the doomed fallen

freedom is a lonely road

the house of rising sun

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷
  • ۲۱:۳۷

there is a house in new Orleans. 

they called the rising sun

and it's been the ruin of many a poor boy

and God I know I'm one


my mother was a tailorst

she sawed my new bluejeans

my father was a Gamblin' man

down in New Orleans


now the only thing a gambler needs

is a suitcase and a trunk

and the only time that he satisfied

is when he is down and drunk


so mothers tell, tell your children

not to do what I have done ...aahoooo

not to spend their lives in sin and misery

in the house of rising sun


I got one foot on the platform

and another on the train

I'm goin' now to new orleans

to wear that ball and chain


there is a house in new orleans

they call the rising sun

and it's bees a ruin of many a poor boy

and God I know I'm one


the house of rising sun - siceand o'canner

هفت ماه و ده روز

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۰۱:۲۵

   در طول هفت ماه و ده روزی که از شروع امسال می‌گذرد، این سومین باری است که احساساتم به طرز عجیب و دردناکی تکه پاره می‌شوند. هربار داستان عجیب‌تری را تجربه می‌کنم. هربار دردش استخوان‌سوزتر می‌شود. هربار می‌دانم که دیر یا زود این اتفاق برایم خواهد افتاد اما باز انتخابش می‌کنم. منم که انتخابش می‌کنم. کسی ترغیبم نمی‌کند، حتی کسی مانعم هم نمی‌شود. عجیب نیست؟

   هربار با هر واکنشش فکر می‌کردم که دوست داشتنم کار سختی‌ست. می‌دانستم کار سختی‌ست. بارها این را در نگاه ترسیده و حتی کلافه آدم‌هایی با آن‌ها درارتباط بودم دیدم. اما این بار داستان فرق می‌کند. این بار می‌دانم دوستم دارد. این‌بار حداقل به من می‌گوید دوستم دارد، اما من بلاتکلیف‌تر از آنم که بتوانم درک درستی از چیزی که می‌گوید داشته‌باشم. من خسته‌تر از آنم که بخواهم برایم بجنگد. نه می‌خواهد ترکم کند و نه حتی می‌گذارد ترکش کنم. اصرار دارد که باید با یکدیگر دوست بمانیم. دوست بمانیم تا بتواند لبخندم را ببیند، دوست بمانیم و حتی اگر اجازه ندارد مرا ببوسد مرا خوب تماشا کند. آزارم می‌دهد. عذابم می‌دهد.

   من نمی‌دانم در دنیای آدم‌های واقعی، آدم‌ها چگونه رفتار می‌کنند؟ من نمی‌دانم کار درست چیست؟ من نمی‌دانم چرا همیشه چنین انتخاب‌هایی دارم؟ انتخاب‌هایی که از لحظه اول می‌دانم آزارم می‌دهند. انتخاب‌هایی که می‌دانم دردشان قرار است چند تار مویی از من را سفید کنند.

la soledad

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷
  • ۰۱:۰۳

la soledad  = the loneliness


you came to me  as poetry comes in song

and you showed me a new world of passion

you loved me without condition or reason

while I ignorant of the meaning of love protected my heart


the sun has gone and now I sing of you

this solitude consumes me

forgive me if I was stolen away by fear

you came to me I did not know how to love

all that is left is this song


pink martini 

mayday

  • Leyli
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷
  • ۱۹:۰۴

   مارگارت آتوود تو داستان handmaid's tale از کشوری به اسم Gliad می‌نویسه. کشوری که قوانین یک‌طرفه‌ای به نفع آقایون داره و مغرضانه خانوم‌ها رو حتی از حقوق ابتدایی‌ای مثل خوندن و نوشتن منع می‌کنه. باروری رو تنها هدف برای خانوم‌ها درنظر می‌گیره و حق هیچ‌گونه پیشرفتی تو هیچ زمینه‌ای بهشون نمی‌ده.

   تو بخشی از داستان عده‌ای از این خانوم‌ها برای بهتر کردن شرایط و نجات دادن خودشون از شرایط فاجعه‌باری که توش زندگی می‌کردن، یه اورگان مخفی تشکیل می‌دن به اسم mayday. علت نام‌گذاریش اینه که کلمه‌ای به فرانسوی درست با همین تلفظ به معنی "کمک"ئه. 

