the doomed fallen

freedom is a lonely road

mayday

  • Leyli
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷
  • ۱۹:۰۴

   مارگارت آتوود تو داستان handmaid's tale از کشوری به اسم Gliad می‌نویسه. کشوری که قوانین یک‌طرفه‌ای به نفع آقایون داره و مغرضانه خانوم‌ها رو حتی از حقوق ابتدایی‌ای مثل خوندن و نوشتن منع می‌کنه. باروری رو تنها هدف برای خانوم‌ها درنظر می‌گیره و حق هیچ‌گونه پیشرفتی تو هیچ زمینه‌ای بهشون نمی‌ده.

   تو بخشی از داستان عده‌ای از این خانوم‌ها برای بهتر کردن شرایط و نجات دادن خودشون از شرایط فاجعه‌باری که توش زندگی می‌کردن، یه اورگان مخفی تشکیل می‌دن به اسم mayday. علت نام‌گذاریش اینه که کلمه‌ای به فرانسوی درست با همین تلفظ به معنی "کمک"ئه. 

   کسی بهشون کمک نمی‌کنه، خودشون باید ناجی خودشون باشن. دیالوگ معرفی تو قسمتی از کتاب هست که می‌گه:

they should never given us uniforms if they didn't want us to be an army.

   تا فرا رسیدن ناجی موعود شاید قرن‌ها فاصله باشه. تا اثبات وجود ناجی موعود شاید سال‌ها فاصله باشه. کسی ناجی ما نیست جز خودمون. تمام چیزی که ما رو نجات خواهد داد mayday‌ئه.


پی‌نوشت: آقاگل عزیز، طی مکالمه اخیرمون من به طرز مضحکی مارگارت آتوود رو با ویرجینیا وولف اشتباه گرفتم :)))) می‌دونم حتما متوجهش شدین. دوباره عذرخواهی می‌کنم :))


پی‌نوشت۲: آهنگ این روزا هم که همه جا رو عمیقا غم گرفته می‌تونه vardeldure از گروه Sigur Ros باشه...

در رویای بابل

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷
  • ۱۲:۱۰

   در رویا زندگی کردن باعث می‌شود جامعه از پیشرفت عقب بماند.

در رویای بابل

ریچارد براتیگان


   "در رویای بابل" داستان کارآگاه ناموفقیه که غالبا تو رویا زندگی می‌کنه. البته این اتفاق یه عمر اختیاری نیست. بابل شهریه که اون اونجا یه آدم موفقه و هر شخصیت و شغلی که بخواد می‌تونه داشته‌باشه. اون توی بابل یه قهرمانه ولی تو واقعیت بیشتر موقعیت‌های زندگیشُ از دست داده چون رویای بابل به سراغش اومده. با این که این رویا رویای شیرینیه ولی کنترلی رو زمان وقوعش نداره.

   روزایی که داشتم این کتابُ می‌خوندم به این فکر می‌کردم همه آدما احتمالا رویای بابل دارن، تا وقتی که با موجودی آشنا شدم که با مقوله‌ای به اسم رویابینی ابدا آشنایی نداشت. کم‌کم متوجه شدم که آدمای زیادی نیستن که بتونن تو روز روشن رویا ببینن، تو رویاشون موازی با زندگی واقعیشون زندگی کنن.

   من رویابینم. از اونایی که یادم میره کدوم دیالوگ رو تو کدوم زندگیم داشتم. از اونایی که معمولا یادم نمیاد کدوم کارا رو تو واقعیت انجام دادم کدوما رو رویا دیدم. مرز زیادی بین واقعیت و رویا نمی‌تونم قائل باشم. اتفاقای زیادی تو واقعیت میوفتن که مطمئنم قبلا تجربه‌شون کردم.  تو دنیایی که من زندگی می‌کنم همه چیز خیلی عادی‌تر از اون چیزی که تو واقعیت اتفاق میوفته، جریان داره.

   رویابین بودن با این که شانس زیادی درمورد پیش‌بینی اتفاقات بهتون میده ولی همیشه باید مطمئن باشین که هیچ‌اتفاقی، به واقع هیچ اتفاقی، اون‌جوری که شما پیش‌بینیش کردن اتفاق نمیوفته. زندگی همیشه راه‌های تازه‌ای واسه غافل‌گیر کردنتون داره. با این حال همیشه این داستان جذابه. جریان زندگی همیشه ادامه داره. همیشه هم به تازه‌ترین شکل ممکن.

   با این حال یه آدم رویابین همیشه به فرم رویایی زندگیش پایبند می‌مونه. تو اونجا زندگی‌ای صددرصد از آن خودش داره. به آرزوهایی که همیشه فکرشُ می‌کرده، رسیده، خوشحاله. بارها و بارها به این فکر کردم که چی باعث میشه فکر کنم زندگی از رویای بابل من واقعی‌تره؟ من تو رویای بابل زندگی می‌کنم، غمگین می‌شم، شادم و هر چیز دیگه‌ای رو که تو دنیای واقعی میشه تجربه‌ش کرد تجربه می‌کنم. ولی ظاهرا داستان به همین سادگی نیست. آدما تا مرزی تو واقعی بودن این زندگی ایمان دارن که حتی آرزو داشتن رو هم اشتباه می‌دونن. دوستی اصرار داره به من بفهمونه که زندگی بدون رویا و آرزو همیشه راحت‌تره. من مخالفتی ندارم، شاید زندگی بدون آرزو برای کسی که این زندگی واقعی‌ترین چیزی بوده که داشته بهترین حالت باشه ولی رویا بخش بزرگی از زندگی منه. نداشتن آرزو برای یه رویابین مثل زنده نگه‌داشتن یه ماهی بدون آب، مثل زنده نگه‌داشتن یه انسان بدون هواست.

