the doomed fallen

freedom is a lonely road

چتمارس

  • Leyli
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷
  • ۲۲:۴۸

   هیچ‌وقت یاد نگرفتم تو وبلاگم راحت بنویسم. همیشه باید طرح کامل نوشته رو می‌داشتم تا شروع می‌کردم به نوشتن. هیچ‌وقت نتونستم بی‌هوا و بی‌خیال از جزئیات زندگیم بگم یا حتی فقط خیلی کوچیک یه اشاره سطحی بکنم و رد بشم و برم. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم این‌چیزا هم می‌تونن حالمُ بهتر کنن یا نه. دید واضحی نسبت به این داستان ندارم. با همه این تفاسیر اگه بخوام ساده‌نویسی رو تمرین کنم از اینجا شروع می‌کنم.

   امروز تو کانال چتمارس با یه سری voice مواجه شدم. به عادت معهود آقای چتمارس می‌دونستم که بدون این که قربانیانش بدونن صداشون داره ضبط میشه، صداشون رو ضبط می‌کنه و بالاطبع یه سریشون رو تو کانال تقریبا شلوغش می‌ذاره. صدای مرد خسته و بی‌خیالی بود که لهجه بامزه‌ای داشت. تو پس‌زمینه صدای پررنگ اذانُ می‌شد شنید و صدای خود چتمارس که داشتن از ترسناک بودن صدای اذان می‌گفتن. تا به حال بهش دقت نکرده‌بودم که زیبایی چیزی مثل اذان می‌تونه رعب‌آور باشه. می‌دونستم زیبایی می‌تونه در خدمت شکوه باشه و یادآور این قضیه باشه که چه‌قدر ناچیزیم. اینُ تو قشنگی‌های ساخت حرم ائمه دیده‌بودم. متوجه شده‌بودم بیشتر آدما اونجا از صمیم قلب برای این گریه نمی‌کنن که چیزیُ که می‌خوان بگیرن، عمدتا برای این گریه می‌کنن چون راه دیگه‌ای ندارن. چون احساس عجز می‌کنن. منم حسش کردم، ولی هیچ‌وقت نمی‌دونستم صداها هم می‌تونن چنین قدرتی داشته‌باشن. صداهایی که باعث بشن از عظمتشون بترسیم. از قشنگیشون بترسیم.

   درست زمانی که داشتم با تمام قوا به حرفای جدی دمادم صبح با صدای خسته‌شون گوش می‌کردم متوجه شدم که چه‌قدر دلم برای چنین مکالمه‌هایی تنگ شده. هفته‌ها از آخرین باری که دیگه درمورد آقایون، سکس، رابطه، دخترای جذاب و این چرندیات حرف نزدم می‌گذره. مدت‌هاست از چنین مکالماتی فراریم. وقتی صدای خسته لهجه‌دار از دوست‌دخترش می‌گفت به این فکر کردم شاید همه این داستان‌ها به خاطر دید جنسیت‌زده رسوخ‌کرده تو شریان‌های مغز مرد ایرانیه! صدای خسته لهجه‌دار می‌گفت که دوست‌دخترش دانشجوی تخصصه، می‌گفت که دخترک مخش رو زده و به این افتخار می‌کرد جز چندمورد اخیر بهش پیام نداده و همه‌ش دخترک بوده که پیام می‌داده. از چنین لحن برتری‌جویانه‌ای تو رابطه تجربه بدی دارم. نسبت به تمامی مردهای دوروبرم حساسیت پیدا کردم. صدای خسته لهجه‌دار می‌گفت که دخترک آدم روشنیه. می‌گفت مارکس می‌خونه و می‌فهمه، تو همون لحظات فکر می‌کردم از مارکس خوندن یعنی روشن بودن! چیزهایی از کارگر بودن می‌گفت. می‌فهمیدم داره از چی حرف می‌زنه ولی چیزی پس ذهنم آزارم می‌داد. تصمیم گرفتم دیگه به ادامه مکالمه طولانیشون گوش نکنم. بلند به خودم گفتم که دیگه بسه و صدا رو خفه کردم. به این فکرکردم که حتی حرفای جدیم با محیا منحصر به خشونت و ظلمی میشه در طول تاریخ به زنا شده. از بچگی تلخ و مسخره و آزاردهنده تا بزرگ‌سالی این‌شکلی!

