the doomed fallen

freedom is a lonely road

نامه‌ای به خودم.

  • Leyli
  • جمعه ۹ آذر ۹۷
  • ۰۰:۱۹

۱۸ مهر امسال برای خودم نامه‌ای نوشتم. نامه را اینجا هم می‌نویسم و اگر بارها و بارها دوباره این اتفاق برایم بیوفتد دوباره این نامه را برای خودم خواهم نوشت:


لیلی عزیزم؛

   جانم از برای تو می‌نویسم. درست تو همین لحظات که گاهی از نظر خودت احساسات خاصی نداری، و متقابلا تو لحظات متناظری حس می‌کنی احساساتت تکه‌پاره شدن، باید بگم که احتمالا تو رابطه با فرد-افراد اشتباهی هستی، سعیت برای به تعادل رسوندنشون نه کامل بود و نه موفق.

   لیلی عزیزم؛ اگر فکر می‌کنی لازمه که تعدیلشون کنی، بدون خودت همیشه مهم‌تری و این که چه بلایی سر تو میاد از این که پارتنرت چه حسی داره یا خواهد داشت مهم‌تره.


"لیلی"


   امشب اتفاق دردناک تازه‌ای نیوفتاد. تازه نبود چون منتظرش بودم، دردناک نبود چون دردش را هفته‌ها متحمل می‌شدم. دوباره برای خودم نامه نوشتم. این بار باید پربارتر می‌نوشتم. راستش را بخواهید حال چندان مساعدی ندارم.

   باید می‌گفتم که من به کلمات ایمان داشتم. من به آدم‌ها ایمان داشتم. من به صداها ایمان داشتم. اما هیچ کدام دیگر راست نمی‌گویند. واقعیت همانی‌ست که بیان نمی‌شود. پشت سنگر کلمات قایم می‌شود. واقعیت ضربه دردناک پتکی‌ست که نا به هنگام بر تن و بدن باورهایم فرود می‌آید. دردم می‌گیرد. به باورهایم شکل تازه‌ای می‌دهد. اولش نافرم به نظر می‌رسد. بعدترها شکل و قیافه‌ش مقبول‌تر می‌شود.

   ضربه امشب ضربه مهلکی بود که به کودکانگی‌م اصابت کرد. کودکانه کلمات را باور داشتم. آدم‌ها را در پس کلماتشان باور داشتم. صداقت مسئله واضح و روشنی بود، اما متوجه شدم که حتی برای صادق نبودن هم می‌شود بهانه‌های به ظاهر منطقی تراشید و از آن بدتر می‌شود در تمامی لحظات ادعای صداقت کرد.

   امشب کلمات نیز همچون نگاه‌ها، همچون رفتارها خاصیتشان را برایم از دست دادند. دیگر نه صدایی معنایی دارد، نه نگاه بی‌تابانه‌ای و نه حتی بی‌تابی‌ای. داستان درست در همین نقطه در همین لحظه تمام شد. اشک شد و به تاریخ پیوست.

خانه امن شما کجاست؟

  • Leyli
  • يكشنبه ۴ آذر ۹۷
  • ۱۱:۳۱

   به خانه برگشتم. مدت زمان زیادی نیست که از اینجا دور بوده‌م. روزهایم کند می‌گذرند. حداقل بار اتفاقاتی را که در این روزها متحمل می‌شوم بیشتر از حدی‌ست که به آن عادت دارم. ذهنم را که درگیر می‌کنند دیگر بیرون آمدن از گرداب سلسله‌وار افکارم کار آسانی نیست. زندگی‌م چندان رنگ آرامش را به خودش نمی‌بیند ولی آن‌قدرها هم بد نیست.

