کنیم. همیشه بال‌هامونُ با اونایی که پرواز می‌کردن مقایسه کردیم و جز یه حسرت تلخ چیزی واسمون نموند.

   هنوزم این داستان جریان داره، با این تفاوت خفیف که خودمون یادگرفتیم-عادت‌کردیم همون کسی باشیم که تبعات احتمالی رو برای اطرافیانمون یادآور بشیم. از تبعات احتمالی-خیالی انجام ندادن کارهایی که حتی قانون‌شکنی محسوب میشن همدیگرُ می‌ترسونیم. انگار یاد گرفتیم همیشه از این ابزار استفاده کنیم. عادت‌کردیم همدیگرُ بترسونیم. بهشون یادآور بشیم که چیزای زیادی واسه از دست دادن دارن و باید مراقب تک‌تک رفتارشون باشن، یادآور بشیم که باید آدمای محافظه‌کاری باشن و دائما نگران.

   ولی من بیشتر از این نمی‌خوام برده این تفکر باشم. من نمی‌خوام نگران از دست دادن چیزی باشم. چیزایی که به من تعلق می‌گیرن تا ابد تحت هیچ‌شرایطی از من جدا نمی‌شن و چیزایی که قرار نیست برای من باشن با هیچ تلاش کور من برای من باقی نمی‌مونن. دیگه نمی‌خوام از تبعات خیالی کارهای نکرده‌م بترسم. من یه موجود آزادم. مخیرم انتخاب‌هایی داشته‌باشم. من هنوز بال برای پرواز دارم...

در رثای رسیدن به پایان‌هایی ناخواسته

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۱:۵۳

   سفر تقریبا یک‌هفته‌ایم به تهران داره به خط پایانش می‌رسه و این درحالیه که دیشب تو یه پیاده‌روی نسبتا طولانی با شقایق تو خیابون ولیعصر داشتم می‌گفتم که شاید بهترین مدل زندگی‌کردن برای من تنها زندگی‌کردن باشه. من واسه زندگی اجتماعی تربیت نشدم، آموزش ندیدم. آدما واسه من موجودات پیچیده و سختی هستن که بیشتر از هرچیزی تکرار حماقتاشون، تکرر تکرار بودنشون آزارم می‌ده. بهش می‌گفتم شاید بهترین شغل برای من گل‌فروشی باشه کمااین که دست تقدیر باعث شده تو تهران(!) فیزیک بخونم.

   هیچ‌وقت از این که دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران بودم، بدم نمیومد. مزایایی داشت که اگه هرجای دیگه‌ای هر چیز دیگه‌ای قبول می‌شدم امکان نداشت گیر بیارم. اما مسئله اینه که رشته و دانشگاهم هیچ‌وقت خوشحالم نکرد، هیچ‌وقت باعث ایجاد رضایت‌مندی نشد. همیشه از مزایای اونجا بودن بیشتر خوشحال بودم تا دلیل اونجا بودنم.

   امروز بعد از یه هفته‌ای که از غیبت اول ترمم نبودم اینجا گذروندم متوجه شدم که بالاخره دلم واسه اینجا تنگ شده، که بالاخره یاد گرفتم چه‌جوری باید فیزیک بخونم و فیزیکُ دوست‌داشته‌باشم. فهمیدم که اشتباهی رو کردم که بیشتر هم‌سن و سالای من می‌کنن اما راستش خیلی هم بابت این قضیه پشیمون نیستم.

   روزای عجیبی رو پشت‌سر گذاشتم ولی بالاخره یاد گرفتم. اینجا یاد گرفتم خودمُ بیشتر دوست‌داشته‌باشم و این که هر آدمی فقط به اندازه‌ای که از خودش لیاقت نشون میده ارزش اینُ داره که واسش وقت بذاری...

