the doomed fallen

freedom is a lonely road

انتحار شکل‌های مختلفی دارد که می‌تواند برایمان به غایت تازگی داشته‌باشد.

  • Leyli
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷
  • ۱۶:۵۹

    به قدری از هرمان هسه و فلسفه انتحارکنندگانش که در "گرگ بیابان" حرف می‌زند گفته‌م که به بخش ثابت مکالماتم، چه با خودم چه با اطرافیانم، تبدیل شده. من با این فلسفه زندگی کردم. با همین فلسفه به خاتمه دادن به زندگیم فکرکردم و با همین فلسفه از مرگی خودخواسته جان سالم به در بردم. روزهای تلخ و شیرین زندگی من آغشته به کلماتی‌ست که ۵-۶ سال پیش برای اولین بار خواندمشان و این‌روزها بیشتر از همیشه درکشان می‌کنم.

   در کشاکش روزهای سخت رابطه بی‌سرانجامی که با آدم‌ها دارم مدام به این می‌اندیشم که آدم‌ها را درست تا زمانی که بتوانم، تحمل می‌کنم. خود را موظف به تحمل هر رفتار یا هر حرفی از نمی‌دانم. فقط تا جایی در رابطه‌ای حضور دارم که از تحملم خارج نباشد.

   درست در میانه صحبت‌هایم با خودم به خودم می‌گویم که آستانه تحمل انسان‌ها پارامتر متغییری است که به مرور زمان می‌تواند چندین برابر افزایش یابد. درست همان‌گونه که بسیاری از انتحارکنندگان هرگز به شکل خودخواسته نمی‌میرند. آن‌ها با خود عهد می‌کنند که هرگاه دیگر نتوانند زندگی را تحمل کنند به زندگی خود خاتمه بدهند و به مرور تحت شرایط مختلف هر اتفاق ناگواری را می‌توانند متحمل باشند. در نتیجه هیچ‌گاه سوءقصدی به جان خودشان نمی‌کنند.

   قولی که به خودم در رابطه با انسان‌های مسموم زندگیم داده‌م شباهت بی‌نظیری به این داستان دارد. من به مرور در برابر تحمل هر چیزی مقاوم می‌شوم و چیزی از رفتار ناسالم آن‌ها نمی‌تواند آزارم دهد. شاید به مرور من نیز بخشی از جامعه آن‌ها بشوم. شاید من نیز چنین چیزی را می‌خواهم.

   گاه با خود می‌اندیشم که چه چیزی در چنین آوارگی‌ای در زندگی شلخته‌شان جریان دارد برایم جذابیت دارد؟ اولین پاسخی که به ذهنم می‌رسد عادی نبودن زندگی‌شان است. حتی اگر می‌دانم که شلخته، ناآرام، اشتباه و گاهی متعفن است و با این وجود دوستش دارم این است که از زندگی‌های آرام و ساده و معمولی خسته‌م. چیزی را می‌خواهم که از این روزمرگی مرگ‌بار بیرون بکشد. به دنیای تازه‌ای هدایتم کند. دنیای تازه‌ای که آدم‌هایش شباهتی به این‌روزهای من نداشته‌باشند.

   بلاتکلیفی در تمام رفتارها و کلماتم ریشه دوانده. این جمله را در این هفته برای چندمین بار است که می‌نویسم و تکرار می‌کنم. می‌دانم مرتکب انتحاری ابلهانه می‌شوم. می‌دانم این داستان روزی مرا از پای خواهد درآورد، اما مصرانه با اصراری که حتی خودم هم دلیلش را نمی‌دانم ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم با خودم منطقی صحبت کنم، اما پاسخ منطقی‌ای دریافت نمی‌کنم. 

the house of rising sun

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷
  • ۲۱:۳۷

there is a house in new Orleans. 