   اتفاقی وبلاگم را پیدا کرد. به من قول داد که اینجا را نمی‌خواند. تصمیم گرفتم به حرفش اعتماد کنم. راستش برایم مهم است که وبلاگم را نخواند. می‌گویم اینجا خانه من است و اینجا راحت‌تر از هر نقطه دیگری‌م. دروغ نمی‌گویم اما راستش هم این نیست. درست است که اینجا راحت‌ترم، اما هزاران سوراخ و سنبه دیگر برای نوشتن ممنوعه‌هایم دارم. اینجا فقط چیزهایی را می‌گویم که فکر می‌کنم برای اینجا مناسبند و حتی دلم نمی‌خواهد این‌ها را بیابد.
   در خلل این داستان مدام به یاد حرف سولماز می‌افتادم. صریحا می‌گفت از عریان کردن افکارت در برابر کسانی که دوستشان داری نترس. می‌ترسم. هنوز کودکانه اعتقاد دارم دوست داشتن باید دوسویه باشد. هنوز اعتماد کردن برایم کار سختی‌ست. خودم را پشت کلمات و استعاره‌ها قایم می‌کنم. نمی‌گذارم چیز زیادی از من بدانند. سلیقه‌م را مخفی می‌کنم. افکارم را. چیزهای مورد علاقه‌م را. بابت این قضیه احساس عذاب وجدان ندارم. اما از این که روزی تمام شوم می‌ترسم. من هم مانند همه آدم‌ها روزی تمام می‌شوم.
    این روزها عادی پیش نمی‌روند. مردد، تار و حتی گاهی مبهمند. من نمی‌دانم در حال گرفتن چه تصمیمی هستم! او هم احتمالا نمی‌داند. زندگی جریان سیالی‌ست که این‌روزها برایم ماجراهای تازه می‌سازد. متعجبم نمی‌کند اما در موقعیت‌هایی قرارم می‌دهد که باید تصمیم بگیرم. برای زنی که من باشم تصمیم گرفتن از سخت‌ترین کارهای دنیاست. 

انتحار شکل‌های مختلفی دارد که می‌تواند برایمان به غایت تازگی داشته‌باشد.

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷
  • ۱۶:۵۹

    به قدری از هرمان هسه و فلسفه انتحارکنندگانش که در "گرگ بیابان" حرف می‌زند گفته‌م که به بخش ثابت مکالماتم، چه با خودم چه با اطرافیانم، تبدیل شده. من با این فلسفه زندگی کردم. با همین فلسفه به خاتمه دادن به زندگیم فکرکردم و با همین فلسفه از مرگی خودخواسته جان سالم به در بردم. روزهای تلخ و شیرین زندگی من آغشته به کلماتی‌ست که ۵-۶ سال پیش برای اولین بار خواندمشان و این‌روزها بیشتر از همیشه درکشان می‌کنم.

   در کشاکش روزهای سخت رابطه بی‌سرانجامی که با آدم‌ها دارم مدام به این می‌اندیشم که آدم‌ها را درست تا زمانی که بتوانم، تحمل می‌کنم. خود را موظف به تحمل هر رفتار یا هر حرفی از نمی‌دانم. فقط تا جایی در رابطه‌ای حضور دارم که از تحملم خارج نباشد.

   درست در میانه صحبت‌هایم با خودم به خودم می‌گویم که آستانه تحمل انسان‌ها پارامتر متغییری است که به مرور زمان می‌تواند چندین برابر افزایش یابد. درست همان‌گونه که بسیاری از انتحارکنندگان هرگز به شکل خودخواسته نمی‌میرند. آن‌ها با خود عهد می‌کنند که هرگاه دیگر نتوانند زندگی را تحمل کنند به زندگی خود خاتمه بدهند و به مرور تحت شرایط مختلف هر اتفاق ناگواری را می‌توانند متحمل باشند. در نتیجه هیچ‌گاه سوءقصدی به جان خودشان نمی‌کنند.

   قولی که به خودم در رابطه با انسان‌های مسموم زندگیم داده‌م شباهت بی‌نظیری به این داستان دارد. من به مرور در برابر تحمل هر چیزی مقاوم می‌شوم و چیزی از رفتار ناسالم آن‌ها نمی‌تواند آزارم دهد. شاید به مرور من نیز بخشی از جامعه آن‌ها بشوم. شاید من نیز چنین چیزی را می‌خواهم.