   اوایل فکر می‌کردم خیلی ظالمانه‌ست که این‌جوری بخوام به آدما نگاه کنم و بخوام ارزش‌گذاری کنمشون ولی متوجه شدم دنیایی که توش زندگی می‌کنیم خیلی از آرمان‌شهری که همیشه در نظر داشتم فرق می‌کنه و از قضا خشنه. آدما به خوبی موجوداتی که من تو آرمان‌شهرم باهاشون زندگی می‌کردم نیستن. ضعیفن، زشتن، خشنن و نه تو رفتارشون و نه توی ظاهرشون هیچ نشونه‌ای از ظرافت نیست. 

به مناسبت روزهایی که تردید در مغز استخوانمان رخنه کرده و صدا موجودیست آزاردهنده

  • Leyli
  • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۳۹

   همیشه وقتی روزای مردد داشتم به این فکر می‌کردم که یعنی روزایی وجود دارند که تردید توشون وجود خارجی نداشته‌باشه و زندگی به صراحت نور عمیق و تازه باشه. همیشه فکر می‌کردم تردید چنان قدرت شومی تو رسوخ‌کردن تو بافت روشن روزم داره که سیاهش می‌کنه، که تارش می‌کنه که باعث می‌شه زندگی معادله تلخ و ناهمگون سنگینی روزای سیاه باشه.

   این روزا اما با این که نمی‌تونم بگم روزام همون روزای سفید و روشن هستند که همیشه منتظرشون بودم ولی می‌دونم که روشن‌تر از روزایین که پشت‌سر گذاشتمشون. داستانم به نقطه‌ای رسیده که سکون و آرامش می‌تونه بخشی ازش باشه. 

   امشب فهمیدم که واقعا دارم بزرگ می‌شم. اتفاقی که باید هفته‌ها، ماه‌ها پیش میوفتاد تازه داره خودشُ نشون میده. دختری که باید ماه‌ها پیش می‌بودم الان داره به دنیا میاد. من همون آدمیم که روزای عجیبی رو پشت‌سر گذاشته و هنوز همون آدمیم که باید می‌بودم فقط بزرگ‌تر شدم. دنیام یه شکل تازه به خودش گرفت و عریض و طویل‌تر شد. من بیشتر دیدم، بیشتر یادگرفتم، و بیشتر فکرکردم.

   فهمیدم به قول محیا ذهنمون فقیره، دنیاهامون کوچیکه، باورمون کوره و احساساتمون خشکه. من نمی‌خوام تو یه دنیای کوچیک با باورای کور و احساسات نخراشیده زندگی کنم. داستان من چیزی ورای روزای غمگین بیست‌سالگیه. تردید روزی همین حوالی بالاخره از داستان زندگی من رخت خواهد بست...

همه‌یمان رهگذریم...

  • Leyli
  • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۲:۳۰

   یه دوست وبلاگ‌نویس داشتم، گوشه وبلاگش نوشته‌بود: "همه‌تون رهگذرید..." در وهله اول بی‌رحمانه به نظر می‌رسید، مخصوصا واسه منی که خب، دوستش بودم! اما هروقت که بهش دقیق می‌شدم از خودم می‌پرسیدم "مگه غیر از اینه؟" و خب نه! غیر از این نبود! بعدتر احساس می‌کردم جمله‌ش چه‌قدر آرامش‌بخشه... همه‌تون رهگذرید... همه‌تون رهگذرید... همه‌تون رهگذرید... اگر بدونی در اینجا، منظورم از آرامش چیه.

از وبلاگ spotlightz.blog.ir

اندر باب رسیدن‌هایی که روز به روز نخواستنی‌تر می‌شوند و نرسیدن‌هایی که داغ حسرتشان سرکش‌تر

  • Leyli
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۵۸

   ما آدم‌های معمولی زندگی‌های معمولی هستیم. آدمایی که قرار نیست تو زندگیاشون کشف بزرگی کنن، یا سلبریتی باشن یا هر چیز دیگه‌ای. ما هممون آدمایی هستیم که شاید بزرگترین افتخارمون تو تمام زندگیمون دانشگاه محل تحصیلمون باشه، تا مثلا آدمای معمولی جذاب‌تری باشیم. تمام عمرمون به اسم دانشگاهی که واسه قبولی توش احتمالا چند سال طلایی از زندگمونُ هدر دادیم، افتخار می‌کنیم و به عادی بودنمون ادامه می‌دیم. به هیچ‌کس بودنمون. به زندگی ساده‌مون که دغدغه‌هاش قیمت خوراکی و خونه و لوازم زندگیه. ولی هیچ‌کدوم از این داستانا باعث نمیشه جلو خودمونُ واسه خواستن یه هیچ‌کس دیگه بگیریم. مردی که احساس می‌کنیم باهاش خوشبختیم. زنی که احساس می‌کنیم می‌تونه تمام روزمونُ روشن‌تر کنه و باهاش خوشحال زندگی کنیم.