   کسی بهشون کمک نمی‌کنه، خودشون باید ناجی خودشون باشن. دیالوگ معرفی تو قسمتی از کتاب هست که می‌گه:

they should never given us uniforms if they didn't want us to be an army.

   تا فرا رسیدن ناجی موعود شاید قرن‌ها فاصله باشه. تا اثبات وجود ناجی موعود شاید سال‌ها فاصله باشه. کسی ناجی ما نیست جز خودمون. تمام چیزی که ما رو نجات خواهد داد mayday‌ئه.


پی‌نوشت: آقاگل عزیز، طی مکالمه اخیرمون من به طرز مضحکی مارگارت آتوود رو با ویرجینیا وولف اشتباه گرفتم :)))) می‌دونم حتما متوجهش شدین. دوباره عذرخواهی می‌کنم :))


پی‌نوشت۲: آهنگ این روزا هم که همه جا رو عمیقا غم گرفته می‌تونه vardeldure از گروه Sigur Ros باشه...

one last goodbye

  • Leyli
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
  • ۰۱:۲۸

   این روزها تابستان من دارد به پایان می‌رسد. بیشتر از تعطیلات تابستانی تعطلات داشتم. تقریبا هشت ماه در خانه بودم. هشت ماهی که شقایق می‌گوید زود گذشت، من می‌گویم به اندازه هشت ماه گذشت. بیشتر از این نمی‌خواستمش، به اندازه کافی بود. پیشنهاد مادرم را مبنی بر رها کردن رشته تحصیلی‌م را رد کرده و تصمیم گرفتم به تهران بازگردم. سابقا نوشتم برای خانه ماندن هنوز جوانم. این روزها با این که چنین حسی ندارم ولی فکر می‌کنم برای گذاشتن نقطه پایان برای این ماجراجویی هنوز زود است.

   این روزها می‌دانم که باید دوباره با آدم‌های واقعی‌تر مواجه بشوم. تمام این دوران دوستانی پیدا کردم که هنوز موفق به دیدنشان نشدم. البته به جز عده قلیلی تمایلی به دیدن باقی‌شان نیز ندارم. به قول دوستان، آدم‌های مجازی باید مجازی باقی بمانند. تجربه موفقیت آمیزی در رابطه با ارتباط برقرار کردن با آدم‌های واقعی ندارم. تفاوت ماهیت آدم‌ها در دنیای واقعی با چهره مجازیشان درست مثل درک تفاوت‌ها در تماشای یک صحنه واقعی و دیدن قسمتی از یک فیلم است. در دنیای واقعی هیچ حرکتی از آدم‌ها بی‌ایراد نیست. نکات باریکی در رفتار آدم‌ها من را اذیت می‌کند. فیلم‌ها دقیقا بی‌ایراد‌ترین تکه‌های رفتاری را نشان می‌دهند. حساسیت‌های غریبی روی رفتار‌ها و حرکات آدم‌ها دارم.

   موجود حساسی هستم. کوچک‌ترین جزئیات، ظریف‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین کلماتی که نباید به خاطر سپرده شوند، در خاطرم می‌مانند. چیزهایی آزارم می‌دهند که برای بقیه آدم‌ها وجود خارجی ندارند. مادرم می‌گوید حساسیت بی‌جایم است که از آدم‌ها دورم می‌کند، از واقعیت دورم می‌کند و مجبورم می‌کند کنج روشن اتاق و کتاب تپل‌تر شده‌ام را بیشتر از آدم‌ها دوست بدارم. برای مادرم ماهیتم درک‌نشدنی و عجیب است.

   این روزها جدای از ماهیت نامفهومم برای مادرم، سعی می‌کنم خودم برای خودم مفهوم‌تر باشم. شناخته‌شده‌تر باشم. متوجه شدم در تمام دورانی که در خانه بوده‌م داستان زندگی برایم شفاف‌تر شده، سرگشتگی روزهای زمستان قبلم را ندارم. سکوت را ترجیح می‌دهم اما صدای اطرافیانم بی‌طاقتم نمی‌کند. آستانه تحملم بالاتر رفته. آدم بهتری شده‌م. موجود واضح‌تری شده‌م. تصویرم در آیینه مرزبندی‌های مشخص‌تری دارد. این روزها شاید هنوز ندانم از دنیایم چه می‌خواهم اما احتمالا یاد گرفته‌م با دنیای اطرافم کنار بیایم.


