the doomed fallen

freedom is a lonely road

سلاخ‌خانه شماره ۵

  • Leyli
  • دوشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۳:۴۸

   امروز بعد از سه روز کاری شلوغ و مدام بالاخره کتاب "سلاخ‌خانه شماره ۵" رو تموم کردم. دیشب وقتی هنوز ۷۰ صفحه‌ای به آخر ماجرا مونده‌بود، به محیا گفتم که هرچه‌قدر بیشتر می‌خونم مثل موجود تشنه‌ای می‌شم که با بیشتر آب‌خوردن تشنه‌تر میشه. این که هرچی بیشتر کتاب می‌خونم و ساعت‌هایی که به خوندن اختصاص می‌دم باعث میشه کمتر از همیشه دلم بخواد بنویسم باعث میشه حس خوبی نداشته‌باشم.

   نوشتن واسه من هیچ‌وقت شکل عادت نداشته. من بهش اعتیاد پیدا نکردم ولی دوستش دارم. واسم یه دنیای جدید بود-هست. از من آدم تازه‌ای می‌ساخت-می‌سازه. از چیزایی می‌نوشتم که کم بودن، از چیزایی که نبودن. چیزایی که زندگی رو خوشگل می‌کردن، یا حداقل فکرمی‌کردم خوشگل می‌کنن.

   محیا میگه شاید به نقطه‌ای از زمان برسم که دلم نخواد چیزی بنویسم. به جایی برسم که دیگه چیزی ننویسم. ماه‌ها از آخرین چیزی که نوشتم بگذره و من همچنان سکوت و گوشه روشن اتاقمُ واسه خوندن به نوشتن ترجیح بدم. هنوز احتمالا با اون روز خیلی فاصله دارم، کمااین که مهم‌ترین آثار نویسنده‌ها تو اوج desperate time زندگیشون نوشته ‌شده. نویسندگی احتمالا باید خیلی بالا و پایین داشته‌باشه.

   کتابی که این چند وقته می‌خوندم، سلاخ‌خانه شماره ۵، داستان اسارت یه سرباز آمریکایی اواخر جنگ‌جهانی دوم توسط آلمانی‌هائه. داستانی که با چاشنی طنز و البته داستان تخیلی موازی سیاره‌ای به اسم ترالفامادور که تاثیر مستقیم رو زندگی نویسنده، راوی داستان، می‌ذاره ادامه پیدا می‌کنه. اولش به نظر می‌رسه که قراره داستان درمورد اسارت و سختی‌های نویسنده باشه ولی حاشیه پررنگ ترالفامادور به کلی از ماجرا دورتون می‌کنه. با این که نویسنده سال‌های زیادی برای نوشتن این کتاب وقت گذاشته ولی به نظر می‌رسه نوشتن نسخه‌های متعدد از یه داستان باعث شده که حتی واقعیات حائز اهمیت برای ذکر شدن-توصیف‌شدن در پس نشخوارهای مدام داستان از بین رفتن و فقط یه اشاره خشک و بی‌اهمیت ازشون باقی مونده. داستان باشکوه اعدام سربازی برفراز شهری که هیچ‌موجود زنده‌ای درش باقی نمونده اونم به بهانه دزدیدن یه قوری از خرابه‌ها در حد یه اشاره ساده و بی‌اهمیت نوشته‌شده در حالی که صفحات طولانی به داستان خیالی اهالی ترالفامادور که می‌تونن بعد چهارم رو هم ببینن اختصاص داده‌شده.

   نه که با بخش تخیلی داستان مشکلی داشته‌باشم،کمااین که ترکیب داستان خیالی و یه واقعه تاریخی با این که کار کلاسیکی نبوده و ریسک زیادی داشته ولی حرکت جالب توجهی بوده. ولی این کتابی نبود که بشه اسم داستان جنگ روی اون گذاشت. منم با نویسنده درمورد این که کسی درمورد بمباران درسدن چیزی نگفت و اون فاجعه درصورتی که به مراتب از بمباران هیروشیما و ناکازاکی هولناک‌تر بود، مسکوت موند موافقم. ولی معتقدم نویسنده دربرابر شفاف‌سازی این واقعه باید مسئول‌تر می‌بود، یا حداقل کتاب رو با چنین توصیفاتی دست خواننده نمی‌داد. داستان از نظر من داستانی تخیلی با کمی چاشنی جنگ بود، نه داستان جنگی که با تخیل جذاب‌تر بشه. 

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"