   گاه با خود می‌اندیشم که چه چیزی در چنین آوارگی‌ای در زندگی شلخته‌شان جریان دارد برایم جذابیت دارد؟ اولین پاسخی که به ذهنم می‌رسد عادی نبودن زندگی‌شان است. حتی اگر می‌دانم که شلخته، ناآرام، اشتباه و گاهی متعفن است و با این وجود دوستش دارم این است که از زندگی‌های آرام و ساده و معمولی خسته‌م. چیزی را می‌خواهم که از این روزمرگی مرگ‌بار بیرون بکشد. به دنیای تازه‌ای هدایتم کند. دنیای تازه‌ای که آدم‌هایش شباهتی به این‌روزهای من نداشته‌باشند.

   بلاتکلیفی در تمام رفتارها و کلماتم ریشه دوانده. این جمله را در این هفته برای چندمین بار است که می‌نویسم و تکرار می‌کنم. می‌دانم مرتکب انتحاری ابلهانه می‌شوم. می‌دانم این داستان روزی مرا از پای خواهد درآورد، اما مصرانه با اصراری که حتی خودم هم دلیلش را نمی‌دانم ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم با خودم منطقی صحبت کنم، اما پاسخ منطقی‌ای دریافت نمی‌کنم. 

خودتان هستید؟

  • Leyli
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
  • ۲۱:۳۲

   بیمارگونه تربیت شدم. از آن‌هایی که قبل از این که یادم بدهند خودم باشم به من آموختند نباید اشتباه کنم، باید کامل باشم، بی‌نقص باشم. کمال‌گرایی را از همان کودکی برایم دیکته کردند. کمال‌گرایی در تمام رفتارهایم ریشه دوانده. بیشتر از این که بخواهم خودم باشم سعی کرده‌م کامل باشم. چندی پیش متوجه شدم که این رفتارم به غایت اشتباه است. زمانی که کامل و بی‌نقصم خودم نیستم، من دختریم با نقص‌هایی آشکاری که نیازی به پنهان کردن ندارند. نقص‌ها را باید برطرف کرد وگرنه با پنهان کردنشان چیزی تغییر نخواهد کرد.

   در تلاش‌های اخیرم برای خودم بودن، تمام تلاشم را کردم که فیلتری برای رفتارم نداشته‌باشم. خودم باشم. خودم آن‌قدرها که انتظارش را داشتم زیبا نبود، ولی من بودن جذابیت داشت. از من خوشش آمد، اما تمام من زیبا نبود. رفتارم گاهی تند می‌شد. من هیچ‌وقت آن‌قدر که باید دختر مهربانی نبودم. همیشه گاهی رفتاری داشتم که درست نبوده. نمی‌دانم تا چه میزان باید در رفتارهایم تجدید نظر کنم. حتی نمی‌دانم تا کجا باید بی‌نقص باشم.

   این‌روزها فکر می‌کنم دیگر دوستم ندارد. علیرضا می‌گوید مردها هرآنچه را که آزادی آن‌ها را تهدید کند کنار می‌گذارند. آزادیم برای آزادیش ظاهرا مانع‌ساز است. می‌ترساندم، می‌ترسانمش.

   نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ نمی‌دانم داستانمان تمام شده یا نه؟ نمی‌دانم چه بلایی برسرم خواهد آمد؟ اما خسته شده‌م. نمی‌خواهم بیش از این غم‌گین باشم. شاید نباید عصبی می‌شدم.

چتمارس

  • Leyli
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷
  • ۲۲:۴۸

   هیچ‌وقت یاد نگرفتم تو وبلاگم راحت بنویسم. همیشه باید طرح کامل نوشته رو می‌داشتم تا شروع می‌کردم به نوشتن. هیچ‌وقت نتونستم بی‌هوا و بی‌خیال از جزئیات زندگیم بگم یا حتی فقط خیلی کوچیک یه اشاره سطحی بکنم و رد بشم و برم. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم این‌چیزا هم می‌تونن حالمُ بهتر کنن یا نه. دید واضحی نسبت به این داستان ندارم. با همه این تفاسیر اگه بخوام ساده‌نویسی رو تمرین کنم از اینجا شروع می‌کنم.

