the doomed fallen

freedom is a lonely road

someone should put an end to this misery

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷
  • ۱۷:۴۵

   روانشناسم فکر می‌کند بزرگترین اشتباه زندگیم را مرتکب شده‌م. البته این را هفته پیش وقتی پیش او اعتراف کردم که تمام مدت اشتباه می‌کرده‌م و حق با او بوده‌ست به من گفت. غمگین بودم. تمام طول هفته دلم نمی‌خواست راجع به این قضیه با کسی حرف بزنم. دلم نمی‌خواست دوباره به اشتباهی که مرتکب شده‌بودم اعتراف کنم. او که روانشناسم بود و فقط یک نفر، فکر نکنم توانایی این را داشته‌باشم که بلند جلوی دوستانم به چنین اشتباهی اعتراف کنم. ترس از قضاوت شدن در زیر پوستم ریشه دوانده.

   به او گفتم که ۵۵ روز تمام به اشتباهم ادامه داده‌م. لبخندی بر لب نداشت ولی صدایش سرشار از اعتماد به نفسی بود که آزارم می‌داد. حق به جانب بود. البته که حق با او بود ولی من بیمارش بودم، هستم. ترجیح می‌دادم با من مهربان‌تر می‌بود.

   ۵ روز دیگر ۶۰مین روزی‌ست که برای اولین بار دیدمش. دنیا پر از چیزهای عجیب است. ۵۵ روز زمان زیادی نیست ولی برایم به اندازه چند قرن گذشته‌ست. دوستان تازه پیدا کردم، دنیاهای تازه دیدم، مکالمه‌های عجیب و حتی بی‌اهمیت داشته‌م. مگر همین تمام چیزی نبود که می‌خواستم؟ از این‌ها گذشته با مسائلی روبه‌رو شده‌م که هرگز نمی‌توانستم باور کنم وجود خارجی دارند. با چیزهایی سروکله زدم که فکرش را هم نمی‌کردم در زندگی آدمی چون من اتفاق بیوفتند.

   اما دیگر باید به این بازی خاتمه بدهم. به نقطه پایانش رسیده‌ایم. چیز بیشتری برایم ندارد. در این بین نباید عاشق می‌شدم که حس می‌کنم روند سم‌زدایی را پشت سر می‌گذارم. با تمام وجودم در این ۱۲ روزی که همدیگر را ندیده‌ایم دلتنگش می‌باشم اما حس می‌کنم شاید بهتر باشد که دیگر نبینمش. دوباره دیدنش دوباره شروع شدن ماجراییست که برای به اینجا رساندنش ۱۲ روز تمام گریه‌کرده‌م. نه دیگر انرژی‌ش را دارم و نه حتی وقتش. می‌توانم با دلتنگی کنار بیایم. او انتخابش را کرده. نوبت من است. بیشتر از این نباید به این داستان ادامه داد. نقطه پایانش را من می‌گذارم.

نامه‌ای به خودم.

  • Leyli
  • جمعه ۹ آذر ۹۷
  • ۰۰:۱۹

۱۸ مهر امسال برای خودم نامه‌ای نوشتم. نامه را اینجا هم می‌نویسم و اگر بارها و بارها دوباره این اتفاق برایم بیوفتد دوباره این نامه را برای خودم خواهم نوشت:


لیلی عزیزم؛

   جانم از برای تو می‌نویسم. درست تو همین لحظات که گاهی از نظر خودت احساسات خاصی نداری، و متقابلا تو لحظات متناظری حس می‌کنی احساساتت تکه‌پاره شدن، باید بگم که احتمالا تو رابطه با فرد-افراد اشتباهی هستی، سعیت برای به تعادل رسوندنشون نه کامل بود و نه موفق.

   لیلی عزیزم؛ اگر فکر می‌کنی لازمه که تعدیلشون کنی، بدون خودت همیشه مهم‌تری و این که چه بلایی سر تو میاد از این که پارتنرت چه حسی داره یا خواهد داشت مهم‌تره.


"لیلی"


   امشب اتفاق دردناک تازه‌ای نیوفتاد. تازه نبود چون منتظرش بودم، دردناک نبود چون دردش را هفته‌ها متحمل می‌شدم. دوباره برای خودم نامه نوشتم. این بار باید پربارتر می‌نوشتم. راستش را بخواهید حال چندان مساعدی ندارم.

   باید می‌گفتم که من به کلمات ایمان داشتم. من به آدم‌ها ایمان داشتم. من به صداها ایمان داشتم. اما هیچ کدام دیگر راست نمی‌گویند. واقعیت همانی‌ست که بیان نمی‌شود. پشت سنگر کلمات قایم می‌شود. واقعیت ضربه دردناک پتکی‌ست که نا به هنگام بر تن و بدن باورهایم فرود می‌آید. دردم می‌گیرد. به باورهایم شکل تازه‌ای می‌دهد. اولش نافرم به نظر می‌رسد. بعدترها شکل و قیافه‌ش مقبول‌تر می‌شود.