they called the rising sun

and it's been the ruin of many a poor boy

and God I know I'm one


my mother was a tailorst

she sawed my new bluejeans

my father was a Gamblin' man

down in New Orleans


now the only thing a gambler needs

is a suitcase and a trunk

and the only time that he satisfied

is when he is down and drunk


so mothers tell, tell your children

not to do what I have done ...aahoooo

not to spend their lives in sin and misery

in the house of rising sun


I got one foot on the platform

and another on the train

I'm goin' now to new orleans

to wear that ball and chain


there is a house in new orleans

they call the rising sun

and it's bees a ruin of many a poor boy

and God I know I'm one


the house of rising sun - siceand o'canner

خودتان هستید؟

  • Leyli
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷
  • ۲۱:۳۲

   بیمارگونه تربیت شدم. از آن‌هایی که قبل از این که یادم بدهند خودم باشم به من آموختند نباید اشتباه کنم، باید کامل باشم، بی‌نقص باشم. کمال‌گرایی را از همان کودکی برایم دیکته کردند. کمال‌گرایی در تمام رفتارهایم ریشه دوانده. بیشتر از این که بخواهم خودم باشم سعی کرده‌م کامل باشم. چندی پیش متوجه شدم که این رفتارم به غایت اشتباه است. زمانی که کامل و بی‌نقصم خودم نیستم، من دختریم با نقص‌هایی آشکاری که نیازی به پنهان کردن ندارند. نقص‌ها را باید برطرف کرد وگرنه با پنهان کردنشان چیزی تغییر نخواهد کرد.

   در تلاش‌های اخیرم برای خودم بودن، تمام تلاشم را کردم که فیلتری برای رفتارم نداشته‌باشم. خودم باشم. خودم آن‌قدرها که انتظارش را داشتم زیبا نبود، ولی من بودن جذابیت داشت. از من خوشش آمد، اما تمام من زیبا نبود. رفتارم گاهی تند می‌شد. من هیچ‌وقت آن‌قدر که باید دختر مهربانی نبودم. همیشه گاهی رفتاری داشتم که درست نبوده. نمی‌دانم تا چه میزان باید در رفتارهایم تجدید نظر کنم. حتی نمی‌دانم تا کجا باید بی‌نقص باشم.

   این‌روزها فکر می‌کنم دیگر دوستم ندارد. علیرضا می‌گوید مردها هرآنچه را که آزادی آن‌ها را تهدید کند کنار می‌گذارند. آزادیم برای آزادیش ظاهرا مانع‌ساز است. می‌ترساندم، می‌ترسانمش.

   نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ نمی‌دانم داستانمان تمام شده یا نه؟ نمی‌دانم چه بلایی برسرم خواهد آمد؟ اما خسته شده‌م. نمی‌خواهم بیش از این غم‌گین باشم. شاید نباید عصبی می‌شدم.

هفت ماه و ده روز

  • Leyli
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۰۱:۲۵

   در طول هفت ماه و ده روزی که از شروع امسال می‌گذرد، این سومین باری است که احساساتم به طرز عجیب و دردناکی تکه پاره می‌شوند. هربار داستان عجیب‌تری را تجربه می‌کنم. هربار دردش استخوان‌سوزتر می‌شود. هربار می‌دانم که دیر یا زود این اتفاق برایم خواهد افتاد اما باز انتخابش می‌کنم. منم که انتخابش می‌کنم. کسی ترغیبم نمی‌کند، حتی کسی مانعم هم نمی‌شود. عجیب نیست؟

   هربار با هر واکنشش فکر می‌کردم که دوست داشتنم کار سختی‌ست. می‌دانستم کار سختی‌ست. بارها این را در نگاه ترسیده و حتی کلافه آدم‌هایی با آن‌ها درارتباط بودم دیدم. اما این بار داستان فرق می‌کند. این بار می‌دانم دوستم دارد. این‌بار حداقل به من می‌گوید دوستم دارد، اما من بلاتکلیف‌تر از آنم که بتوانم درک درستی از چیزی که می‌گوید داشته‌باشم. من خسته‌تر از آنم که بخواهم برایم بجنگد. نه می‌خواهد ترکم کند و نه حتی می‌گذارد ترکش کنم. اصرار دارد که باید با یکدیگر دوست بمانیم. دوست بمانیم تا بتواند لبخندم را ببیند، دوست بمانیم و حتی اگر اجازه ندارد مرا ببوسد مرا خوب تماشا کند. آزارم می‌دهد. عذابم می‌دهد.

   من نمی‌دانم در دنیای آدم‌های واقعی، آدم‌ها چگونه رفتار می‌کنند؟ من نمی‌دانم کار درست چیست؟ من نمی‌دانم چرا همیشه چنین انتخاب‌هایی دارم؟ انتخاب‌هایی که از لحظه اول می‌دانم آزارم می‌دهند. انتخاب‌هایی که می‌دانم دردشان قرار است چند تار مویی از من را سفید کنند.

In the end, we'll all become stories

"Margaret Atwood"

https://t.me/AsSheSays