the doomed fallen

freedom is a lonely road

خانه ویرانه آرزوهایمان کجاست؟

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷
  • ۲۲:۵۸

   همیشه به من می‌گفتند که خوب مقدمه می‌گویم. هیچ‌وقت توانایی درست مقدمه چیدن را در خودم ندیدم. ظاهرا اطلاعات اطرافیانم هم از ادبیات بیشتر از خودم نبود. اسم حاشیه رفتن‌هایم را مقدمه گفتن می‌گذاشتند. به حاشیه می‌روم. همیشه همین است. امروز اما می‌خواهم خلاف قاعده عمل کنم. حاشیه رفتن را کنار بگذارم. سراغ چیزی بروم که واقعا می‌خواهم بگویم.

   امروز متوجه شدم که تمام برداشت‌هایم از تمام داستان‌هایی که برایم اتفاق می‌افتادند برداشت‌هایی ناقص بودند. برداشت‌هایی کودکانه که فقط در دنیای کودکانه دخترکان ابلهی چون من جریان دارد. فراموش کرده‌بودم که بزرگ شده‌ام. فراموش کردم که زندگی قوانین خود را دارد و به قاعده بازی کودکانه من بازی نمی‌کند. نمی‌خواستم باور کنم که ما نیز روزی بزرگ می‌شویم! اما ظاهرا زندگی، دنیای آدم‌بزرگ‌ها، به باورهایم اعتقادی ندارد. همچو ماشینی مخرب بر خانه کوچک آرزوهایم می‌تازد و آنچه به جا می‌گذارد ویرانه کوچک زشتی‌ست که من باید آن را تا سر منزل مقصود با خود خِرکش کنم! ویرانه‌ای که از آن به عنوان آرمان‌شهر یاد کنم و به کودکان محله‌مان وعده دهم که در بزرگسالی یکی گیرشان خواهد آمد. در دوران پیری بر طاقچه گردگرفته اتاقم خواهم گذاشتنش. غم‌انگیزانه تماشایش خواهم کرد. این تمام آن چیزی‌ست که هر انسانی از کودکی با خود به همراه دارد. ویرانه‌ای که آرمان‌شهر نام نهاده...


پی‌نوشت: این متن را ۱۵ تیر سال گذشته نوشته و تبدیل به کپشن عکسی در اینستاگرامم شده‌بود. امروز وقتی غریبه‌ای عکس را لایک کرد این متن توجهم را جلب کرد. آن روزها بهتر از این روزهایم می‌نوشتم.


پی‌نوشت۲: آهنگ محبوب این روزام I see fire از Ed Sheeran ئه :))

در رویای بابل

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷
  • ۱۲:۱۰

   در رویا زندگی کردن باعث می‌شود جامعه از پیشرفت عقب بماند.

در رویای بابل

ریچارد براتیگان


   "در رویای بابل" داستان کارآگاه ناموفقیه که غالبا تو رویا زندگی می‌کنه. البته این اتفاق یه عمر اختیاری نیست. بابل شهریه که اون اونجا یه آدم موفقه و هر شخصیت و شغلی که بخواد می‌تونه داشته‌باشه. اون توی بابل یه قهرمانه ولی تو واقعیت بیشتر موقعیت‌های زندگیشُ از دست داده چون رویای بابل به سراغش اومده. با این که این رویا رویای شیرینیه ولی کنترلی رو زمان وقوعش نداره.

   روزایی که داشتم این کتابُ می‌خوندم به این فکر می‌کردم همه آدما احتمالا رویای بابل دارن، تا وقتی که با موجودی آشنا شدم که با مقوله‌ای به اسم رویابینی ابدا آشنایی نداشت. کم‌کم متوجه شدم که آدمای زیادی نیستن که بتونن تو روز روشن رویا ببینن، تو رویاشون موازی با زندگی واقعیشون زندگی کنن.

   من رویابینم. از اونایی که یادم میره کدوم دیالوگ رو تو کدوم زندگیم داشتم. از اونایی که معمولا یادم نمیاد کدوم کارا رو تو واقعیت انجام دادم کدوما رو رویا دیدم. مرز زیادی بین واقعیت و رویا نمی‌تونم قائل باشم. اتفاقای زیادی تو واقعیت میوفتن که مطمئنم قبلا تجربه‌شون کردم.  تو دنیایی که من زندگی می‌کنم همه چیز خیلی عادی‌تر از اون چیزی که تو واقعیت اتفاق میوفته، جریان داره.

   رویابین بودن با این که شانس زیادی درمورد پیش‌بینی اتفاقات بهتون میده ولی همیشه باید مطمئن باشین که هیچ‌اتفاقی، به واقع هیچ اتفاقی، اون‌جوری که شما پیش‌بینیش کردن اتفاق نمیوفته. زندگی همیشه راه‌های تازه‌ای واسه غافل‌گیر کردنتون داره. با این حال همیشه این داستان جذابه. جریان زندگی همیشه ادامه داره. همیشه هم به تازه‌ترین شکل ممکن.

   با این حال یه آدم رویابین همیشه به فرم رویایی زندگیش پایبند می‌مونه. تو اونجا زندگی‌ای صددرصد از آن خودش داره. به آرزوهایی که همیشه فکرشُ می‌کرده، رسیده، خوشحاله. بارها و بارها به این فکر کردم که چی باعث میشه فکر کنم زندگی از رویای بابل من واقعی‌تره؟ من تو رویای بابل زندگی می‌کنم، غمگین می‌شم، شادم و هر چیز دیگه‌ای رو که تو دنیای واقعی میشه تجربه‌ش کرد تجربه می‌کنم. ولی ظاهرا داستان به همین سادگی نیست. آدما تا مرزی تو واقعی بودن این زندگی ایمان دارن که حتی آرزو داشتن رو هم اشتباه می‌دونن. دوستی اصرار داره به من بفهمونه که زندگی بدون رویا و آرزو همیشه راحت‌تره. من مخالفتی ندارم، شاید زندگی بدون آرزو برای کسی که این زندگی واقعی‌ترین چیزی بوده که داشته بهترین حالت باشه ولی رویا بخش بزرگی از زندگی منه. نداشتن آرزو برای یه رویابین مثل زنده نگه‌داشتن یه ماهی بدون آب، مثل زنده نگه‌داشتن یه انسان بدون هواست.

daydreamer

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۱۵

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"