پی‌نوشت: دوباره دچار بحران عنوان شده‌م. دیگر محاوره نمی‌نویسم و ظاهرا این قضیه با عدم توانایی در انتخاب عنوان ارتباط مستقیم دارد.


پی‌نوشت۲: برای این ساعت از شب می‌توانم one last goodbye را از anathema توصیه کنم :)

خانه ویرانه آرزوهایمان کجاست؟

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷
  • ۲۲:۵۸

   همیشه به من می‌گفتند که خوب مقدمه می‌گویم. هیچ‌وقت توانایی درست مقدمه چیدن را در خودم ندیدم. ظاهرا اطلاعات اطرافیانم هم از ادبیات بیشتر از خودم نبود. اسم حاشیه رفتن‌هایم را مقدمه گفتن می‌گذاشتند. به حاشیه می‌روم. همیشه همین است. امروز اما می‌خواهم خلاف قاعده عمل کنم. حاشیه رفتن را کنار بگذارم. سراغ چیزی بروم که واقعا می‌خواهم بگویم.

   امروز متوجه شدم که تمام برداشت‌هایم از تمام داستان‌هایی که برایم اتفاق می‌افتادند برداشت‌هایی ناقص بودند. برداشت‌هایی کودکانه که فقط در دنیای کودکانه دخترکان ابلهی چون من جریان دارد. فراموش کرده‌بودم که بزرگ شده‌ام. فراموش کردم که زندگی قوانین خود را دارد و به قاعده بازی کودکانه من بازی نمی‌کند. نمی‌خواستم باور کنم که ما نیز روزی بزرگ می‌شویم! اما ظاهرا زندگی، دنیای آدم‌بزرگ‌ها، به باورهایم اعتقادی ندارد. همچو ماشینی مخرب بر خانه کوچک آرزوهایم می‌تازد و آنچه به جا می‌گذارد ویرانه کوچک زشتی‌ست که من باید آن را تا سر منزل مقصود با خود خِرکش کنم! ویرانه‌ای که از آن به عنوان آرمان‌شهر یاد کنم و به کودکان محله‌مان وعده دهم که در بزرگسالی یکی گیرشان خواهد آمد. در دوران پیری بر طاقچه گردگرفته اتاقم خواهم گذاشتنش. غم‌انگیزانه تماشایش خواهم کرد. این تمام آن چیزی‌ست که هر انسانی از کودکی با خود به همراه دارد. ویرانه‌ای که آرمان‌شهر نام نهاده...


پی‌نوشت: این متن را ۱۵ تیر سال گذشته نوشته و تبدیل به کپشن عکسی در اینستاگرامم شده‌بود. امروز وقتی غریبه‌ای عکس را لایک کرد این متن توجهم را جلب کرد. آن روزها بهتر از این روزهایم می‌نوشتم.


پی‌نوشت۲: آهنگ محبوب این روزام I see fire از Ed Sheeran ئه :))

شیما

  • Leyli
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷
  • ۰۱:۴۵

   شیما همیشه به من می‌گفت خیرخواهی چیزیه که صرفا تو وجود آدم‌هاست. چیزی نیست که بشه به دستش آورد. می‌گفت بعضی از چیزا نهادینه‌ست، نمی‌تونین بعد از سالها تمرین به دستشون بیارین. یادم نمیاد اون دوران چه نظری داشتم، شاید به مثال همیشه باهاش مخالفت کرد. امروز از سر اتفاق وقتی خواهرم به من چیزی رو نسبت داد که همیشه خلافش رو درمورد خودم درنظر داشتم به این فکر کردم که دیدمون از آدما، از دنیا با همدیگه فرق داره. از اونجایی که خواهرم به من نگاه می‌کنه من دختریم که وابستگی‌های نه چندان دوست‌داشتنی دارم و از اونجایی که من خودمُ می‌بینم، من آدمیم که چنین وابستگی‌هایی نداره.