   داستان عشق ربطی به هیچ‌کس بودن یا نبودن شما نداره. داستان عشق و خواستن ربطی به موقعیت اجتماعی شما نداره. همیشه همه رو سهیم می‌کنه. همیشه همه رو درگیر می‌کنه. میزان مشارکت شما می‌تونه به طرز عجیبی تو آینده‌ای که انتظارشُ دارین تاثیر بذاره. لابه‌لای همین داستاناست که اتفاقات جالبی واسه هر کدوم از ما میوفته.

   معمولی بودن هیچ‌وقت دلیل خوبی نبوده تا آدمایی از جنس ما روزای سختی نداشته‌باشن. درست خلاف باور عامه روزای سخت فقط برای heroها نیست و آدمای معمولی بیشتر از هر کسی تجربه روزای سختُ دارن. روزایی که نمی‌دونیم کار درست چیه و حتی درست هم نمی‌تونیم حدس بزنیم باید چی کار کنیم. انتظاراتی که ازمون میره تا منطقی و حساب‌شده تصمیم بگیریم و صدای بلند احساساتمون که بهمون میگه زندگی تمام اون لحظاتی نیست که باید با منطق پرش کنیم. روزایی که به رسیدن‌هایی که روز به روز نخواستنی‌تر میشن تاکید میشه و داغ حسرت نرسیدن‌هایی که همیشه آرزوشُ داشتیم سرکش‌تر. روزایی که از پسِ دقیقه‌ها به این نتیجه می‌رسیم که حق با احساساتمونه و تصمیم می‌گیرم پرده منطقمونُ کنار بزنیم و آزادانه زندگی کنیم اما درست چند ساعت بعد انگار تو یه نبرد فرسایشی که منطق مطمئنه برنده‌ست زور منطقمون می‌چربه و ما مستاصل‌تر از همیشه به مسائلی فکر می‌کنیم که حتی حدس هم نمی‌زدیم بتونیم خودمونُ قانع کنیم که درگیر چنین مسائلی بشیم.

   داستان زندگی ما آدم‌های معمولی همیشه از همین‌جا نشات می‌گیره، از همین‌جا شروع میشه. درست از همین لحظه‌ست که بزرگ می‌شیم، که یاد می‌گیریم معمولی نباشیم. که تصمیم می‌گریم hero زندگی خودمون باشیم. درست تو همین لحظه‌ست که می‌فهمیم فقط آدمای معمولین که از سر استیصال تصمیم می‌گیرن و تسلیم می‌شن. ما حتی اگه آدمای معمولی‌ای باشیم، آزادیم. آزادی آخرین چیزیه که از پسِ سالها سرش قمار می‌کنیم. ما می‌دونیم که تنها چیز واقعی‌ای که وجود داره hero‌هان. هیچ‌کسی از پسِ استیصال ما نمی‌تونه worrier زندگی ما باشه...