   ضربه امشب ضربه مهلکی بود که به کودکانگی‌م اصابت کرد. کودکانه کلمات را باور داشتم. آدم‌ها را در پس کلماتشان باور داشتم. صداقت مسئله واضح و روشنی بود، اما متوجه شدم که حتی برای صادق نبودن هم می‌شود بهانه‌های به ظاهر منطقی تراشید و از آن بدتر می‌شود در تمامی لحظات ادعای صداقت کرد.

   امشب کلمات نیز همچون نگاه‌ها، همچون رفتارها خاصیتشان را برایم از دست دادند. دیگر نه صدایی معنایی دارد، نه نگاه بی‌تابانه‌ای و نه حتی بی‌تابی‌ای. داستان درست در همین نقطه در همین لحظه تمام شد. اشک شد و به تاریخ پیوست.

بی‌خوابی

  • Leyli
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷
  • ۱۶:۳۴

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بال‌هایمان را چه کسی از ما گرفت؟

  • Leyli
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۰:۳۱

   شاید اولین چیزی به خاطرش از تمام کائنات شاکی باشم این باشه که هیچ‌وقت به من یادداده نشد درست و مستقل تصمیم بگیرم. میگم کائنات چون نمی‌تونم مستقیما پدر و مادرمُ مقصر بدونم. چون اون‌ها هم مثل من کسی رو نداشتن بهشون یاد بده. چون حتی تو مدارسمون کسی بهمون یاد نداد مستقل باشیم، آزاد فکر کنیم. همیشه ازمون خواستن مطیع باشیم، حتی نذاشتن خلاق باشیم. پدر و مادرامونم همین جوری بزرگ شدن.

   سال‌ها قبل وقتی برای اولین بار با اصطلاح "تفکر مستقل" مواجه شدم، اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بود که مگه میشه کسی نتونه آزاد فکر کنه؟ مگه اصلا فکر و چیزی که صرفا واسه خودمونه و حتی خیلی وقتا به اشتراک‌گذاشته نمیشه رو میشه کنترل کرد. بعدترها فهمیدم به طرز تلخ و مسخره‌ای تو همین واقعیت گیر افتادم. افکارم کنترل شدن. من بارها به خاطر طرز افکارم، به خاطر آزادی‌ای که فکر می‌کردم باید تو بیان افکارم می‌داشتم، به خاطر موجودی که بودم طرد شدم.

   این روزا متوجه شدم تنها عاملی که تونست افکارمون و زندگیامونُ این قدر کنترل کنه کاشتن بذر ترس تو پس‌زمینه افکار تک‌تکمون بود. هر تصمیمی که گرفتیم خودمون گرفتیم و کسی مجبورمون نکرد. نمی‌تونیم کسی رو به خاطر تصمیمامون مقصر بدونیم. همیشه فقط یه نفر بود که تبعات انجام ندادن کارُ مدام بهمون یادآور بشه، که چیزایی رو که واقعی نیستن به نفع خودش به واقعیت زندگیمون اضافه کنه، که یه جورایی قانعمون کنه که اگه چنین شرایطی رو نپذیریم اتفاقاتی میوفته که جبران ناپذیرن.

   تو مکالمات اخیرم با محیا که به این داستان‌ها کشیده شد، وسط مکالمه‌م گفتم چیزی که ازمون گرفتن آزادی نبود، چیزی که ازمون گرفتن چیزی خیلی بزرگ‌تر از آزادی بود. ازمون اوج‌گرفتنُ گرفتن، بال و پر گرفتنُ گرفتن. بال پرواز داشتیم و قبل از این که بتونیم یادبگیریم پرواز کنیم بال‌هامونُ شکستن. ما هیچ‌وقت یاد نگرفتیم پرواز کنیم. همیشه بال‌هامونُ با اونایی که پرواز می‌کردن مقایسه کردیم و جز یه حسرت تلخ چیزی واسمون نموند.

   هنوزم این داستان جریان داره، با این تفاوت خفیف که خودمون یادگرفتیم-عادت‌کردیم همون کسی باشیم که تبعات احتمالی رو برای اطرافیانمون یادآور بشیم. از تبعات احتمالی-خیالی انجام ندادن کارهایی که حتی قانون‌شکنی محسوب میشن همدیگرُ می‌ترسونیم. انگار یاد گرفتیم همیشه از این ابزار استفاده کنیم. عادت‌کردیم همدیگرُ بترسونیم. بهشون یادآور بشیم که چیزای زیادی واسه از دست دادن دارن و باید مراقب تک‌تک رفتارشون باشن، یادآور بشیم که باید آدمای محافظه‌کاری باشن و دائما نگران.