   امروز تو کانال چتمارس با یه سری voice مواجه شدم. به عادت معهود آقای چتمارس می‌دونستم که بدون این که قربانیانش بدونن صداشون داره ضبط میشه، صداشون رو ضبط می‌کنه و بالاطبع یه سریشون رو تو کانال تقریبا شلوغش می‌ذاره. صدای مرد خسته و بی‌خیالی بود که لهجه بامزه‌ای داشت. تو پس‌زمینه صدای پررنگ اذانُ می‌شد شنید و صدای خود چتمارس که داشتن از ترسناک بودن صدای اذان می‌گفتن. تا به حال بهش دقت نکرده‌بودم که زیبایی چیزی مثل اذان می‌تونه رعب‌آور باشه. می‌دونستم زیبایی می‌تونه در خدمت شکوه باشه و یادآور این قضیه باشه که چه‌قدر ناچیزیم. اینُ تو قشنگی‌های ساخت حرم ائمه دیده‌بودم. متوجه شده‌بودم بیشتر آدما اونجا از صمیم قلب برای این گریه نمی‌کنن که چیزیُ که می‌خوان بگیرن، عمدتا برای این گریه می‌کنن چون راه دیگه‌ای ندارن. چون احساس عجز می‌کنن. منم حسش کردم، ولی هیچ‌وقت نمی‌دونستم صداها هم می‌تونن چنین قدرتی داشته‌باشن. صداهایی که باعث بشن از عظمتشون بترسیم. از قشنگیشون بترسیم.

   درست زمانی که داشتم با تمام قوا به حرفای جدی دمادم صبح با صدای خسته‌شون گوش می‌کردم متوجه شدم که چه‌قدر دلم برای چنین مکالمه‌هایی تنگ شده. هفته‌ها از آخرین باری که دیگه درمورد آقایون، سکس، رابطه، دخترای جذاب و این چرندیات حرف نزدم می‌گذره. مدت‌هاست از چنین مکالماتی فراریم. وقتی صدای خسته لهجه‌دار از دوست‌دخترش می‌گفت به این فکر کردم شاید همه این داستان‌ها به خاطر دید جنسیت‌زده رسوخ‌کرده تو شریان‌های مغز مرد ایرانیه! صدای خسته لهجه‌دار می‌گفت که دوست‌دخترش دانشجوی تخصصه، می‌گفت که دخترک مخش رو زده و به این افتخار می‌کرد جز چندمورد اخیر بهش پیام نداده و همه‌ش دخترک بوده که پیام می‌داده. از چنین لحن برتری‌جویانه‌ای تو رابطه تجربه بدی دارم. نسبت به تمامی مردهای دوروبرم حساسیت پیدا کردم. صدای خسته لهجه‌دار می‌گفت که دخترک آدم روشنیه. می‌گفت مارکس می‌خونه و می‌فهمه، تو همون لحظات فکر می‌کردم از مارکس خوندن یعنی روشن بودن! چیزهایی از کارگر بودن می‌گفت. می‌فهمیدم داره از چی حرف می‌زنه ولی چیزی پس ذهنم آزارم می‌داد. تصمیم گرفتم دیگه به ادامه مکالمه طولانیشون گوش نکنم. بلند به خودم گفتم که دیگه بسه و صدا رو خفه کردم. به این فکرکردم که حتی حرفای جدیم با محیا منحصر به خشونت و ظلمی میشه در طول تاریخ به زنا شده. از بچگی تلخ و مسخره و آزاردهنده تا بزرگ‌سالی این‌شکلی!

   از خودم می‌پرسیدم چی تو یه رابطه باعث میشه که نشه حرف زد، که حرفامون رو واسه دوستای دیگه‌مون نگه‌داریم؟ تنها رابطه‌های موفقی که دیدم رابطه‌هایی بودن که یا حرفی برای گفتن نداشتن و مسئله‌های جدیشون زندگیشون منحصر به حرفای خاله‌زنکی محیطشون می‌شده یا دختر رابطه واسش مهم نبوده یا نمی‌دونسته چه اتفاقی داره میوفته! من از این داستان کلافه‌م! از این حجم از رفتارهای جنسیت‌زده کلافه‌م! مدت‌هاست از داشتن یه هم‌صحبت خوب محرومم و تلاش‌هام برای برقراری ارتباط با هرجنسی به در بسته می‌خوره! این‌روزها فکر می‌کنم که شاید واقعا پس ذهن هر مردی این تصور جا خوش کرده که دخترا هرچه‌قدر هم که روشن باشن حرفای جدیشون رو واسه شبای طولانی و بارونی با دوستای دیگه‌شون نگه می‌دارن.