ریشه

  • Leyli
  • جمعه ۳ فروردين ۹۷
  • ۱۲:۱۷

   فکر می‌کردم دوباره شروع کردن برای نوشتن تو یه فضای جدید باید خیلی راحت‌تر باشه. باید کلی آپشن جدید داشته‌باشی و اختیاراتی که خب ورای تصور به نظر می‌رسیدن. انگار هوایی که این‌ور استشمام می‌کردم قرار بود آزادتر باشه، تازه‌تر باشه، سرزنده‌تر کنه، اما داستان همیشه به همون منوالی که انتظارشُ داریم پیش نمی‌ره. وقتی فضاتونُ تغییر میدین ریشه‌هاتون تا زمانی که دوباره بتونین به فضای جدید عادت کنین رو هوا می‌مونن. بیرون موندن ریشه‌ها ضعیفتون می‌کنه، خشکتون می‌کنه. وقتی گذشته‌تونُ پشت‌سر می‌ذارین و از نو شروع می‌کنین یه آدم بی‌تاریخین. یه آدم بدون گذشته. تمام چیزایی که پشت‌سر گذاشتین حالا به جایی تعلق دارن که دیگه به شما تعلقی نداره. تمام داستانتون لابه‌لای صفحات تار وبلاگی که می‌دونین دیگه قرار نیست آپدیت بشه به تاریخی می‌پیونده که حتی خودتون قرار نیست دیگه سراغش برین. آدم بی‌تاریخ آدمیه که ریشه ندونده. آدمیه که هنوز ریشه‌هاش رو هواست.

   من گذشته‌ای ندارم. گذشته‌مُ لابه‌لای صفحات وبلاگم تو بلاگ‌اسکای جا گذاشتم. تمام سطرایی که اونجا نوششتم، تمام کلماتی که دیگه هرگز بعد از این خونده‌نخواهندشد گذشته‌ای بود که جا موند، اما خب قصد ندارم تا ابد ریشه‌هام اینجا رو هوا بمونن. محیا بهم میگه باید بنویسم. از چیزایی که می‌بینم، از چیزایی که صرفا می‌بینم. جزئیاتی که احتمالا از دید بیشتر آدما پنهان می‌مونه. می‌خوام از جزئیات کمتر دیده‌شده بگم.
   یه دفتر اسکچ مشکی دارم. هیچ‌وقت یاد نگرفتم خوب نقاشی بکشم. نقاشی چیزیه که باید تو خونت باشه. محیا یاد گرفت. محیا خوبم می‌نویسه. اون اسکچ مشکی همین‌جوری زشت و خمیده وقتی کم‌کم روش خاک می‌شینه گوشه قفسه کتابامه. یه اسکچ بزرگ‌ترم دارم. از اونایی که جلد پارچه‌ای دارن. به بهانه نقاشی‌کشیدن وقتی که روزای اول هنوز هیجان داشتم صفحه اولشُ سیاه کردم. سیاه شاید خیلی کلمه تمیزی به نظر برسه. بعد از اون تصمیم گرفتم حتی اگه میلیون‌ها میلیون دفتر و مداد و خودکار و آبرنگ و این‌چیزا داشتم دیگه سعی نکنم نقاشی بکشم. دنیای نقاشی رو به سخره می‌گرفتم با قلم دست‌گرفتنم. همون روز بود که فهمیدم من هیچ‌وقت آدم خلاقی نبودم. اولین اصل برای خلاق بودن خستگی‌ناپذیربودن و من به غایت سریع از تلاش‌کردن خسته شدم. هیج‌وقت نمی‌تونم اون‌قدر صبور باشم که بتونم منتظر بمونم تا پیشرفتم رو از صفر تا صد ببینم. همیشه باید از یه جاهایی نزدیک ۴۰ شروع کنم و بالاتر از ۸۰ نمی‌رم.
   داستان نوشتنم هم از همین‌جا شروع شد. روزای اولی که به قصد نوشتن قلم دست گرفتم از این که مجبور بودم به خاطر نمره واسه معلم تخسی که همیشه باهاش مشکل داشتم چیزی بنویسم از خودم بدم میومد. از نوشتن بدم میومد. استعدادی نداشتم. محیا اما خوب می‌نوشت. یه کمی که گذشت نوشته‌هامونُ دروبدل می‌کردیم تا واسه همدیگرُ خونده‌باشیم. بعد از اون داستان، ماجرای نوشتنم تا ۲۱ خرداد ۹۶ مسکوت ماند. از روز ۲۱ خرداد ۹۶ تا الان می‌نویسم... 