   داستان همیشه همینه. چیزی که می‌بینیم با چیزی که بقیه می‌بینن فرق می‌کنه. اندازه دنیاهامون با هم فرق داره. میزان اطلاعات ورودی روزانه‌مون با هم فرق داره. زندگی همون مزه تلخی رو که برای من داره برای بقیه نداره. واسه بقیه گاهی ترشه، گاهی زیادی شوره. شایدم هنوز کسایی باشن که زندگی واسشون یه مزه شیرین داشته‌باشه...


پی‌نوشت: آهنگ محبوب این روزای من dreaming of you از cigarettes after sexئه...

favorite faded fantasy

  • Leyli
  • دوشنبه ۵ شهریور ۹۷
  • ۱۹:۲۳

You could be my favourite taste
To touch my tongue
I know someone who could serve me love
But it wouldn’t fill me up
You could have my favourite face
And favourite name
I know someone who could play the part
But it wouldn’t be the same
No it wouldn’t be the same
No it wouldn’t be the same
No it wouldn’t be the same
As with you
You could be my favourite place
I’ve ever been
I got lost in your willingness
To dream within the dream
You could be my favourite faded fantasy
I’ve hung my happiness upon what it all could be
And what it all could be
What it all, what it all could be
What it all, what it all could be
With you
What it all, what it all could be
What it all, what it all could be
What it all, what it all could be
With you
You could hold the secrets that save
Me from myself
I could love you more than love could
All the way from hell
You could be my poison, my cross,
My razor blade
I could love you more than life
If I wasn’t so afraid
Of what it all could be
What it all, what it all could be
Of what it all, what it all could be
With you
What it all, what it all could be
Of what it all, what it all could be
What it all, what it all could be
With you
Loved is all that bloomed
Always what you did
Never let someone go or they
I ain't never loved like you
'Cause I’ve never loved, I've never loved
I’ve never loved, loved loved like you
I’ve never loved
I’ve never loved
I’ve never loved
I’ve never loved
I’ve never loved like you
I’ve never loved
I’ve never loved

wish you were here

  • Leyli
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷
  • ۱۴:۲۸

Like waves to the shore

Part of the ocean

Stars high above

Part of the sky


Now I drift to you

I dream of a river

A water so blue

Wish I could live there


Wish you were here


Like the air that I breathe

You'll always be there

The wings that I need

When I wanna fly


Now I drift to you

I dream of a river

A water so blue

Wish I could live there


Wish you were here

Wish you were here

Wish you were here



پی‌نوشت: به حساب #مود امروز :)

پی‌نوشت۲: حوصله آپلود کردن آهنگُ ندارم ولی یه آهنگیه به همین اسم (تیتر) و به خوانندگی گروه bliss

پی‌نوشت۳: خب اعتراض شد به تنبلیم و الان لینکشُ واستون می‌ذارم😅

دریافت فایل

بگو بگو

  • Leyli
  • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷
  • ۱۵:۰۳

   این که تو تشخیص صریح اتفاقاتی که دوروبرم میوفته مشکل دارم، مسئله‌ایه که واقعا واسم تازگی نداره. همیشه صحنه‌‌هایی که قاعدتا معنی داشته‌باشن و من نمی‌فهمم تنها چیزی که ازشون می‌مونه افسردگی و پشیمونی خنگ بودنمه. اولین آهنگی که واسم فرستاد "نامه" بود. هنوز وقتی گوشش می‌کنم صدای عشقُ تو خوانندگی نامجو می‌شنوم. لابه‌لای غزل حافظ حسش می‌کنم. داستان قشنگیه...

  بعدها وقتی با عجله و هیجان داشت واسم داستان تعریف می‌کرد و من ذوق‌زده‌تر تند تند می‌گفتم بگو بگو، واسم "بگو بگو" نامجو رو فرستاد. روزایی که با بگو بگو پر می‌شد. دوستایی که از این آهنگ خوششون میومد و آیرینی که نامجو رو آقای بدصدا خطاب می‌کرد...

  هیچ‌وقت قبل از این داستانا نامجو خواننده محبوبم نبود، ولی نامجو به مرور واسه من شد صدای عشق. صدای دوست‌داشته‌شدن، صدای به یاد سپرده‌شدن. این که حواسش هست. این که وقتی دلش تنگ میشه آهنگ می‌فرسته...


بگو بگو - نامجو

 
 

نامه - نامجو

 

 

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"