   ولی من بیشتر از این نمی‌خوام برده این تفکر باشم. من نمی‌خوام نگران از دست دادن چیزی باشم. چیزایی که به من تعلق می‌گیرن تا ابد تحت هیچ‌شرایطی از من جدا نمی‌شن و چیزایی که قرار نیست برای من باشن با هیچ تلاش کور من برای من باقی نمی‌مونن. دیگه نمی‌خوام از تبعات خیالی کارهای نکرده‌م بترسم. من یه موجود آزادم. مخیرم انتخاب‌هایی داشته‌باشم. من هنوز بال برای پرواز دارم...

واهمه از مردی با کله کچل

  • Leyli
  • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۷:۰۷

   بارها داستان فیلم‌نامه‌هایی رو خوندم که کسی تو خواب توسط کسایی به قتل می‌رسیده یا آزارداده می‌شده که نمی‌شناخته، البته داستان فیلم‌ها به این نقطه کور منتهی نمی‌شد و شخصیت مذکور به دنبال اون افراد تو واقعیت می‌گشته و بعد از این که پیداشون می‌کرده داستان فیلم‌ها تو این‌نقطه اختلافاتی پیدا می‌کنه و به شکل‌های هیجان‌انگیز و یا گاهی به صورت‌های تجاری خاتمه پیدا می‌کنه.

   ماه‌هاست از این قبیل خواب‌ها می‌بینم. خواب‌هایی که توشون کسایی که نمی‌شناسمشون به شکل‌های مختلف از شرم خلاص میشن، یا گاهی درست خلافش رخ میده و من قاتل ناخواسته کسی میشم که حتی یادم نمیاد تو پیاده‌روهای شلوغ تو چشاش نگاه کرده‌باشم.

   آخرین مورد واسه دیشب بود. مردی با کله کچل به طرز ترسناکی از شر دختر بی‌دفاعی که من باشم خلاص می‌شد. مردی که هیکل بزرگ و ترسناکی داشت و من مطمئنم اگه تو خیابون دیده‌بودمش توجهمُ به خودش جلب می‌کرد. مرد حتی ترکیبی از موجودات شناخته‌شده اطرافم نبود. چیزی نبود که من ساخته‌باشمش. بارها به این فکر کردم شاید چیزی باشه که مغزم مطابق فیلمایی که دیدم یا کتابایی که خوندم شبیه‌سازی کرده‌باشه. با این حساب باید به دنبال آخرین شخصیت قوی‌هیکل و خشن و البته کچلی می‌بودم که تو داستان‌ها درموردش خوندم یا تو فیلم‌ها دیدم. مطابق آخرین تلاش‌هام برای پیدا کردن موجودی حتی با درصدی شباهت تو چهره و میزان خشونت به بن‌بست منتهی شد.

   درحالی از خواب بیدار شدم که خسته‌تر از وقتی بودم که می‌خوابیدم. ناامید از این که تلاش‌هام برای پیداکردن نسخه اصل از این مورد کپی‌شده تو ذهنم به بن‌بست رسیده‌بود. وقتی داشتم آخرین لقمه از نامحبوب‌ترین وعده غذاییمُ به سختی قورت می‌دادم ناگهان به این فکرکردم که اگه احیانا مردی با قیافه خشن و البته کله کچل تو یه پیاده‌رو شلوغ ببینم چه واکنشی نشون خواهم داد؟ به این فکرکردم که خواب‌ها به قدری واضح هستند که بشه چهره‌ای ساخت ولی ذهن من هنوز به اون اندازه قدرت‌مند نیست که بتونه با دقتی که برای تشخیص چهره‌ها لازمه چهره‌ای رو که صرفا تو خواب دیده به حافظه بسپره. احتمالا از دیدنش می‌ترسم، یا شوکه می‌شم. اگه تو چشام نگاه کنه احتمالا سعی کنم ازش فرار کنم یا حداقل بخوام که بزنمش! ولی همه اینا شایده.

   واقعیت اینه که من نمی‌دونم داستان واقعا چرا داره این‌شکلی پیش میره یا اصلا تا کِی قراره کسایی که نمی‌شناسمشون تو رویای من زندگی کنن؟ واقعیت اینه که این داستان فقط واسه خونده‌شدن جذابه و بعد از هفته‌ها آزاردهنده‌ترین اتفاق زندگیتون میشه...