ناگفته‌ها

  • Leyli
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۱۸

   وقتی زیر نور آفتاب موهامُ نگاه می‌کنم، حداقل ده تا دونه مو می‌تونم بشمرم که نقره‌ای رنگ شدن. نقره‌ایِ نقره‌ای. یه جورایی قشنگن ولی این‌روزا وقتی داشتم می‌شمردمشون و سعی می‌کردم موقعیتشونُ حفظ کنم که مبادا بیشتر نشن، داشتم به این فکر می‌کردم که سال پیش این‌موقع‌ها فقط یه دونه موی نقره‌ای داشتم. لابه‌لای همون ردیفی از موهام که یه طرفی بازشون می ‌کردم. خیلی وقتا حتی دیده‌نمیشد. یادمه یه بار با پردیس سر همون یه دونه مو دعوا کردیم، که پردیس سعی کرد همون یه دونه رو از جا بکنه و البته موفق هم شد. اولش ناراحت شدم ولی به یه هفته نکشید که یه دونه موی دیگه تو همون ناحیه سفید شد. امروز که ۱۰ تا دونه موی سفید دارم واسم مهم نیست اگه کسی بخواد یکیشُ بکنه یا نه. اون‌روزا فکر می‌کردم موهای سفید نشان پختگین، نشان بزرگ‌شدنن. امروز اما وقتی موهای سفیدم بیشتر شدن من پخته‌تر نیستم. من دردکشیده‌ترم. اختلاف فاحشی بین پختگی و دردکشیدن وجود داشت و من نمی‌دونستم.

   یه دونه از موهای نقره‌ای رنگم درست اون‌جلو یه جاهایی وسط پیشونیمه. خیلی خوشگله. وقتی موهامُ یه طرفی از یه گوشه به یه سمت دیگه هدایت می‌کنم اونم لابه‌لا بقیه موهام انحنا پیدا می‌کنه و خم می‌شه. لابه‌لای یه دسته موی مشکی کاملا پیداست، ولی انگار با دیده شدن مشکلی نداره. یه جورایی حتی مغرورتر از همیشه یه گوشه لم می‌ده. یکیش اما این‌طرف دودستگی باقی می‌مونه. خجالتی‌تر به نظر می‌رسه ولی خب حداقلش اینه که کمکم می‌کنن درست فرق موهامُ باز کنم.

  به حساب سالی که پیرترم کرد، کمااین‌که هرسالی که می‌گذره پیرترمون می‌کنه ولی انگار بعضی سالها به‌جای یه سال چندسال پیرترمون می‌کنن، چندتا اتفاق نه خیلی خوب ولی تاثیرگذار تو زندگیم افتاد. اتفاقاتی که تا حد زیادی شکل و قیافه زندگیمُ تغییر دادن. یه قیافه سالم رو که حتی می‌تونست قشنگ و دخترونه طبقه‌بندی بشه به یه قیافه خشن و زمخت و زشت تبدیل کردن. هرچند احتمالا کسی از این تصویر خوشش نمیاد ولی خب حداقل مزیتی که داره اینه که این واقعیه. از رویاپردازی دوره.

   روزای سختی که پشت‌سر گذاشتیم، هفته‌های سیاهی که تنها چیزی که می‌خواستیم تموم شدنشون بود. ولی خب تموم شدن. این روزا نویدبخش روزای بهترین. ساعتای قشنگ‌تر، روزای روشن‌تر، هفته‌های شاد‌تر. امیدوارم امسال واسه همه بهترباشه :)