   از خودم می‌پرسیدم چی تو یه رابطه باعث میشه که نشه حرف زد، که حرفامون رو واسه دوستای دیگه‌مون نگه‌داریم؟ تنها رابطه‌های موفقی که دیدم رابطه‌هایی بودن که یا حرفی برای گفتن نداشتن و مسئله‌های جدیشون زندگیشون منحصر به حرفای خاله‌زنکی محیطشون می‌شده یا دختر رابطه واسش مهم نبوده یا نمی‌دونسته چه اتفاقی داره میوفته! من از این داستان کلافه‌م! از این حجم از رفتارهای جنسیت‌زده کلافه‌م! مدت‌هاست از داشتن یه هم‌صحبت خوب محرومم و تلاش‌هام برای برقراری ارتباط با هرجنسی به در بسته می‌خوره! این‌روزها فکر می‌کنم که شاید واقعا پس ذهن هر مردی این تصور جا خوش کرده که دخترا هرچه‌قدر هم که روشن باشن حرفای جدیشون رو واسه شبای طولانی و بارونی با دوستای دیگه‌شون نگه می‌دارن.

   گاهی حس می‌کنم حتی می‌تونم به چنین چیزی حسادت کنم. من از رابطه با هیچ مردی چیزی رو که اونا می‌خوان نمی‌خوام. این مسئله می‌تونه دایره ارتباطاتمُ کوچیک و کوچیک‌تر کنه. غریبه‌ها تا وقتی بیشتر از یه مرزی منُ نشناختن واسم خوبن. آشناها فاجعه‌ن!


پی‌نوشت: تلخ و تند بودنش رو ببخشین.

هرگز زندگی‌ای از آن خود داشته‌اید؟

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷
  • ۱۹:۵۲

   امروز بعد از چندین‌ماه مرخصی تحصیلی که درمجموع یک ترم از دانشگاه بود و در ادامه به تابستون پیوست، مادرم با چهره‌ی نگران و کمی دستپاچه و شاید حتی خجالت‌زده از مطرح کردن چنین مسئله‌ای، به من پیشنهاد کرد که اگر برگشتن به وضعیت تحصیل و زندگی تو اون شرایط برام سخته و احتمال این که دوباره دچار افسردگی بشم باشه، شاید بهتر باشه که بمونم خونه. وسوسه غریبی بود. بعد از تمام داستان تلخی که سال آخری که دانشگاه بودم داشتم، می‌تونستم یه زندگی تازه رو شروع کنم. به دور از تمام آدم‌هایی که اونجا دوستشون دارم و آدم‌هایی که باهاشون خاطرات تلخ دارم. به دور از آدم‌هایی که در قبالشون وظیفه دارم و آدم‌هایی که نمی‌دونم دوباره با اون‌ها چه‌جور باید از نو شروع کرد.

   این درست بعد از خطابه جدی محیا درمورد این که نباید میدون رو خالی کنم، بود. می‌گفت تا اینجا جنگیدی خوب نیست وقتی تو اوج داستانی از همه چیز دست بکشی و به تماشا بشینی. می‌گفت اصلا خوب نیست. می‌گفت باید ادامه داد. برگشتن خونه هیچ‌وقت چیزی رو بهتر نمی‌کنه. تو اون لحظات به این فکر می‌کردم که فقط ۴ سال وقت دارم که بتونم به هر طریق ممکن اون تغییری رو که تو زندگی بهش لازم دارم ایجاد کنم. اون فاصله‌ای رو که می‌خوام از این مردمان داشته‌باشم، بسازم. بهش گفتم من به مرور پیرتر می‌شم و از این زندگی تنها می‌تونم امیدوار باشم که خوب پیر بشم.

   وقتی مامان داشت بهم می‌گفت که می‌تونم به انصراف هم به عنوان یه گزینه فکر کنم، به این فکر می‌کردم یک سال قبل چه‌قدر کلمه انصراف واسش ترسناک بود و الان به من چه آسون پیشنهادش می‌داد. به این فکر می‌کردم که آیا میشه با خونه موندن یه زندگی تازه رو شروع کرد؟ مثلا برم سراغ موسیقی، یا برم سراغ نویسندگی. هیاهوی دنیای بیرون چیزی نیست که باعث بشه واسه برگشتن به زندگی سابقم دلتنگ بشم، ولی اون دنیا دنیای منه. زندگی اختصاصی منه. بدون دخالتی هیچ‌کسی. هرچند اون‌قدر که باید خوشگل و مرتب نیست ولی انحصارا مال منه. اشتباهاتش برای منه، موفقیتاش برای منه. با این که روزایی بودن که با تمام وجود می‌خواستم انصراف بدم و برگردم خونه ولی این روزا پیشنهاد مامان یه وسوسه بیشتر نیست. هنوز باعث میشه بهش فکر کنم ولی نمی‌دونم چه‌قدر می‌خوامش...