   گاهی حس می‌کنم حتی می‌تونم به چنین چیزی حسادت کنم. من از رابطه با هیچ مردی چیزی رو که اونا می‌خوان نمی‌خوام. این مسئله می‌تونه دایره ارتباطاتمُ کوچیک و کوچیک‌تر کنه. غریبه‌ها تا وقتی بیشتر از یه مرزی منُ نشناختن واسم خوبن. آشناها فاجعه‌ن!


پی‌نوشت: تلخ و تند بودنش رو ببخشین.

mayday

  • Leyli
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷
  • ۱۹:۰۴

   مارگارت آتوود تو داستان handmaid's tale از کشوری به اسم Gliad می‌نویسه. کشوری که قوانین یک‌طرفه‌ای به نفع آقایون داره و مغرضانه خانوم‌ها رو حتی از حقوق ابتدایی‌ای مثل خوندن و نوشتن منع می‌کنه. باروری رو تنها هدف برای خانوم‌ها درنظر می‌گیره و حق هیچ‌گونه پیشرفتی تو هیچ زمینه‌ای بهشون نمی‌ده.

   تو بخشی از داستان عده‌ای از این خانوم‌ها برای بهتر کردن شرایط و نجات دادن خودشون از شرایط فاجعه‌باری که توش زندگی می‌کردن، یه اورگان مخفی تشکیل می‌دن به اسم mayday. علت نام‌گذاریش اینه که کلمه‌ای به فرانسوی درست با همین تلفظ به معنی "کمک"ئه. 

   کسی بهشون کمک نمی‌کنه، خودشون باید ناجی خودشون باشن. دیالوگ معرفی تو قسمتی از کتاب هست که می‌گه:

they should never given us uniforms if they didn't want us to be an army.

   تا فرا رسیدن ناجی موعود شاید قرن‌ها فاصله باشه. تا اثبات وجود ناجی موعود شاید سال‌ها فاصله باشه. کسی ناجی ما نیست جز خودمون. تمام چیزی که ما رو نجات خواهد داد mayday‌ئه.


پی‌نوشت: آقاگل عزیز، طی مکالمه اخیرمون من به طرز مضحکی مارگارت آتوود رو با ویرجینیا وولف اشتباه گرفتم :)))) می‌دونم حتما متوجهش شدین. دوباره عذرخواهی می‌کنم :))


پی‌نوشت۲: آهنگ این روزا هم که همه جا رو عمیقا غم گرفته می‌تونه vardeldure از گروه Sigur Ros باشه...

سلاخ‌خانه شماره ۵

  • Leyli
  • دوشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۳:۴۸

   امروز بعد از سه روز کاری شلوغ و مدام بالاخره کتاب "سلاخ‌خانه شماره ۵" رو تموم کردم. دیشب وقتی هنوز ۷۰ صفحه‌ای به آخر ماجرا مونده‌بود، به محیا گفتم که هرچه‌قدر بیشتر می‌خونم مثل موجود تشنه‌ای می‌شم که با بیشتر آب‌خوردن تشنه‌تر میشه. این که هرچی بیشتر کتاب می‌خونم و ساعت‌هایی که به خوندن اختصاص می‌دم باعث میشه کمتر از همیشه دلم بخواد بنویسم باعث میشه حس خوبی نداشته‌باشم.

   نوشتن واسه من هیچ‌وقت شکل عادت نداشته. من بهش اعتیاد پیدا نکردم ولی دوستش دارم. واسم یه دنیای جدید بود-هست. از من آدم تازه‌ای می‌ساخت-می‌سازه. از چیزایی می‌نوشتم که کم بودن، از چیزایی که نبودن. چیزایی که زندگی رو خوشگل می‌کردن، یا حداقل فکرمی‌کردم خوشگل می‌کنن.