سیاه است سیاه است

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶
  • ۲۱:۱۱

   درست نمی‌دونم آخرین‌باری که تونستم حسابی بنویسم کِی بود ولی همیشه به یه انگیزه حسابی واسه نوشتن نیاز داشتم. امروز دوستی این انگیزه رو واسم ساخت. مجبورم کرد برم سراغ نوشته‌های ماه‌های پیشم. احتمالا اواسط تابستون. دوباره بخونمشون. تمام آخرهفته رو داشتم به این فکر می‌کردم که هیچ‌وقت دوست ندارم دوباره بخونمشون. ازشون منتفرم. به این فکر می‌کردم که چه‌قدر ناشیانه و کودکانه نوشتمشون. امروز اما دوشنبه‌ست و من دوباره دارم چیزایی رو که فکر نمی‌کردم دوباره بخونمشون می‌خونم. اولش یه حس گنگ و ناامیدکننده داشت. ادامه که دادم از چیزی که نوشته‌بودم خوشم اومد. غلط املایی پیدا کردم و حتی گاهی غلطای نگارشی ولی دوستش داشتم. داستان بود. اون موقع این‌جوری به نظر نمی‌رسید ولی الان می‌دیدمش که یه داستان بود. چیزی بود که من نوشته‌بودمش، حتی اگه بچگانه به نظر می‌رسید ولی واسه من بود. یادآور لحظه‌های نه خیلی خوبم بود. یادم رفته‌بود که واسه نوشتنش وقت گذاشته‌بودم.

   خوندم و پیام اون دوست توجهمُ جلب کرد. نوشته‌بود: بیشتر از چیزی که باید از رابطه‌ت خوندم و حس خوبی ندارم. سیاهه. احساس می‌کنم یه هاله خاکستری و تیره دوروبرشُ گرفته. موقع خوندن این کلمات سایه سنگین این هاله رو رو خودم حس کردم. من سیاه بودم. هاله دوروبرم تیره بود. ترسناکه. کلمات رو دوشم سنگینی می‌کردن که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. داستانمُ نوشتم چون به اعتقاد خودم روزای سختی داشتم. چون حقم بود بنویسم. می‌دونم ممکنه تصور کردنش سخت باشه ولی لازم داشتم بنویسم. این نباید باعث بشه که من سیاه به نظر برسم. می‌دونم که هنوز مشکلات زیادی دارم ولی واقعا این دید که آدما رو صرف مشکلاتی که دارن از جمعمون حذف کنیم ایده تلخ و دردناکیه...

کلاستروفوبیا

  • Leyli
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶
  • ۱۱:۵۱

   بزرگ‌تر که شده‌بودم متوجه شدم با فضاهای بسته و خیلی شلوغ مشکل دارم. بعدها فهمیدم اسمش کلاستروفوبیاست. با این که کمتر پیش میاد تو چنین موقعیتی قرار بگیرم اما معمولا تو خواب‌هایی که می‌بینم از این ضعفم به عنوان چاشنی استفاده میشه. یادمه یه بار تو یه فیلمی دیدم که دختری تو فضایی به اندازه یه قبر تو کف یه اتاق زندانی شده‌بود. تصور بودنم تو چنین موقعیتی معمولا ترسیه که تو خواب سراغم میاد. که رد ناخنای خونیم رو جداره چوبی و ضخیمی که اون فضا رو محدود می‌کنه باقی بمونه.

   اما کلاستروفوبیا مثل هر چیز دیگه‌ای قابل تعمیمه. وقتی که تو زندگیتون نه راه پس داشته‌باشین و نه راه پیش و عاجزانه منتظر اتفاقی باشین که شکل معجزه داشته‌باشه رو احتمالا میشه یه تجربه از کلاستروفوبیا طبقه‌بندی کرد. هر چند این موقعیت نمی‌تونه به اندازه بودن تو شلوغی خفه‌کننده مترو یا گیرکردن تو آسانسور باعث بند اومدن نفستون بشه ولی تو طولانی باعث میشه دیگه حتی نتونین درست فکر کنین. انتخاباتون محدود و ضعیف بشن و از سر خستگی و گنگیه حاصل از این ابهام ماه‌ها رو بدون این که به فکر راه‌حلی باشین بگذرونین.
   من به کلاستروفوبیا مبتلام. نه تنها تو شلوغی مترو بلکه تو برخورد با مسائلی که باید حلشون کنم. از سر ترسی بچگانه وقتی تسلطی به افکارم ندارم تنها کاری که می‌کنم تماشاکردنه، که شاید روزی از سر امیدی واهی برای رخداد معجزه‌ای، عاجزانه گوشه‌نشین حاشیه مهم‌ترین اتفاقات زندگیم می‌شم، درست تو لحظاتی که باید تصمیم بگیرم...

همه‌تون رهگذرید...

https://t.me/picture_me_a_new_world