شبانه

  • Leyli
  • دوشنبه ۷ خرداد ۹۷
  • ۰۲:۱۸

   همیشه وقتی طولانی مدت چیز زیادی واسه نوشتن ندارم، دوباره شروع کردن واسم سخت میشه. بارها و بارها دقیقا با همین جمله دوباره شروع کردم به نوشتن. دوباره به فونت زشتی که باید برای تبدیل‌شدن به فونت خوشگلی که شما می‌بینین تحمل کنم، به صفحه شلوغ بیان برای نوشتن، برمی‌گردم. دقیقه‌هایی که اینجا واسه نوشتن صرف می‌کنم. روزهایی بودن که من برای نوشتن تا کتابخونه مرکزی دانشگاه می‌رفتم و دقیقا پشت اولین میز از اولین ردیف می‌نشستم. داستان می‌نوشتم که داستان نوشتم خودش داستان ترسناک‌تری شد. دیگه کتابخونه مرکزی نرفتم.

   این روزا اما دیگه داستانی واسه نوشتن ندارم. حتی داستانی هم که می‌خونم چیزی نیست که ارزش نقد یا حتی اشاره رو داشته‌باشه. از بد روزگار وقتی شروع می‌کردم به خوندن چنین داستانی یادم نبود که این‌داستان‌ها حتی ایده رو ازت می‌گیرن. درگیر داستانت می‌کنن و حتی نمی‌ذارن که فکر خلاق داشته‌باشی، که همه چیزُ زیر سه تیغ سوال بکشی و از ذهنت یه برده می‌سازن. دیگه نباید چنین داستانی بخونم. واسه خوندن این جور داستانا دیگه بزرگ شدم.

    هممون روزایی داریم که فکر می‌کنیم بعد از ماه‌ها دیگه حق نداریم دلمون واسشون تنگ شه. روزای تلخی بودن و به خودمون این حق رو قائل نمی‌شیم که دلتنگ تلخی بی‌انتهای روزایی بشیم که با تمام وجود می‌خواستیم تموم بشن. اما آدمیه دیگه. تو سکوت و تاریکی و تنهایی نیمه شب اتاقش حتی دلش واسه بدبختیاش تنگ میشه.

   بیایم اعتراف کنیم به ضعف نژادی که انسان نامیده شد. از خودم شروع می‌کنم. اینجانب لیلی معترف می‌شوم که همچنان ترس‌های کودکانه‌ای مثل ترس از آمپول و تاریکی دارم، گاهی تکیده و تنها دلم حتی واسه کسایی که یه روزایی تو پیاده‌روهای شلوغ انقلاب دیدم و حتی نمی‌شناسمشون تنگ میشه، واسه روزای بدی که اونجا گذروندم، واسه دقیقه‌های قشنگی که اونجا گذروندم تنگ میشه، من موجودی‌ام که می‌خوام قدرتمند باشه و حرفای گنده گنده می‌زنه که می‌خواد مهم به نظر برسه ولی ترسای کودکانه داره. مثل بچه‌ها کسی رو لازم داره که اینارو بهش توضیح بده. مثل جوجه‌هایی که کشفای تازه‌شونُ دوست‌دارن جار بزنن می‌خواد جار بزنه. بذارین شبانه جار بزنم که من هنوز برای من شدن راه زیادی دارم که باید برم. که از این که این‌مدلی این راهُ برم خسته شدم...

لبخندها و نگاه‌ها

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۲۷

   درست از روزی که لبخندای بامزه و مهربون رو لبای خشک و مصنوعی عروسکا شکل گرفت، درست از همون اولین لحظاتی که بچه‌ها با کنجکاوی تو نگاه خالی عروسکا عمیقا نگاه کردن و نتونستن تسخیص بدن که عروسک داره به کجا نگاه می‌کنه، داستان ترسیدن از نگاه‌ها و لبخندا شروع شد. از واهمه واقعی نبودنش با وجود قشنگ‌بودنشون، ترس از خشک و مصنوعی بودنشون.

   از روزای بچگی که تلخندای مصنوعی عروسکای قشنگ می‌ترسیدم خیلی گذشته، ولی هنوز نمی‌تونم به هر لبخند اطمینان‌بخشی اعتماد کنم. لبخندای مهربون، قشنگ، شیرین و آرومی که به آدم می‌گن نگران نباش، چیزی نیست، همه چی زود تموم میشه ولی تو با تمام وجود مطمئنی که چنین چیزی واقعیت نداره. ترس دوران بچگی یا فوبیای تعمیم‌یافته بزرگ‌سالی، هر کدومش که باشه باعث میشه متزلزل باشی، سخت‌تر و بهانه‌گیرتر از معمول به آدما اعتماد کنی.