قلبی به این سپیدی

  • Leyli
  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷
  • ۲۰:۴۵

   هیچ صحنه‌ای تکرار نمی‌شود، مثل وقتی که به نواری گوش می‌دهی یا ویدیویی تماشا می‌کنی نمی‌توانی دکمه برگشت را بزنی، هر نجوایی که درک یا دریافت نشود، برای همیشه از دست‌رفته‌است. این همان نکته‌ی نامیمون وقایعی است که برای ما رخ می‌دهد و ثبت‌نشده یا حتی بدتر از آن ناشناخته، نادیده یا ناشنیده می‌ماند و بعدتر دیگر راهی برای بازیابی‌ش وجود ندارد. روزی که با هم نگذراندیم هیچ‌وقت با هم نخواهیم گذراند، مطلبی که کسی می‌خواهد تلفنی به ما بگوید و تماس می‌گیرد اما جوابش را نمی‌دهیم ناگفته باقی می‌ماند. دست‌کم دقیقا همان حرف با همان حال‌وهوا گفته‌نمی‌شود.


قلبی به این سپدی

خابیر ماریاس

صفحه ۳۸

ترجمه: مهسا ملک‌مرزبان

سلاخ‌خانه شماره ۵

  • Leyli
  • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷
  • ۲۰:۱۶

بلندگو گفت: «به سفینه خوش آمدید آقای پیل‌گریم. سوالی هست؟»

بیلی لب‌هایش را لیسید، کمی فکرکرد و سرانجام پرسید: «چرا من؟»

«این سوال بسیار زمینی است، آقای پیل‌گریم. چرا شما؟ اگر این‌طور باشد، چرا ما؟ بدین ترتیب اصلا می‌توانید چرا هر چیزدیگری؟ را نیز مورد پرسش قرار دهید. زیرا این لحظه صرفا وجود دارد، همین. آیا هیچ‌وقت یک ساس را که در کهربا به دام افتاده‌باشد، دیده‌اید؟»

«بله.» درواقع بیلی در دفتر کار خود از یک گلوله کهربای صیقل‌خورده، به عنوان وزنه روی کاغذ استفاده می‌کرد. درون این گلوله کهربا، سه کفشدوزک گرفتار آمده‌بودند.

«بله. می‌بینید آقای پیل‌گریم؟ همه اینجاییم، گرفتار در کهربای این لحظه: چرا ندارد.»



سلاخ‌خانه شماره ۵

کورت ونه‌گات جونیور

صفحه ۱۰۲

ترجمه: ع.ا.بهرامی

یک مرد

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷
  • ۱۹:۲۴

آدم‌های بدجنس به ندرت قیافه بد دارند.


یک‌مرد

اوریانا فالاچی

صفحه ۳۷۳

ترجمه پیروز ملکی

یک مرد

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۳۳

   عادت ناجوانمردانه‌ترین بیماری است، زیرا هر بداقبالی را به ما می‌قبولاند، هر دردی را، هر مرگی را. در اثر عادت در کنار افراد نفرت‌انگیز زندگی می‌کنیم، به تحمل زنجیرها رضا می‌دهیم، بی‌عدالتی‌ها و رنج‌ها را تحمل می‌کنیم؛ به درد، به تنهایی و به همه‌چیز تسلیم می‌شویم. عادت بی‌رحم‌ترین زهر زندگی است، زیرا آهسته وارد می‌شود، در سکوت، کم کم رشد می‌کند و از بی‌خبری ما سیراب می‌شود، و وقتی کشف می‌کنیم که چه‌طور مسموم آن شده‌ایم، می‌بینیم که هرذره‌ی بدن ما با آن عجین‌شده‌است، می‌بینیم کخ هرحرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ دارویی هم دوا و درمانش نمی‌کند.


یک‌مرد
اوریانا فالاچی
صفحه ۱۳۶
ترجمه پیروز ملکی

ریگ روان

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶
  • ۲۳:۱۱

   ای خدا چرا نقش من در این دنیا صرفا دلقک سقوط‌کرده نیست؟ چرا باید دلقک سقوط‌کرده‌ای باشم که بقیه دلقک‌های سقوط‌کرده رویش سقوط می‌کنند؟ به عبارت دیگر چرا روی پیشانی‌ام نوشته هر پیرزنی که در سوپرمارکت لیز می‌خورد باید بازوی من را بگیرد؟



ریگ روان

استیو تولتز

متن پشت جلد کتاب (انتشارات چشمه)

ترجمه پیمان خاکسار

یک مرد

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶
  • ۱۳:۵۸

من مرگ هستم. من با خود مرگ می‌برم و توزیع می‌کنم...


یک مرد

اوریانا فالاچی

صفحه ۲۷۷

ترجمه پروز ملکی

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"