   محیا میگه شاید به نقطه‌ای از زمان برسم که دلم نخواد چیزی بنویسم. به جایی برسم که دیگه چیزی ننویسم. ماه‌ها از آخرین چیزی که نوشتم بگذره و من همچنان سکوت و گوشه روشن اتاقمُ واسه خوندن به نوشتن ترجیح بدم. هنوز احتمالا با اون روز خیلی فاصله دارم، کمااین که مهم‌ترین آثار نویسنده‌ها تو اوج desperate time زندگیشون نوشته ‌شده. نویسندگی احتمالا باید خیلی بالا و پایین داشته‌باشه.

   کتابی که این چند وقته می‌خوندم، سلاخ‌خانه شماره ۵، داستان اسارت یه سرباز آمریکایی اواخر جنگ‌جهانی دوم توسط آلمانی‌هائه. داستانی که با چاشنی طنز و البته داستان تخیلی موازی سیاره‌ای به اسم ترالفامادور که تاثیر مستقیم رو زندگی نویسنده، راوی داستان، می‌ذاره ادامه پیدا می‌کنه. اولش به نظر می‌رسه که قراره داستان درمورد اسارت و سختی‌های نویسنده باشه ولی حاشیه پررنگ ترالفامادور به کلی از ماجرا دورتون می‌کنه. با این که نویسنده سال‌های زیادی برای نوشتن این کتاب وقت گذاشته ولی به نظر می‌رسه نوشتن نسخه‌های متعدد از یه داستان باعث شده که حتی واقعیات حائز اهمیت برای ذکر شدن-توصیف‌شدن در پس نشخوارهای مدام داستان از بین رفتن و فقط یه اشاره خشک و بی‌اهمیت ازشون باقی مونده. داستان باشکوه اعدام سربازی برفراز شهری که هیچ‌موجود زنده‌ای درش باقی نمونده اونم به بهانه دزدیدن یه قوری از خرابه‌ها در حد یه اشاره ساده و بی‌اهمیت نوشته‌شده در حالی که صفحات طولانی به داستان خیالی اهالی ترالفامادور که می‌تونن بعد چهارم رو هم ببینن اختصاص داده‌شده.

   نه که با بخش تخیلی داستان مشکلی داشته‌باشم،کمااین که ترکیب داستان خیالی و یه واقعه تاریخی با این که کار کلاسیکی نبوده و ریسک زیادی داشته ولی حرکت جالب توجهی بوده. ولی این کتابی نبود که بشه اسم داستان جنگ روی اون گذاشت. منم با نویسنده درمورد این که کسی درمورد بمباران درسدن چیزی نگفت و اون فاجعه درصورتی که به مراتب از بمباران هیروشیما و ناکازاکی هولناک‌تر بود، مسکوت موند موافقم. ولی معتقدم نویسنده دربرابر شفاف‌سازی این واقعه باید مسئول‌تر می‌بود، یا حداقل کتاب رو با چنین توصیفاتی دست خواننده نمی‌داد. داستان از نظر من داستانی تخیلی با کمی چاشنی جنگ بود، نه داستان جنگی که با تخیل جذاب‌تر بشه. 

بال‌هایمان را چه کسی از ما گرفت؟

  • Leyli
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۰:۳۱

   شاید اولین چیزی به خاطرش از تمام کائنات شاکی باشم این باشه که هیچ‌وقت به من یادداده نشد درست و مستقل تصمیم بگیرم. میگم کائنات چون نمی‌تونم مستقیما پدر و مادرمُ مقصر بدونم. چون اون‌ها هم مثل من کسی رو نداشتن بهشون یاد بده. چون حتی تو مدارسمون کسی بهمون یاد نداد مستقل باشیم، آزاد فکر کنیم. همیشه ازمون خواستن مطیع باشیم، حتی نذاشتن خلاق باشیم. پدر و مادرامونم همین جوری بزرگ شدن.