   ذهن بهانه‌گیرم به دنبال دلایل موهوم برای رد صلاحیت تمام موجوداتیه که دوروبرش وجود دارند. یه حالت تدافعیه واسه این که بهم بگه من خودم انتخاب می‌کنم کسی دوروبرم نباشه، درحالی که به طرز باورنکردنی‌ای از رها شدن، فراموش‌شدن، شنیده‌نشدن می‌ترسه. ترسایی که ابتدایی‌ترین ترسای زندگی هر آدمین، ترسایی که همه آدما باهاش مواجه می‌شن ولی بالاخره باهاش کنار میان. به اطرافیانشون اعتماد می‌کنن و باور می‌کنن که فراموش شدن داستانیه که طول می‌کشه حتی اگه خیانت کردن به اندازه ثانیه‌ها کوتاه باشه...

قهرم

  • Leyli
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶
  • ۱۱:۴۷

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یک روز نه خیلی معمولی

  • Leyli
  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۲۴

   دیروز بعد از ماه‌ها به یه لوازم‌التحریرفروشی رفتم و دست‌خالی برگشتم و این اتفاق بیشتر از چیزی که انتظارشُ داشتم آزارم داد. روز خوبی نبود. برگشتم. در اتاقمُ بستم. هر تیکه از لباسمُ یه گوشه‌ای پرت کردم و نهایتا به فاجعه‌ترین حالت ممکن از ساعت ۸ شب سعی کردم بخوابم. تمام شب هیچ پیامی رو جواب ندادم. بارها از خواب بیدار شدم تا صرفا چیزیُ پرت کرده‌باشم. عصبانیتی فروکش‌ناپذیر تمام شب در من رخنه کرده‌بود و من حتی نمی‌دونستم دلیلش چیه؟ با تمام کلنجار رفتن‌های شبانه و گریه‌های داغ و بی‌دلیل احتمالا نزیکی‌های ساعت ۱ بالاخره خوابم برد.

   صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز دلم نمی‌خواست هیچ‌پیامی رو جواب بدم. دوتا اسمس از شقایق و ابراز نگرانیش. گوشیمم پرت کردم! هیچ نمود انسانی از هیچ‌چیزی نمی‌خواستم. تمام انسانیت به غایت آزارم می‌داد. نمی‌خواستم باشم! نمی‌خواستم بیشتر ببینم! تمام چیزی که از جو انسان‌بودن و انسان‌زیستن دیده‌بودم برای تمام عمرم کفایت می‌کرد. ترجیح می‌دادم تو زندگی دیگه‌ام یه پرنده باشم البته نه شترمرغ!!! نیم‌ساعت بعد بی‌اختیار داشتم دنبال گوشیم می‌گشتم! علی‌االظاهر تمام شعارهای دوربودن از انسانیت صرفا برای نیم‌ساعت اعتبار داشت.

   دنبال گوشی گشتن تو فاجعه‌ای تو کف اتاق جریان داشت کار بی‌هوده‌ای بود. یه لیوان شکسته‌بود! تقریبا کتابی تو کتابخونه نمونده‌بود. تمام خودکارام رو زمین پخش و پلا بودن. لباسایی رو زمین بودن که حتی یادم نمیومد آخرین بار کِی پوشیدمشون و اولین چیزی که با دیدن این صحنه یادم افتاد ۵ وعده‌ست که چیزی نخوردم! بی‌اختیار و ناخودآگاه از اطمینان پیداشدن شکلات تو کیفم، دستمُ واسه برداشتن نزدیک‌ترین کیفم دراز کردم. بالاخره از تو کیفم یه تیکه شکلات پیدا کردم و بعد از ۵ وعده غذایی دارم شکلات می‌خورم. از یه گوشه‌ای گوشیمُ پیدا کردم که به معمولی‌ترین حالت ممکن پیامامُ جواب بدم. 

   هنوز سعی نکردم اتاقمُ جمع کنم و بی‌نهایت خوشحالم که کسی خونه نیست. کاش این خلوت کش بیاد. هنوز نه حوصله غر زدنای مامانُ دارم که میگه دو روزه غذا نخوردم نه نصیحتای مادرانه-خواهرانه نسرینُ...

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"

https://t.me/picture_me_a_new_world