به مناسبت روزهایی که تردید در مغز استخوانمان رخنه کرده و صدا موجودیست آزاردهنده

  • Leyli
  • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۳۹

   همیشه وقتی روزای مردد داشتم به این فکر می‌کردم که یعنی روزایی وجود دارند که تردید توشون وجود خارجی نداشته‌باشه و زندگی به صراحت نور عمیق و تازه باشه. همیشه فکر می‌کردم تردید چنان قدرت شومی تو رسوخ‌کردن تو بافت روشن روزم داره که سیاهش می‌کنه، که تارش می‌کنه که باعث می‌شه زندگی معادله تلخ و ناهمگون سنگینی روزای سیاه باشه.

   این روزا اما با این که نمی‌تونم بگم روزام همون روزای سفید و روشن هستند که همیشه منتظرشون بودم ولی می‌دونم که روشن‌تر از روزایین که پشت‌سر گذاشتمشون. داستانم به نقطه‌ای رسیده که سکون و آرامش می‌تونه بخشی ازش باشه. 

   امشب فهمیدم که واقعا دارم بزرگ می‌شم. اتفاقی که باید هفته‌ها، ماه‌ها پیش میوفتاد تازه داره خودشُ نشون میده. دختری که باید ماه‌ها پیش می‌بودم الان داره به دنیا میاد. من همون آدمیم که روزای عجیبی رو پشت‌سر گذاشته و هنوز همون آدمیم که باید می‌بودم فقط بزرگ‌تر شدم. دنیام یه شکل تازه به خودش گرفت و عریض و طویل‌تر شد. من بیشتر دیدم، بیشتر یادگرفتم، و بیشتر فکرکردم.

   فهمیدم به قول محیا ذهنمون فقیره، دنیاهامون کوچیکه، باورمون کوره و احساساتمون خشکه. من نمی‌خوام تو یه دنیای کوچیک با باورای کور و احساسات نخراشیده زندگی کنم. داستان من چیزی ورای روزای غمگین بیست‌سالگیه. تردید روزی همین حوالی بالاخره از داستان زندگی من رخت خواهد بست...

مواجهه با چیزهایی که از آن‌ها می‌ترسیم!

  • Leyli
  • چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۹:۳۲

   بالاخره دیدمش. تو اتوبوس بود. مثل بوقلمون سرمُ دراز کرده‌بودم که ببینم آخرین دختری که سوار اتوبوس میشه تا راه بیوفته کیه! اصلا تو خاطرم نبود که ممکنه ببینمش. یه جوری با انگیزه خم‌شده‌بودم ببینم کیه که انگار تمام دخترایی که سوار اتوبس می‌شنُ می‌شناسم. صحنه مضحکی بود. منی که از پشت صندلیای بلند اتوبوسی خم می‌شم تا آخرین مسافرُ ببینم و آخرین مسافری که به غایت ترجیح می‌دادم آخرین کسی باشه که تو دنیا می‌بینم.

   شوکه شدم. با این که می‌دونستم با توجه به شرایطی که دارم دیدنش خیلی دور از انتظار نیست و خب بالاخره ما دو سال و نیمی رو لحظه به لحظه با هم زندگی کردیم، ولی بازم جا خوردم. این همه انگیزه واسه دیدن آخرین مسافر به طرز زشت و مسخره‌ای تو کوتاه‌ترین زمان ممکن رو صورتم ماسید. خشک شدم. سعی کردم نشون ندم که ضربانم بالا رفته. سرمُ انداختم پایین تا از کنارم رد بشه و یه ردیف پشت سر من بشینه. مثل همیشه عینک دودی ارزونشُ جلو چشاشُ گرفته‌بود. بزرگ و تحمل‌ناپذیر. با اون مانتوی سبز‌آبی که تنگه ولی من دوستش داشتم. وقتی گردن کج و برق شوقُ تو لحظه اول تو چشای من دید تنها یه لبخند کج و زشت رو می‌شد رو لباش تشخیص داد. پوزخند بود.

   خیلی زود پیاده شد و داستان من جز همین چند خطی که اینجا نوشتم چیزی ازش باقی نموند.ترس یا خجالت، هیچ‌وقت این داستانُ واسه کسی تعریف نکردم و نخواهم کرد.

مگه آدما چه‌قدر می‌تونن ترسناک باشن؟

  • Leyli
  • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۰:۳۹

   به مثال دوران کودکی از دیدن بعضی از آدم‌های پررنگ اما قدیمی زندگیم می‌ترسم. آدمایی که روزایی باهاشون خوب بودم و الان نمی‌دونم اگه تو سالن از روبه‌روم بیان باید چی کار کنم. تمام ترسم از برگشتن به دانشگاه دیدن دوباره آدماییه که دوست‌ندارم ببینمشون. کاش می‌شد از اینجا رفت...

forgiveness

  • Leyli
  • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۰:۲۸

   خیلی وقتا تنها کسی که باید منُ ببخشه خودمم و من تنها کسیم که خودم نمی‌تونه ببخشه...

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"