   سال‌ها قبل وقتی برای اولین بار با اصطلاح "تفکر مستقل" مواجه شدم، اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بود که مگه میشه کسی نتونه آزاد فکر کنه؟ مگه اصلا فکر و چیزی که صرفا واسه خودمونه و حتی خیلی وقتا به اشتراک‌گذاشته نمیشه رو میشه کنترل کرد. بعدترها فهمیدم به طرز تلخ و مسخره‌ای تو همین واقعیت گیر افتادم. افکارم کنترل شدن. من بارها به خاطر طرز افکارم، به خاطر آزادی‌ای که فکر می‌کردم باید تو بیان افکارم می‌داشتم، به خاطر موجودی که بودم طرد شدم.

   این روزا متوجه شدم تنها عاملی که تونست افکارمون و زندگیامونُ این قدر کنترل کنه کاشتن بذر ترس تو پس‌زمینه افکار تک‌تکمون بود. هر تصمیمی که گرفتیم خودمون گرفتیم و کسی مجبورمون نکرد. نمی‌تونیم کسی رو به خاطر تصمیمامون مقصر بدونیم. همیشه فقط یه نفر بود که تبعات انجام ندادن کارُ مدام بهمون یادآور بشه، که چیزایی رو که واقعی نیستن به نفع خودش به واقعیت زندگیمون اضافه کنه، که یه جورایی قانعمون کنه که اگه چنین شرایطی رو نپذیریم اتفاقاتی میوفته که جبران ناپذیرن.

   تو مکالمات اخیرم با محیا که به این داستان‌ها کشیده شد، وسط مکالمه‌م گفتم چیزی که ازمون گرفتن آزادی نبود، چیزی که ازمون گرفتن چیزی خیلی بزرگ‌تر از آزادی بود. ازمون اوج‌گرفتنُ گرفتن، بال و پر گرفتنُ گرفتن. بال پرواز داشتیم و قبل از این که بتونیم یادبگیریم پرواز کنیم بال‌هامونُ شکستن. ما هیچ‌وقت یاد نگرفتیم پرواز کنیم. همیشه بال‌هامونُ با اونایی که پرواز می‌کردن مقایسه کردیم و جز یه حسرت تلخ چیزی واسمون نموند.

   هنوزم این داستان جریان داره، با این تفاوت خفیف که خودمون یادگرفتیم-عادت‌کردیم همون کسی باشیم که تبعات احتمالی رو برای اطرافیانمون یادآور بشیم. از تبعات احتمالی-خیالی انجام ندادن کارهایی که حتی قانون‌شکنی محسوب میشن همدیگرُ می‌ترسونیم. انگار یاد گرفتیم همیشه از این ابزار استفاده کنیم. عادت‌کردیم همدیگرُ بترسونیم. بهشون یادآور بشیم که چیزای زیادی واسه از دست دادن دارن و باید مراقب تک‌تک رفتارشون باشن، یادآور بشیم که باید آدمای محافظه‌کاری باشن و دائما نگران.

   ولی من بیشتر از این نمی‌خوام برده این تفکر باشم. من نمی‌خوام نگران از دست دادن چیزی باشم. چیزایی که به من تعلق می‌گیرن تا ابد تحت هیچ‌شرایطی از من جدا نمی‌شن و چیزایی که قرار نیست برای من باشن با هیچ تلاش کور من برای من باقی نمی‌مونن. دیگه نمی‌خوام از تبعات خیالی کارهای نکرده‌م بترسم. من یه موجود آزادم. مخیرم انتخاب‌هایی داشته‌باشم. من هنوز بال برای پرواز دارم...

در رثای رسیدن به پایان‌هایی ناخواسته

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۱:۵۳

   سفر تقریبا یک‌هفته‌ایم به تهران داره به خط پایانش می‌رسه و این درحالیه که دیشب تو یه پیاده‌روی نسبتا طولانی با شقایق تو خیابون ولیعصر داشتم می‌گفتم که شاید بهترین مدل زندگی‌کردن برای من تنها زندگی‌کردن باشه. من واسه زندگی اجتماعی تربیت نشدم، آموزش ندیدم. آدما واسه من موجودات پیچیده و سختی هستن که بیشتر از هرچیزی تکرار حماقتاشون، تکرر تکرار بودنشون آزارم می‌ده. بهش می‌گفتم شاید بهترین شغل برای من گل‌فروشی باشه کمااین که دست تقدیر باعث شده تو تهران(!) فیزیک بخونم.

