the doomed fallen

freedom is a lonely road

سرندیپ‌طور

  • Leyli
  • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷
  • ۰۷:۴۵

   بی‌اختیار و بی‌هوا، حتی نمی‌دانم از کجا بود که سر از وبلاگ سرندیپ درآوردم. پیمان را چندوقتی‌ست که می‌شناسم. روزهای زیادی را با هم حرف‌های جدی و نیمه‌جدی زده‌ایم. پیمان اما از آن دسته‌ای است که هنوز شانس دیدنش را نداشته‌م. این جور آدم‌ها به صورت پریودیک تاپ چت من در لیست کسانی که با آن‌ها چت می‌کنند می‌شوند و بعد از مدتی دیگر به مدت ماه‌ها خبری از آن نمی‌شود. این را وقتی فهمیدم که با امیرحسین صحبت می‌کردم. به من گفت که بگذار استثناهایی هم باشند و من به این فکر کردم که این استثنا اولین بار نیست که برای من رخ می‌دهد. انگار این استثنا روال عادی چنین رفاقت‌هایی هستند. تمام این‌ها را نوشتم تا بگویم که بله قدری دلم برای پیمان و مکالمات عجیب و غریبمان تنگ شده.

   آخرین پست وبلاگ پیمان خداحافظی موقت طولانی‌ای بود. گفته‌بود تا یک سال دیگر قرار نیست وبلاگ بنویسد. آخرشهریور نوشته‌بود و این‌روزها میانه دی‌ماه است. تا پایان یک‌سالش هنوز وقت زیادی باقی مانده. یادم می‌آید که همان زمان هم به او گفتم که رفتنش دلتنگمان می‌کند و گفت که سرش شلوغ است و واقعا فرصت وبلاگ نوشتن را ندارد. قبول کردم.

   این پست برایم شاید حکم همان پست برای پیمان را داشته‌باشد. این اواخر چیز زیادی ننوشته‌م. وقتی می‌توان هفته‌های متمادی را بدون نوشتن پستی سرکرد احتمالا می‌توان ماه‌ها ساکت بود. من البته سرم آن‌قدر شلوغ نیست که به خواندن وبلاگ‌های بقیه نرسم. وبلاگ‌هایتان را دنبال خواهم کرد، اما احتمالا چیزی برای نوشتن نخواهم داشت. 

someone should put an end to this misery

  • Leyli
  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷
  • ۱۷:۴۵

   روانشناسم فکر می‌کند بزرگترین اشتباه زندگیم را مرتکب شده‌م. البته این را هفته پیش وقتی پیش او اعتراف کردم که تمام مدت اشتباه می‌کرده‌م و حق با او بوده‌ست به من گفت. غمگین بودم. تمام طول هفته دلم نمی‌خواست راجع به این قضیه با کسی حرف بزنم. دلم نمی‌خواست دوباره به اشتباهی که مرتکب شده‌بودم اعتراف کنم. او که روانشناسم بود و فقط یک نفر، فکر نکنم توانایی این را داشته‌باشم که بلند جلوی دوستانم به چنین اشتباهی اعتراف کنم. ترس از قضاوت شدن در زیر پوستم ریشه دوانده.

   به او گفتم که ۵۵ روز تمام به اشتباهم ادامه داده‌م. لبخندی بر لب نداشت ولی صدایش سرشار از اعتماد به نفسی بود که آزارم می‌داد. حق به جانب بود. البته که حق با او بود ولی من بیمارش بودم، هستم. ترجیح می‌دادم با من مهربان‌تر می‌بود.

   ۵ روز دیگر ۶۰مین روزی‌ست که برای اولین بار دیدمش. دنیا پر از چیزهای عجیب است. ۵۵ روز زمان زیادی نیست ولی برایم به اندازه چند قرن گذشته‌ست. دوستان تازه پیدا کردم، دنیاهای تازه دیدم، مکالمه‌های عجیب و حتی بی‌اهمیت داشته‌م. مگر همین تمام چیزی نبود که می‌خواستم؟ از این‌ها گذشته با مسائلی روبه‌رو شده‌م که هرگز نمی‌توانستم باور کنم وجود خارجی دارند. با چیزهایی سروکله زدم که فکرش را هم نمی‌کردم در زندگی آدمی چون من اتفاق بیوفتند.

   اما دیگر باید به این بازی خاتمه بدهم. به نقطه پایانش رسیده‌ایم. چیز بیشتری برایم ندارد. در این بین نباید عاشق می‌شدم که حس می‌کنم روند سم‌زدایی را پشت سر می‌گذارم. با تمام وجودم در این ۱۲ روزی که همدیگر را ندیده‌ایم دلتنگش می‌باشم اما حس می‌کنم شاید بهتر باشد که دیگر نبینمش. دوباره دیدنش دوباره شروع شدن ماجراییست که برای به اینجا رساندنش ۱۲ روز تمام گریه‌کرده‌م. نه دیگر انرژی‌ش را دارم و نه حتی وقتش. می‌توانم با دلتنگی کنار بیایم. او انتخابش را کرده. نوبت من است. بیشتر از این نباید به این داستان ادامه داد. نقطه پایانش را من می‌گذارم.

you should really not read this!

  • Leyli
  • چهارشنبه ۱۴ آذر ۹۷
  • ۲۲:۵۷

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

I used to call him my little Bukowsky

  • Leyli
  • چهارشنبه ۱۴ آذر ۹۷
  • ۰۰:۳۷

   صدایش می‌کردم: بوکوفسکی کوچک من. خوشش می‌آمد، من بیشتر دوستش داشتم. تلخ بود. تلخیش مرا بیشتر به یاد بوکوفسکی می‌انداخت یا این که با آن لهجه عجیب و غریبش به انگلیسی حرف می‌زد. دکلمه می‌کرد. انگلیسی حرف زدنش را دوست داشتم. مادرم دست‌نوشته‌های جامانده در دستم را می‌بیند، از من می‌پرسد این‌ها چیست؟ می‌گویم نوشته‌های خودم‌ند، می‌گوید می‌دانم دست‌خط تو نیستند. بحث را ادامه نمی‌دهیم.

   این روزها خبر زیادی از بوکوفسکی کوچکم ندارم. چندان متعادل نیستم و گاهی دلتنگم. گاهی واقعا دلتنگم.

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"