   هیچ‌وقت از این که دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران بودم، بدم نمیومد. مزایایی داشت که اگه هرجای دیگه‌ای هر چیز دیگه‌ای قبول می‌شدم امکان نداشت گیر بیارم. اما مسئله اینه که رشته و دانشگاهم هیچ‌وقت خوشحالم نکرد، هیچ‌وقت باعث ایجاد رضایت‌مندی نشد. همیشه از مزایای اونجا بودن بیشتر خوشحال بودم تا دلیل اونجا بودنم.

   امروز بعد از یه هفته‌ای که از غیبت اول ترمم نبودم اینجا گذروندم متوجه شدم که بالاخره دلم واسه اینجا تنگ شده، که بالاخره یاد گرفتم چه‌جوری باید فیزیک بخونم و فیزیکُ دوست‌داشته‌باشم. فهمیدم که اشتباهی رو کردم که بیشتر هم‌سن و سالای من می‌کنن اما راستش خیلی هم بابت این قضیه پشیمون نیستم.

   روزای عجیبی رو پشت‌سر گذاشتم ولی بالاخره یاد گرفتم. اینجا یاد گرفتم خودمُ بیشتر دوست‌داشته‌باشم و این که هر آدمی فقط به اندازه‌ای که از خودش لیاقت نشون میده ارزش اینُ داره که واسش وقت بذاری...

   اوایل فکر می‌کردم خیلی ظالمانه‌ست که این‌جوری بخوام به آدما نگاه کنم و بخوام ارزش‌گذاری کنمشون ولی متوجه شدم دنیایی که توش زندگی می‌کنیم خیلی از آرمان‌شهری که همیشه در نظر داشتم فرق می‌کنه و از قضا خشنه. آدما به خوبی موجوداتی که من تو آرمان‌شهرم باهاشون زندگی می‌کردم نیستن. ضعیفن، زشتن، خشنن و نه تو رفتارشون و نه توی ظاهرشون هیچ نشونه‌ای از ظرافت نیست. 

به مناسبت روزهایی که تردید در مغز استخوانمان رخنه کرده و صدا موجودیست آزاردهنده

  • Leyli
  • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۳۹

   همیشه وقتی روزای مردد داشتم به این فکر می‌کردم که یعنی روزایی وجود دارند که تردید توشون وجود خارجی نداشته‌باشه و زندگی به صراحت نور عمیق و تازه باشه. همیشه فکر می‌کردم تردید چنان قدرت شومی تو رسوخ‌کردن تو بافت روشن روزم داره که سیاهش می‌کنه، که تارش می‌کنه که باعث می‌شه زندگی معادله تلخ و ناهمگون سنگینی روزای سیاه باشه.

   این روزا اما با این که نمی‌تونم بگم روزام همون روزای سفید و روشن هستند که همیشه منتظرشون بودم ولی می‌دونم که روشن‌تر از روزایین که پشت‌سر گذاشتمشون. داستانم به نقطه‌ای رسیده که سکون و آرامش می‌تونه بخشی ازش باشه. 

   امشب فهمیدم که واقعا دارم بزرگ می‌شم. اتفاقی که باید هفته‌ها، ماه‌ها پیش میوفتاد تازه داره خودشُ نشون میده. دختری که باید ماه‌ها پیش می‌بودم الان داره به دنیا میاد. من همون آدمیم که روزای عجیبی رو پشت‌سر گذاشته و هنوز همون آدمیم که باید می‌بودم فقط بزرگ‌تر شدم. دنیام یه شکل تازه به خودش گرفت و عریض و طویل‌تر شد. من بیشتر دیدم، بیشتر یادگرفتم، و بیشتر فکرکردم.

   فهمیدم به قول محیا ذهنمون فقیره، دنیاهامون کوچیکه، باورمون کوره و احساساتمون خشکه. من نمی‌خوام تو یه دنیای کوچیک با باورای کور و احساسات نخراشیده زندگی کنم. داستان من چیزی ورای روزای غمگین بیست‌سالگیه. تردید روزی همین حوالی بالاخره از داستان زندگی من رخت خواهد بست...

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"